کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه اصفهان

وبلاگ بچه های کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه اصفهان (ورودی86)

بازتاب انقلاب ایران در لبنان

تاثیر انقلاب اسلامی ایران بر لبنان

از پیامد های مهم انقلاب اسلامی می توان به تاثیر گذاری های که این رویداد در سطح منطقه ای بویژه در رویکردها و ستمگری های جنبش های سیاسی اشاره کرد و همین امر باعث ؟؟؟ این بیدادی از سطح جنبش به سطوح دیگر از جمله افکار عمومی رسوخ کرده است.

بطور معمول هر رویداد در هر منطقه ، تاثیراتی را بدنبال خواهد داشت و شعاع تاثیر گذاری حادثه ، هر مناطقی را تحت تاثیر فرار خواهد کرد ، که هرچه نزدیکتر باشند بهتر است و این نزدیکی می تواند از نظر جغرافیایی در درجه اول و بعد از آن قومی ، مذهبی ، ایدئولوژیک زبانی و غیره باشد.

انقلاب اسلامی در خاورمیانه رخ داده است و از هر جای دیگر این منطقه را سخت تاثیر قرار داده است زیرا که در یک مجموعه ؟؟؟؟واقعی رخ داده است که دیگر واحد های این مجموعه امنیتی را زیر تاثیر خود قرار داده است و منطقه خاورمیانه بعنوان یک ساختار امنیتی در شرایطی که انقلاب اسلامی به ثمر رسید، دارای اوضاع سیاسی و اجتماعی خاصی بود که امر ، ؟؟؟؟؟ در ابرقدرت شرق وغرب نیز تاثیر می پذیرفت و هر کدام از این دو قدرت در صدد بودند که دایره امنیتی خود را حفظ یا گسترش دهند و دیگر چالشی که منطقه خاورمیانه گرفتار آن بود حضور اسرائیل بعنوان یک ابر قدرت نظامی که بصورت گسترده با دولت های عربی درگیر بود یکی از کشورهای منطقه که بخاطر قرابت با فلسطین درگیر با اسرائیل بود لبنان بود.

انقلاب اسلامی با توجه به رویکردهای خود که از اندیشه رهبرانش منشأت می گرفت لبنان را بعنوان یک کشوریخاور میانه تحت تاثیر قرار داد . نیروهای مختلف لبنان هر کدام به گونه ازاین انقلاب ؟؟؟؟ پذیرفتند این نوشته ها در پی آن است که زمینه ها ، عوامل و حوزه های تاثیر گذاری این انقلاب را بر لبنان بررسی کند.

 

1- زمینه ها بسترهای تاثیر گذاری ایران به لبنان

1-1- شیعه بودن : در هر دو کشور سفیان نبردهای تاثیر گذار بر دولت بودند و ایران که بعد از انقلاب و به طور تاریخی از زمان صفوی حکومت های سفیه مذهب بودند و در لبنان گروه بزرگی از جمعیت آنها را گروه سفیا تشکیل داده بود. 0

1-2- نگاه کلان جمهوری اسلامی ایران به لبنان بعنوان یکی از مناطق خاورمیانه در خط مقدم علیه اسرائیل قرار دارد.

1-3- پیوندهای تیروهای مبارز در لبنان و ایران قبل از انقلاب

1-4- اسلام ، بعنوان یک ایدئولوژی در ده کشور

1-5- محروم بودن ؟؟؟ در لبنان

با وقوع انقلاب اسلامی ایران عواملی بوجود آمدند که زمینه های قبلی را برای تاثیرگذاری ایران بر لبنان پررنگتر کرده بودند و رویکرد انقلاب اسلامی را در لبنان در حوزه های وسیتر گسترش دادند که این عوامل بشرح زیر است.

عوامل تاثیرگذاری ایران برلبنان

2-1- حضور پدیده ای بنام اسرائیل در منطقه

2-2- علمای روحانی در ایران و لبنان که روحانیون در دوران پیش از انقلاب بصورت نزدیک با هم ارتباط داشتند و استراکات زیادی از جمله وجه شیعه بودن در این روابط بچشم می خورد.

2-3- حمله اسرائیل به لبنان در سال 1982

2-4- شکست دیگر گروههای لبنانی غیر اسلامی و ناسیونالیست در جبهه علیه اسرائیل

2-5- ضدیت ایران بعد از انقلاب اسلامی با اسرائیل در نظریه و عمل بصورت رادیکال

لبنان قبل از وقوع انقلاب اسلامی

با شروع فعالیت های بعضی روحانیون بازگشته از حوزه علمی نجف به لبنان ، نقطه آغازین حرکت فعال علمای دینی در دهه 9560 میلادی شکل گرفت و برگزاری جلسات درس و سخنرانی ، گفت و شنودها فرهنگی ، پرسش ها و توجه مردم را به برداشت و درک تازه ای از هنش اسلام در زندگی برانگیخت و این حرکت ها نخستین نشانه حرکت جریان اسلام گرا در لبنان بود.

جریان اسلام گرایی در لبنان تحت تاثیر سه تن از علمای فعال در این کشور بود که عبارتند از

الف- امام موسی صد حرکت خود را در قالب جمعیت احسان و نیکی آغاز نمود و بعد از آن به فعالیت اجتماعی سیاسی اهتمام ورزید در سال 1967 مجلس اسلامی شیعیان را تاسیس نمود و سپس جنبش های سیاسی اجتماعی لبنانی را بنیان نهاد در گردانه های مقاومت لبنان (اصل) را بعنوان بازوی نظامی جنبش ، با هدف مقاومت علیه اشغال گری اسرائیل تاسیس کرد.

به دستور طبقه حاکم بلکه به نیابت از آن عمل می کند.

ب ـ آیت الله شیخ ـ محمد مهدی شمس الدین : از شخصیت های مذهبی بود که با شروع فعالیت خود در منطقه شرقی بیروت، ریاست جمعیت خیر یا فرهنگی را بر عهده به دستور طبقه حاکم بلکه به نیابت از آن عمل می کند.

ب ـ آیت الله شیخ ـ محمد مهدی شمس الدین : از شخصیت های مذهبی بود که با شروع فعالیت خود در منطقه شرقی بیروت، ریاست جمعیت خیر یا فرهنگی را بر عهده گرفت و سپس بعنوان نایب رئیس مجلس اعلای شعیان انتخاب شد و دیدگاه او مبارزه و نبرد با اسرائیل بود.

ج ـ آیت الله سید محمد حسین فضل الله فعالیش را در منطقه شرقی بیروت بود و جمعیت خانواده برادری را تاسیس نمود و فعالیت سیاسی وی پس از تجاوز اسرائیل به خاک لبنان مورد توجه قرار گرفت در هنگام تاسیس حزب الله ، نام فضل الله ارتباط عمیق با حزب یافت.

گروهها سالامی لبنان تحت رهبری این سه شخصیت مذهبی در قالب جنبش های اصل ، کمیته های اسلامی و حزب فعالیت های آنها از دو ضعف عمده رنج می برد؛ اول اینکه در میان آنها بدلایل مختلف ، اختلاف نظرها بسیار بود و نیاز به تاسیس حزب واحد ضرورت یافت (یا حداقل سرکردگن یک حزب )

دوم ؛ گروهها با توجه به نیاز به سازماندهی و منابع مالی ؛ از پشتیبانی خارجی مستمر برخوردار نبودند

در چنین فضای انقلاب اسلامی ایران بارویکردهای نسبتا هماهنگ با مبارزان لبنانی به پیروزی رسید و گروههای لبنانی تلاش برای ارتباط هرچه بیشتر با نظام نو پای ایران آغاز کردند و در واقع انقلاب اسلامی ایران ، همه نیازهای ابتدائی و اساسی حرکت و پویای سیاسی کشوری مانند لبنان را تحت تاثیر قرار داد.

همزامان با این اقدامات بود که اسرائیل لبنان را در روئن سال 1982 (همزمان با فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس ) مورد تجاوز قرار داد و هیچ تشکیلات حزبی برای مقابله با اسرائیل وجود نداشت .

در این هنگام ضرورت تشکیل یک ائتل ف بیش از پیش احساس شد ، تا سه هدف را محور کار خود قرار دهد.

الف ـ اسلام را بعنوان شیوه کامل و فر اگیر برای زندگی معرفی کند .

ب ـ مقاومت در برابر اسرائیل را رهبری کند ( این کار مستلزم بوجود آمدن یک ساختار دفاعی (لازم می دید )

ج ـ پذیرفت رهبری شرعی ولایت فقیه ( ورود همه جانبه اسلام به سیاست)

برای تحقق چنین اهدافی نمایندگان گروههای اسلامی ، سپس از مطالعه دیدگاههای مختلف ، نسبت به فعالیت های اسلامی لبنان ، به تدوین یک طرح نهایی پرداختند و نه تنفر را بعنوان نماینده برگزیدند که بعدها بخاطر درگیری های اصل و حزب الله این گروه به هفت نفر تقلیل یافت ، نه نفر بین سه گروه تجمع بقاع ، کمیته های اسلامی و جنبش اصل تقسیم شدند که گروه طرح نمایی خود را که به »سند ؟ » معروف شد به امام خمینی هم برای تائید ارائه دادند که سرآغاز ارتباط بین گروههای لبنانی با انقلاب اسلامی بود بعد ها گروههای مختلف تشکیلات حزبی خود را منحل ساختند و حزب جدید را ایجاد کردند که بعد ها حزب اللله نام گرفت ـ از سوی دیگر سپاه پاسداران جمهوری اسلامی به دستور امام خمینی ، برای مقابله با اسرائیل ، از راه آموزش نظامی به کمک حزب الله شتافت .

حزب الله بعد از متشکل شدن ارتباط تنگاتنگی با انقلاب اسلامی یافت که ابن هم بخاطر شیعه بودن تشکیلات حزب الله است و حمایت بی دریغ انقلاب اسلامی از این سازمان بعنوان نیروی خصل مقدم برای مقابله با اسرائیل است.

3- مولفه های تاثیر گذاری انقلاب اسلامی به حزب الله لبنان

الف ـ پذیرش رهبری ولایت فقیه بعنوان یک اصل خدشه ناپذیر

ب ـ مقاومت علیه اسرائیل و ؟؟؟ هر گونه سازش با اسرائیل

ج ـ همگاری با عالمان مذهبی و جمعیت ها و موسسات مختلف برای هماهنگی بیشتر

د ـ معرفی کردن اسلام بعنوان یک الگوی کامل زندگی سیاسی اجتماعی

هـ ـ اتکا به توان خود برای سرکوب دشمن و اصل حمایت از مظلوم

و ـ محدودیت روحانیت در عمل سیاسی (سخن گو ، دبیرکل و معاون دبیر کل همیشه از روحانیون بودند.

 ز ـ ادبیات سیاسی و روش تبلیغاتی در شعارهای بر گرفته از قاموس انقلاب اسلامی همچون (من یتولی الله و رسول و الذین آستوافیان حزب الله هم الغاسبون.

ج ـ مهمتر از همه نماد گرایی شیعه و بهره برداری از نمادهای شیعه همانند (مساله عاشورا و جنگ های پیامبر و حضرت علی (ع))

مواضع حزب الله در دهه هشتاد از منطق « برخورد غلبه » اشباع شده بود و جنبه های نظامی بر راه حل های میانه و دیپلمای حاکم بود اما در اوایل دهه نود تحولاتی در سطح منطقه بوقوع پیوست که ستمگیری حزب الله را تتا حدودی تغییر داد مهمترین این تحولات:

الف ـ پایان جنگ ایران و عراق در تیر ماه 1367-1989

ب ـ رحلت امام خمینی (ر9 ) در خرداد1367-1990

ج ـ امضای پیمان طائف (منشور علی لبنان ) در آبان 1368-1990

د ـ تجاوز نظامی به عراق به کویت در مرداد 1369-1991

و ـ فدر پاشی شوروی در سال 1370-1992

ز ـ فروکش کردن مواضع مقامات ایرانی در زمینه صدور انقلاب

این تحولات زمینه های لازم را برای ورود حزب الله به صحنه های سیاسی دیپلمای کشور لبنان فراهم کرد در سال 1992 حزب الله در جریان مبارزات انتخاباتی با گروههای مختلف انقلاب کرد ، در فهرست انقلاب آنها گروههای نظیر نامزدهای جنبش اصل، حزب کمونیست و حزب قومی سوری ، حزب بعثت قرار داشت و در سال 1998 با شرکت در انتخابات شوراها در لبنان ،زمینه لازم برای ورود به قوه مجریه را هم برای خود فراهم ساخت.

حزب اند شرکت در مبارزات انتخاباتی در سال 1996 تکرار کرد و در سال 1379با عقب نشینی اسرائیل از خاک لبنان به صورت قدرت اول شیعه در لبنان در مبارزات انتخاباتی سال 2000 شرکت کرد. تا به امروز ، جمهوری اسلامی بعنوان یک حامی بی چون چرای حزب الله در لبنان شناخته شده است و اهمیت حزب الله برای مقاومت در برابر اسرائیل بیش از پیش برای جمهوری اسلامی آشکار شده است.

 

منابع

1-http//www.bnshsah.neet/modules.php ـ تاریخچه عملکرد حزب الله لبنان و نقش انقلاب اسلامی ایران

2- انقلاب اسلامی ؛ تاثیرات بر جنبش های سیاسی خاورمیانه تاثیر فرامرزی انقلاب اسلامی برگرفته از خبرگذاری مهرwww.NEWS.com تهران 15/11/1386

3- -www.Avin6 انقلاب اسلامی ایران نجمی استقلال و آزادی اسلامی بود دو شنبه نوزدهم فروردین ماه 1387 ـ مصاحبه با شیخ محمد العاصی امام جمعه واشنگتن

www.BornaNews.ir-4

5- تاثیر انقلاب اسلامی ایران بر منطقه خاورمیان (2) تهران خبر گذاری جمهوری اسلامی ایران

6- http: //www.Bashghonet بازتاب انقلاب در جهان شیع نویسنده منوچهر محمدی

محمد بهرامی دشتکی

                                           بهار 87 اصفهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط مهدی کریمی  | 

مارکسیسم (محمد بهرامی)

 

مقدمه

ماركسيسم در قرن بيستم بسيار گسترده تر از خود انديشه هاي ماركس است و مهمترين مكاتب ماركسيستي حاصل تركيبي از انديشه هاي ماركس با انديشمندان ديگر است از جمله انديشمنداني چون داروين، اسيپنوزا، هگل، كانت و فرويد.

خود انديشه ماركس هم حاصل تركيبي از سنت هاي فكري پراكنده و مجزايي چون فلسفه ديالكتيك هگل و عمگرايي و اثبات گرايي قرن نوزدهم،‌ سنت تاريخي سوسياليستي فرانسه، تجزيه گرايي در سنت اقتصاد انگليسي (ريكاردو) است.

در مجموع انديشه هاي ماركس با توجه به اين ريشه ها، متضمن نوعي دوگانگي بنيادي است كه در آثار جواني و پيري ماركس بازتاب مي يابد.

الف- مفاهيم اوليه، يعني امانيسم، از خود بيگانگي و پراكسيس كه بيشتر تحت تأثير سنت فكري پيش از انقلاب فرانسه قرار داشتند.

ب- مفاهيم ساختاري و تكاملي كه بيشتر از گرايشات فكري دوران پس از انقلاب فرانسه اثر پذيرفتند.

اما اين دوگانگي موجب گسست در انديشه ماركس نخواهد شد و در گفتمان كلي او بر نقش جامعه و طبقات اجتماعي در تاريخ تأكيد مي كند و شكافي نمي اندازد.

مفاهيم موجود در انديشه ماركس

الف- پراكسيس: كار تاريخي انسان كه اساس فلسفه طبقاتي است.

ب- طبقات: كارگزار اصلي تاريخ هستند و طبقات انعكاسي از زيربناي مادي بوده است.

ج- بهره كشي: ارزش افزوده در سرمايه داري، بهره مالكانه در فئوداليسم كه نشانه بيدادگري است.

نظر ماركس درباره دولت

ماركس دولت را داراي خصلتي روبنايي مي داند و دولت را يك نهاد اجتماعي متعلق به دوره طبقاتي مي داند و دولت را ابزاري در دست طبقه حاكم مي داند كه براي چيرگي بر توده ها و حفظ روابط اجتماعي رو به زوال است و با از ميان رفتن طبقات نياز به دولت نيز از بين مي رود. ماركسيسم به عنوان يك مكتب، داراي نحله هاي گوناگوني بوده است كه هر كدام از اين نحله ها بخشي از افكار ماركس را ارائه مي دادند و هريك از آنها بر آثار ماركس، از ديدگاه و نظر گاهي خاص نگاه مي كردند، در يك تقسيم بندي كلي سه دسته مشخص مي شود كه عبارتند از: 1- ماركسيسم ارتدوكس، 2- ماركسيسم فلسفي و نيستي، 3- ماركسيسم ساختگرا، كه هر كدام از اين شاخه ها داراي زير شاخه هاي مختلفي است.

الف) ماركسيسم ارتدوكس

الف-1- ماركسيسم سوسيال دموكراسي: ماركسيسم سوسيال دموكراسي در متن خود داراي دو انديشه است كه هر كدام از آنها از انديشمندان آن گروه نشئت گرفته است.

ماركسيسم كلاسيك با صبغه سوسيال دموكراسي در اواخر قرن نوزدهم و اويل قرن بيست در آثار كساني همچون كائوتسكي، انگليس و پلخانف ظاهر شد.

در اين نوع جمع بندي از برداشت از ماركس، آشكارا جمع بندي هاي دترمينستي، جزمي و اكونوميستي مطرح است در واقع، نخستين جمع بندي اثر ميني دترمنيستي و جزمي از ماركس در كتاب آتني دورينگ انگليس بوده است كه خود ماركس هم در اواخر عمر خود آن را رد نكرده است، اين كتاب اساس ماركسيسم ارتدوكس و انديشه هاي گرايش علمي اثباتي است.

برداشت كائوتسكي از ماركسيسم سخت زير تأثير تئوري تكامل داروين و كتاب انگليس مي باشد و كائوتسكي بهترين روش را براي دست يابي به نظريه تاريخي ماركس را در تركيب نظريات داروين و برداشت دترمنيستي و اكونوميستي و پوزتويستي از انديشه تاريخ ماركس در تكامل جامعه‌ مي داند و مفهوم مشترك بين نظريه ماركس و داروين را مفهوم تكامل مي داند.

كائوتسكي كه خود انديشه هاي ماركس را براي برنامه ارفورت حزب سوسيال دموكراسي آلمان پذيرفت اصلاح كرد كه وظيفه ما سازمان دادن به انقلاب نيست بلكه بهره برداري از آن است و انقلاب را به دست آوردن قدرت به وسيله حزب سياسي و استفاده از آن براي از بين بردن وجه توليد مي دانست و در واقع كائوتسكي خواستار يك مبارزه در نظام سياسي بود و روش قانوني را براي كسب قدرت برتر مي شمرد.

ديگر چهره ماركسيسم سوسيال دموكراسي، بنيان گذار حزب سوسيال دموكراسي در روسيه پلخانف است و معتقد بود در صورتي كه حقوق دموكراتيك به كل جامعه گسترش يابد پرولتاريا مي تواند از حقوق خود برخوردار شود و ماركسيسم را داراي مفهومي مركزي به نام دموكراسي مي دانست اعتقاد به رقم زدن تاريخ توسط نيروهاي اجتماعي دانست نه عده اي از قهرمانان.

الف-2- سوسيال دموكراسي [ماركسيسم تجديد نظر طلب] چهره اصلي اين جريان ادوارد برنشتاين بود كه در كتاب هايش اصلاحات و بازنگري هاي عمده اي را در استراتژي و اصول ماركسيسم انجام داد.

تجديد نظر طلبان به اصلاح و تكامل تدريجي در امور جامعه و عدم ضرورت انقلاب سياسي اعتقاد داشتند و آن را گرايشي در درون جنبش سوسيال دموكراسي اروپا به شمار مي آورند، تجديد نظر طلبان سوسياليسم را قابل تلفيق با انديشه ها و عقايد گوناگون دانستند و به رابطه ضروري ميان ماركسيسم و سوسياليسم اعتقادي نداشتند، تجديد نظر طلبي به معني تكامل تدريجي جامعه در جهت تحقق سوسيال دموكراسي در نظر و عمل بود، تجديدنظر طلبان ضرورت دو قطبي شدن جامعه را رد كردند و برخلاف اعتقاد ماركس برنشتاين عنوان كرد تنها سرمايه داري هاي جوان دستخوش بحران مي گردند و سرمايه داري هر چه تكامل بيشتر پيدا كند از بحران آن نيز كاسته مي شود.

به اعتقاد برنشتاين نظام تقسيم كار و پيچيدگي هاي نظام سرمايه داري باعث به وجود آدن طبقه متوسطي هم مي شود كه موجب پيوسته شدن بخشي از پرولتاريا به عنوان اشرافيت كارگري به آن مي شود. برنشتاين عنوان كرد كه ارزش كالا تنها با دستمزد معيشتي كارگران و ارزش اضافي كه به وسيله سرمايه داران تصاحب مي شود تعيين نمي شود بلكه ميزان تقاضا، سود مندي كالا، ميزان پيچيدگي و مهارت كارگران در كار و عامل تكنولوژي نيز دخيل هستند.

و غايت مند بودن تاريخ را با توجه به انديشه انقلاب پرولتاريا مبني به متافيزيك هگل را رد كرد و برنشتاين بارد وحدت ضروريت و مطلوبيت برداشت ماترياليستي را مردود اعلام كرد و به نظر او ضروريت سوسياليسم را نمي توان از علم ماترياليسم تاريخي استنتاج كرد تنها مي توان مطلوبيت سوسياليسم را از حوزه از خواست و اراده اخلاقي استنباط نمود و معتقد بود با پيشرفت تاريخ از حوزه ضرورت قانونمندي تاريخي كاسته و به حوزه انتخاب آگاهانه استان افزوده مي شود و سوساليسم را مربوط به همين حوزه دانست.

برخي ديگر از چهره هاي تجديد نظر طلب:

الف) ادوارد داويد كه اعتقاد داشت كه كشاورزي و صنعت تابع قوانين يكسان نيستند و كشاورزي را انداوارتر دانست كه بايد سوسيال دموكراسي از واحدهاي مالكيت هاي خرده دهقاني حمايت كند.

ب) ژورس: به عقيده ژان ژورس ماركسيسم خود متضمن ابزارهاي لازم براي تكميل و تجديد نظر خويش است و تمدن سوسياليستي را نيازمند صلح عمومي و همه جانبه چه در سطح طبقات و چه در سطح ملت ها دانست.

ب) ماركسيستم انقلابي

ب-1- سومين نسل از ماركسيست ها كه در جناح چپ جنبش سوسيال دموكراسي آلمان فعاليت داشتند و داراي گرايشان انقلابي بودند.

اين نسل از ماركسيست ها به دو حوزه اصلي تقسيم مي شوند: يكي حوزه آلمان و لهستان كه مشهورترين اعضاي آن لايبنخت و رزالوگزامبورك بودند دوم حوزه وين يا مكتب اطريش كه شامل متفكران عمده اي چون كارل رنر، رودلف هيلفردينگ، اتوبوئر و ماكس آدلر بودند.

لوكزامبورگ يك سوسياليسم، انقلابي انترناسيوناليستي بود، لوكزامبورگ به طور كلي عقايد ماركسيسم ارتدوكس را پذيرفت و فوريت انقلاب سوسياليستي را معيار انتخاب اصول و نگرش هاي ماركس دانست و از سوي ديگر سوسياليسم را به عنوان يك ارزش اخلاقي تلقي مي كرد كه يك ضرورت ماترياليستي تاريخي لوكزامبورگ، انقلاب سوسياليستي و سقوط نظام سرمايه داري را ناشي از بحراني سياسي دانست و نه بحران اقتصادي، و سه عامل را براي سوسياليسم لازم شمرد. الف- هرج و مرج فزاينده در اقتصاد سرمايه داري، ب- اجتماعي شدن روابط توليد ج- افزايش خود آگاهي طبقه پرولتاريا و سازماندهي آن.

از ميان اين سه عامل، عامل سوم را كار ساز و اساسي تلقي مي كرد و برآن بود كه سوسياليسم را مي توان توسط عمل ارادي و فعاليت سياسي ايجاد كرد،‌او در انديشه هاي خود هر گونه اكونوميست دترمينست را كنار گذاشت و وجود طبقه خودآگاه پرولتاريا را حاكي از شرايط آماده براي سوسياليسم دانست و تصرف قدرت را توسط پرولتاريا زودرس نخواند و معتقد بود عمل سياسي نارسايي ها را در شرايط عيني انقلاب جبران خواهد كرد، از اين جهت او را بايد تجديدنظر طلب چپ گرا دانست.

او از ضرورت شركت توده ها در انقلاب سوسياليستي در مقابل مركزيت حزب در انديشه لنين و از ضرورت تكوين خود به خود و آگاهي طبقاتي در قالب شوراهاي كارگري حمايت كرد، لوكزامبوگ از انقلاب دائمي و بلوغ تدريجي توده ها در بوته مبارزات اجتماعي دفاع كرد.

از مهمترين چهره هاي حوزه اتريش مي توان به رودلف هيلفرانيگ اشاره كرد و مهمترين بحث او امپرياليسم است. او با انتشار كتاب سرمايه مالي، آخرين تحولات سرمايه داري را در پرتو نظريه امپرياليسم توضيح داد و به اعتقاد او با انتشار سرمايه داري انحصاري و تمركز سرمايه در كشورهاي سرمايه داري زمينه رقابت محدود مي شود و طبقه بورزوا هر چه منسجم مي‌شود و با گسترش انحصار، حمايت گمركي نيز افزايش مي‌يابد و موجب كاهش رقابت و پتانسيل تنش سياسي را در سطح بين المللي افزايش مي دهد و دولت هاي سازمان يافته انحصاري با تأكيد بر سياست گمركي و حذف واردات و سلطه بر بازارهاي خارجي، زمينه جنگ اقتصادي و سياسي را فراهم مي كنند و بدين ترتيب تمايلات ميليتاريستي در سطح جهان تقويت مي شود.

ب-2- لنين و لنيسم و ماركسيسم روسي

لنين برجسته ترين چهره عملگرا انقلابي در ميان ماركسيست ها است و نخستين بار در كتاب كوچك خود به نام «چه بايد كرد» نظريات خود را مطرح كرد و به عقيده او براي انتقال آگاهي به كارگران و سازماندهي انقلاب سوسياليستي به يك حزب بسيار منضبط و نيرومند متشكل از انقلابيون حرفه اي نيازمند است و اين حزب بايد كار خود را وقف انتقال آگاهي به كارگران و سازمان دادن آنها براي انقلاب كند.

نظريه ديگر لنين انقلاب دايمي است كه در مخالفت با نظر منشويك ها در دو كتاب تاكتيك سوسيال دموكراسي ها ارائه داد منشويك ها شرايط روسيه را براي اجراي انقلاب مناسب نمي دانستند و به همكاري با ليبراليست ها مي پرداختند اما لنين استدلال كرد كه مي توان در يك انقلاب دموكراتيك به رهبري پرولتاريا انقلاب بورژوازي را به انقلاب سوسياليستي پيوند زند و رهبري آن را پرولتاريا و اتحاد كارگران بر عهده داشته باشد اما خصلت بورژوازي را نيز همراه خود خواهد داشت.

نظريه ديگر لنين: نظريه امپرياليسم اوست، لنين اميرياليسم را با گذر از سرمايه داري رقابتي به سرمايه داري انحصاري توضيح داد و اين مرحله را با انقلاب سوسياليستي پيوند زد.

به نظر لنين امپرياليسم را بايد در قانون نزولي بودن نرخ سود جستجو كرد، بنابراين قانون با بالا رفتن تركيب ارگانيك نرخ سود كاهش مي يابد.

لنين در كتاب امپرياليسم واپسين مرحله رشد سرمايه داري: سرمايه انحصاري را به خصوصيات زير مشخص كرد:

تراكم توليد و سرمايه

ادغام سرمايه صنعتي و مالي و تسلط سرمايه مالي

افزايش اهميت صدور سرمايه در قياس با صدور كالا

تقسيم ازارها و جنگ بر سر تقسيم بازارها

به همين دليل جنگ جهاني اول را جنگ امپرياليستي خواند بعد از لنين افكار لنين نخست مقتضات زمان و شرايط سياسي و اميال و جانشان او همراه با تجديد نظرهاي مستمر عرضه شد.

استالنين، لنينسيم را به صورت نظريه رسمي در اتحاد شوروي در آورد و در مقابل برداشت هاي ديگري از انديشه هاي لنين همچون تروتسكي، بوخارين،‌رينو ويف قرار گرفت. و مهمترين عنصر لنييسم استالين تأكيد بر اقتدار حزب و انحصار قدرت در دست آن به عنوان تعيين كننده خط مشي نظام بود و در واقع حزب سازمان حرفه اي انقلابي بايد رهبري دولت را نيز عهده بگيرد.

نظريه بعدي استالين سوسياليسم در يك كشور بود در مقابل نظريه انقلاب دايمي تروتسكي و استالين از انديشه انقلاب دايمي مفهوم تكميل انقلاب از پائين به بالا به وسيله انقلاب از بالا برداشت داشت.

ماركسيسم لنينيسم در تفسير استاليني آن داراي سه جز است:

بخش فلسفي شامل ماتريالسم تاريخي و ماترياليسم دياكتيك

بخش اقتصاد سياسي شامل تحليل وضعيت سرمايه داري و امپرياليسم

بخش جنبش هاي جهاني شامل تاكتيك هاي استراتژي هاي جهاني سوسياليسم و اشكال گوناگون جامعه سوسياليستي.

2- ماركسيسم فلسفي و امانستي

اين برداشت از ماركسيسم در برابر برداشت هاي اقتصاد گرايانه ارتدكس و عملگرايانه لنين و استالين كه ماركسيسم را به استراتژي فيضه قدرت توسط سازمان كوچك انقلابي را در نظر داشت. نظريات خود را مطرح كرد و داراي سه شاخه مختلف بود، الف- ماركسيسم فلسفي ب- ماركسيسم انقلابي (مكتب انتقادي) ج- ماركسيسم اگزستانسياليستي.

الف- ماركسيسم فلسفي: اين برداشت از ماركسيسم بر وجوه هگلي ماركسيسم و گسترش توده اي فرهنگ سوسياليستي به عنوان راه رهايي تكيه كرد و مفاهيمي چون كليت اجتماعي، ديالكتيك، بيگانگي، شي گشتگي، صنعت فرهنگ روي آورد و بر وجه انتقادي ماركسيسم تكيه كرد.

گرايش هاي ماركسيسم فلسفه در انديشه انديشمنداني چون گرامشي، لوكاچ، كرش شروع شد و در نوشته هاي انديشمندان مكتب انتقادي به اوج خود رسيد و سرانجام ها برماس آن را طرحي دگر بخشيد.

الف-1- گئورك لوكاچ: انديشمند لهستاني كه ماركسيسم را با وجوهي از هگليسم پيوند زد وي در كتاب خود به عنوان تاريخ و آگاهي طبقاتي بر موضوع رابطه بين نظريه و عمل در بخش ديالكتيكي تأكيد و در آخرين كتاب خود به عنوان هگل جوان موضوع تأثير مستقيم هگل بر ماركس را بسط داد وجوه مركزي انديشه لوكاچ را مي توان در مفاهيمي چون كليت اجتماعي، از خود بيگانگي، شي گونگي خلاصه كرد.

لوكاچ درباره مفهوم از خود بيگانگي در آثار نخستين ماركس بر مي گردد هم علل تداوم نظام سرمايه داري را تحليل كند و هم عرصه تازه اي از نقد را عليه اين نظام بگشايد. لوكاچ جامعه معاصر را به عنوان مظهر از خود بيگانگي وشي گشتگي مورد نقد قرار داد.

به عقيده لوكاچ جامعه را بايد به عنوان يك كليت متشكل از عين و ذهن مورد بررسي قرار داد و به نظر او نهادها و فرآيندها اجتماعي به عنوان عينيت يافتگي روح، از خود بيگانه اند و جامعه را به صورت يك كل در نظر گرفت نه اجزاء صرفاً بازتاب روابط اقتصادي.

لوكاچ پرولتاريا به خاطر موقعيت تاريخي اش تنها يك طبقه نديد بلكه وظيفه آن را مشاهده كرده جامعه به صورت يك كل و دگرگون كردن جامعه به صورت كل دانست و وظيفه پرولتاريا را انقلاب فرهنگي عليه بورژوازي دانست كه اجزاي ايدئولوژيك جامعه را در دست دارد و تداوم سرمايه داراي را تضمين مي كند.

به عقيده ماركس پرولتاريا بايد آگاهي به دست آورد، بر شعور دروغين حاكم (شي گونگي) بشود (و جامعه را با تمام اجزايش تغيير دهد چه در اقتصاد، سياست، فرهنگ به دست طبقه كارگر باشد و اين كار بايد در جريان كار عيني و ذهني (پراكسيس) انجام دهد، اما لوكاچ معتقد بود كه اين بر عهده گروهي از روشنفكران است طبقه را به سمت اين آگاهي راهنمايي مي كند.

الف-2- كارل كرش

عضو سوسيال دموكراسي آلمان بود و از ايجاد نظام اقتصادي نوين مبتني بر شوراهاي كارگري حمايت كرد و نظام مطلوب اقتصادي خود را «خودمختاري صنعتي» توصيف كرد در چنين نظامي وسايل توليد و همچنين نيروي كار اجتماعي شده و كارگري برحسب نيازشان فرا خواهند گرفت. كرش بر ضرورت حزب، اتحاديه هاي كارگري و شوراها و جنبش انقلابي تأكيد كرد و شوراهاي كارگري را اساس دولت انقلابي و سوسياليستي معرفي كرد، عقيده كرش به علت اين كه دستگاه فكري و ايدئولوژيك جامعه بورژوازي داراي عنصر پايدار و مقاوم است حتي با انقلاب سوسياليستي و تغيير در نيروهاي توليد سلطه از ميان نمي رود و مبارزه اصلي را مبارزه ايدئولوژيك و فرهنگي يعني مبارزه با طرز فكر بورژوازي دانست.

كرش در كتاب خود به عنوان «ماركسيسم فلسفه» ماركسيسم را جانشين فلسفه خواند و معتقد بود وحدت ديالكتيكي «نقد نظري» و عمل انقلابي به عنوان جوهر انديشه ماركس را به فراموشي سپردند.

الف-3- آنتونيوگرامشي: گرامشي مفهوم هژموني را براي تحليل علل گسترش نيافتن انقلاب سوسياليستي عنوان كرد، مفهوم هژموني حاكي از آن است كه بورژوازي به خاطر اين كه ايدئولوژي اش درباره جامعه مدني هژموني (سركردگي) دارد مي تواند سلطه خود را بر جامعه اعمال كند و جز در موانع بحران به دستگاه مهر خود متوسل نمي شود و مردم مناسبات بورژوازي را از طريق جامعه پذيري دروني مي كنند و بنابراين سلطه بورژوازي را قهري نمي شمارند.

گرامشي براي غلبه بر هژموني دو شيوه اصلي و فرعي ارائه مي كند، شيوه اصلي عبارت است از مبارزه اي چند و جهي با استفاده از شكل هاي گوناگون سازماني، مثل حزبي، سنديكاليستي، پارلمان، در راه هدف هاي مختلف سياسي، فرهنگي، انتخاباتي در همراهي با ساير نيروهاي مترقي، و مجموعه اين مبارزات بايد موجب گسترش فرهنگ سوسياليستي شود و پيروزي سوسياليسم نياز به مبارزه مستمر، فراگير و طولاني دارد و شيوه فرعي رويارويي مستقيم است كه به علت افول روحيه پرولتاريا كارساز نيست و گرامشي همانند لوكاچ معتقد بود كه حزب انقلابي بايد آگاهي انقلابي را به طبقات و توده ها منتقل كند.

ب- مكتب انتقادي: اين جريان در سال 1920 و 1930 در اروپا شروع شده بود و متصل به موسسه پژوهش هاي اجتماعي بود ماركسيسم انتقادي تلاش مي كند براي كشف ساختارهاي زيرين جامعه معاصر و نقد آن پايگاه نظري تدارك ببيند و ماركسيسم را به عنوان نظريه اي براي تحليل نارسايي هاي اساسي جامعه سرمايه داري معاصر و نشان دادن راه برون رفت از آن به كار مي رود، ماركسيست هاي مرتبط با اين جريان گرچه نگرش خود را از ماركس گرفته اند ولي وجوهي از انديشه هاي هگل، كانت، وبر، فرويد، هوسرل و برخي ديگر از انديشمندان معاصر را براي بازسازي انديشه ماركس به كار گرفته اند.

آماج اصلي حمله نظريه انتقادي، آگاهي كاذب در جامعه سرمايه داري معاصر و مسايلي است كه نقاط توجه ماركسيست هايي چون لوكاچ، گرامشي نيز بود و بوزيتويسم در علوم اجتماعي را به عنوان دانش شي شده مورد انتقاد قرار مي دهند.

مهمترين انديشمندان اين مكتب عبارتند از هوركهايمر، تئودورآدرنو، هربرت ماركوزه و يورگن هابرماس.

ب-1- هوركهايمر: به عقيده او پوزيتويسم مانع اصلي شناخت واقعيت هاي جامعه سرمايه داري و نفي اين گونه واقعيات است و اين نظر را مطرح مي كند كه در شرايط كنوني شناخت واقعيت هاي اجتماعي تنها از طريق ديالكتيك با عنايت به كليت اجتماعي امكان پذير است و با چنين روشي به افشاي وجوه غير عقلاني جامعه سرمايه داري مي پردازد و در نقد ماركسيسم ارتدوكس كليت اجتماعي و روابط ديالكتيكي بين اجزاء اين كليت را مورد ملاحظه قرا داد.

ب-2- آدرنو: دو كتاب مهم وي به نام ديالكتيك روشنگري و ديالكتيك منفي هستند و در ديالكتيك روشنگري استدلال مي كند كه جامعه سرمايه داري در واقع دنباله و پيامد ضروري منطق حاكم بر روشنگري است و روشنگري زائيده عقل ابزاري است و عقل ابزاري حاكم بر جامعه كنوني است و عقلانيت ابزاري را به خاطر اين كه سعادي بشري را به طور كلي فراموش مي كند مورد نقد قرار مي دهد.

به نظر آدرنو سرمايه داري با «صنعت فرهنگ» به دست آمده افكار توده ها مي پردازد و باعث خاموش شدن مقاومت پرولتاريا مي شود.

آرشو در ديالكتيك منفي نقطه عزيمت در نگاه به جامعه را نقد و نفي مي داند.

ب-3- هربرت ماركوزه: آثار او عبارتند از، انسان تك ساحتي، رساله اي در باب آزادي، اروس تمدن ماركوزه نظرياتي در قالب مفاهيمي چون علايق راستين و كاذب ارائه داد.

او با بهره گيري از انديشه هاي فرويد و هگل به بازسازي نظريه ماركسيستي پرداخت و بر رابطه متقابل هستي و آگاهي و نفي اعتقاد تقدم يكي بر ديگري در مقابل پوزيتويسم تأكيد كرد.

او در كتاب تك ساحتي توضيح مي دهد كه چگونه جامعه صنعتي پيشرفته با ايجاد نياز دروغين براي كارگران كه اسارت خود را در آزادي بيندازد و آزادي واقعي را از نظر دور بيندازند.

ماكوزه در نظريات خود بين دو سطح ذات و ظاهر تفاوت مي گذارد و مي گويد كه فهم طبيعت چيزها در دسترس عقل بشر است، عقل در پي پيچيدگي چيزها آنچه را عارضي و آنچه عرضي است از هم تشخيص مي دهد و آنها را از هم جدا مي كند و با مفهوم در مي آورد و نظر عقلاني هم يعني انديشيدن براساس مفاهيم است.

نظر ديگر ماركوزه اين است كه عقلاني بودن انسان متضمن آزاد بودن آن است و آزادي انسان را داراي سه ساحت مي بيند الف- موجود عقلاني دست به ساخت مفاهيم مي زند و از اين طريق به تفكر مي پردازد. ب- تفكر مفهومي موجب فاصله انداختن بين بود و نمودگي مي گردد كه به معناي خود آييني انسان است. ج- انسان در استتراك با ديگران و مشاركت و تصميم گيري جمعي مي تواند به آزادي دسترسي داشته باشد و خود آيين بودن يعني تحت كنترل ديگري نبودن. ماركوزه سلطه را به دو گونه تقسيم مي كند: الف-ساختاري، ب- ابزاري و جامعه طبقاتي را داراي هر دو سلطه مي داند البته جامعه غير اين، سلطه ايدئولوژيك نيز دارد.

به نظر ماركوزه هر جامعه سازمان يافته نيازمند اقتدار است اما وقتي مردم به صورت آزادانه دست به انتخاب اين اقتدار مي زنند در واقع خود را به انقياد اين اقتدار در مي آورند سپس يك دولت كارگزار بايد از طرف مردم بايد باشد تا اين دو مفهوم به هم منطبق شود.

ماركوزه به پيروي از فرويد انسان را داراي دو غريزه عشق و مرگ مي داند كه ديالكتيك بين آنها باعث تمدن مي شود، اما در غرب كمتر به عشق در رسيدن به خرسندي اهميت دادن اما شرايط انقلابي زماني به وجود مي آيد كه اين تصور پيش آيد. كه جامعه مي تواند پيش از آنچه نظم مستقر مقرر مي داند آزادي و خرسندي بيافريند.

او نيز مانند همداستان خود تداوم سرمايه داري را در آگاهي كاذب مي داند و خواسته هاي راستين بشر را نيروي محرك تاريخ مي داند و اين خواسته هاي راستين با انقلابي كه آگاهي را مي دهد انجام مي پذيرد و اين انقلاب نيز بر عهده روشنفكران است.

ب-4- يورگن هابرماس: از بزرگترين انديشمندان مكتب انتقادي است كه با طرح يك نظريه جامع و همه جانبه و از طريق بهره گيري از سنت هگلي و دست آوردهاي نظري، كساني چون ماركس، وبر، تالكوت پارسونز، امانوئل كانت، و روانشناساني چون فريد، ژان پياژه به بازسازي همه جانبه ماركسيسم مي پردازد و به تطبيق آن با شرايط جامعه سرمايه داري متأخر مي پردازد.

هابرماس در انديشه خود دو نوع عقلانيت مشخص مي كند، الف، عقلانيت ابزاري، ب- عقلانيت ارتباطي، عقلانيت ابزاري جنبه منفي دارد و به پيشرفت مناسبات در فرهنگ گفتگو كمك مي كند.

هابرماس معتقد است كه پيشرفت جامعه بشري را بايد هم برحسب كار يا كنش ابزاري و هم برحسب تعامل يا كنش ارتباطي مورد سنجش قرار داد و پوزيتونيسم را به خاطر مثله كردن واقعيات اجتماعي مورد نقد قرار مي دهد و معتقد است در جامعه سرمايه داري عقلانيت ارتباطي و ابزاري در تضاد با يكديگر قرار دارند و حل اين تضاد در گرو تغيير نظام سرمايه داري و استقرار نظام جديدي است كه بتواند عقلانيت ارتباطي را از سلطه ابزاري برهاند.

هابرماس رابطه انسان هارا با يكديگر متفاوت از رابطه انسان با طبيعت مي داند و رابطه انسان ها با يكديگر را نيازمند درك يكديگر مي داند و آن هم با استفاده از زبان به عنوان عامل ارتباط با يكديگر صورت مي گيرد و تعامل انساني يا بر پايه زبان كنش ارتباطي خوانده مي شود. دو نوع كنش را مشخص مي كند:‌الف- كنش ابزاري (انسان با طبيعت) كنش ارتباطي (انسان با انسان).

ج- ماركسيسم اگزستانسياليسم: تركيب ماركسيسم و اگزستانسياليسم در آثار سارتر و مولوپونتي بارز است.

اگزستانسياليسم هاي ماركسيستي همانند مكتب فرانكفورت برش انگاري انسان در جامعه صنعتي اعتراض كردند. سارتر با نوشتن كتاب نقد خرد ديالكتيكي مواضع خود را درباره ماركسيسم به طور روشن بيان مي كند و معتقد است كه ماركسيسم احتياج به تزريق خون تازه اي است كه اگزيستانيسم مي باشد، به نظر او ماركسيسم هيچ گونه تجانسي با نظريه ماترياليستي دترمنيستي و اكونوميستي تاريخ ندارد و يكسره نظريه پراكسيس و عمل انسان است.

جهان مخلوق براكسيس جمع انسان ها است و خصومت ها: ناشي از اصل كمبود است و جهان اجتماعي مبتني بر عمل و مسئوليت و خواست انساني است و معتقد بود كه وجه توليد از اين نظر زيربناي جامعه است كه كار انسان زيربناي وجه توليد است.

مولو-پونتي: پونتي به مقوله پراكيس تاريخي ماركسيسم و انديشه ماركش به عنوان فلسفه‌اي كه تحقق فلسفه است جلب شده بود و اين مباحث در پرتو ديالكتيك فلسفه و سياست مورد بررسي قرار داد.

به نظر مرلو- پونتي مشكل اصلي سياست اين است كه انسان ها همه كارگزار واجد ذهنيت هستند اما نسبت به هم به عنوان شي رفتار مي كنند به عقيده وي ماركسيسم نه فلسفه ذهن و نه فلسفه عين است بلكه فلسفه كار (پراكسيس) است، و تاريخ عقلانيت، عدم عقلانيت يا قاعده احتمال و تصادف است مراحل تاريخي از پيش معلوم نيستند و به عقيده وي ماركسيسم علم نيست.

3- ماركسيسم ساختگرا

ماركسيست ها ساختگرا كوشيدند انديشه ماركسيستي را با مقتضيات جامعه سرمايه داري سازمان يافته و فقدان نيروهاي انقلابي هماهنگ سازند ماركسيست هاي ساختگرا بيشتر به نوشته هاي متأخر ماركس بخصوص سرمايه تكيه كردند، دو تن از ماركسيست هاي ساختگرا در قرن بيستم عبارتند از لويي آلتوسرونيكو پول نزلانزاس است.

الف- لويي آلتوسر: او از يك سو به انتقاد از تفسير اومانيستي فلسفي از ماركسيسم پرداخت و از سوي ديگر برداشت هاي لنينستي و استاليني از ماركسيسم را مورد انتقاد قرار داد و استدلال كرد بايد بين دو گفتمان در انديشه هاي ماركس تفكيك قائل شد. الف- گفتمان امانستي در آثار اوليه ماركس، ب- گفتمان عملي كه در آثار متأخر ماركس است التوسر ماركسيسم را علم به صورت بندي هاي اجتماعي خواند و معتقد است ماركس در آثار متأخر خود نيروهاي توليد و روابط توليدي را تعيين كننده حركت تاريخ عنوان كرد و در واقع منظور ماركس ساخت است و روابط توليد و نيروهاي توليد در واقع دو ساخت است.

آلتوسر هر شيوه توليد را شامل سه سطح دانست الف، ساخت اقتصادي ب- سياسي، ج- ايدئولوژيك و در هر صورت بندي اقتصادي- اجتماعي ممكن است دو يا چند شيوه توليد وجود داشته باشد كه يك مسلط و بقيه تابع آن هستند (مثل فئودالي، آسيايي، سرمايه داري) در كشورهاي در حال توسعه در تفسير ساختگرايانه آلتوسر از ماترياليسم تاريخي به سياست و ايدئولوژي بازتاب مستقيم زيربناي اقتصادي يا ساخت اقتصادي از بيش مستقر نيستند بلكه آنها نيز به سهم خود در هيئت و هويت زير بناي ساخت اقتصادي سهيم اند.

با اين حال آلتوسر در آخرين تحليل اقتصاد را تعيين كننده دانست و براي آن چند دليل آورد، الف- چون در هر دوره اقتصاد تعيين مي كند كدام يك از سه سطح محقق مي شود، ب- اقتصاد سطح مسلط شونده را مشخص مي كند (سياست در باستان- مذهب در سده هاي ميانه).

آلتوسر مهمترين پايه قدرت طبقه حاكم را دستگاه ايدئولوژيك مي داند و در نظر به خود آلتوسر طبقات را حاملان ساخت مي داند نه پرولتاريا- تفسير آلتوسر ساختگرانه سخت محسوب مي شود.

ب- نيكوپولانزاس معتقد است كه علي رغم جدا بودن دولت از نهادهاي اقتصادي در ظاهر، دولت به واسطه‌ حفظ يك پارچگي جامعه سرمايه داري و حفاظت از ماهيت طبقاتي آن اساساً در خدمت سرمايه و حفظ نظام سرمايه داري است و استدلال مي كند كه دولت در باز توليد ساخت طبقاتي جامعه نقش اساسي دارد و روابط حوزه اقتصاد را در حوزه شيست تبلور مي بخشد با اين حال مبارزه طبقات اجتماعي و طبقات سخت سلطه به ساخت دولت تأثير مي گذارد.

پولانزاس ساختارگرايي سخت التوسر را تعديل كرد و آن را با نقش كارگذار يا به عبارتي مبارزه طبقات آشتي داد و جاي بيشتري را براي مبارزه طبقاتي قايل شد و لذا توجه بيشتري را به پراكسيس معطوف داشت و در مقايسه با آلتوسر براي دولت استقلال نسبي بيشتري قايل شد در تعبير پولانزاس دولت مجموعه اي از روابط توليد است كه تحت تأثير مبارزه طبقاتي شكل مي گيرد و دولت عرصه منازعه طبقات براي قدرت و بازتاب دهنده اين منازعه است.

به نظر پولانزاس در درون هر ساخت اقتصادي سلطه يك طبقه مسلط وجود دارد كه در سطح سياسي به صورت قدرت سياسي و در سطح ايدئولوژيك به صورت هژموني ظاهر مي شود و هژمون سياسي و ايدئولوژيك متقابلاً براي هم كارسازي مي كنند و طبقه مسلط با كمك ايدئولوژي به باز توليد روابط اجتماعي و مسلط اجتماعي دست مي زند. پولانزاس در كتاب خود به نام دولت،‌قدرت و سوسياليسم معتقد است كه منازعه و مبارزه طبقاتي در حوزه جامعه مدني به درون دولت نيز نفوذ مي كند و سياست هاي دولت را تحت تأثير قرار خواهد داد و به محض نفوذ طبقات پايين به عرصه قدرت سياسي،‌كار ويژه قدرت سياسي يعني باز توليد سلطه طبقات مسلط اقتصادي نيز تحت تأثير قرار مي گيرد و دچار اختلال مي شود و موجب تغيير در روابط توليد نيز مي گردد. پولانزاس وابستگي دولت به طبقات را برحسب وابستگي ساختاري تحليل مي كند و رابطه شخصي بين مقامات سياسي و صاحبان سرمايه را نفي مي كند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:1  توسط مهدی کریمی  | 

سنت و تجدد در خاورمیانه (س . امیدیان)

 

تاريخچه تجدد خواهي در خاورميانه مقارن حضور استعمار دراين منطقه است،چرا كه ازاين طريق امكان ارتباط با اروپا وآشنايي با دستاورد هاي انقلاب فرانسه به عنوان شاخصه مدرنيسم فراهم شد. اين آشنايي بخشي از اين جوامع را به تكاپو واداشت؛ به اين دليل كه آنها در قياس با غرب احساس عقب ماندگي شديدي مي كردند كه قبلاًً ازآن بي خبر بودند.

از آن زمان كه سوداي تجدد خواهي ومدرنيزاسيون بخشي از نخبگان اين جوامع را با خود همراه كرد،بحث از دفاع از سنتها در برابر آن نيز مطرح شد.جرياني كه تا به امروز نيز به قوت خود باقيست.مسئله اي كه در پيوند با هويت اين جوامع است واگر حل شود روند رشد آنها را به شدت تسريع خواهد كرد.

سمينار مربوطه در روند بررسي رابطه اين دو فاكتور در خاورميانه سعي در پاسخ گويي به اين دو سوال دارد كه:

-آيا سنت وتجدد به طور ذاتي داراي تعارض هستند؟ويا اينكه اين تعارض تنها ناشي از خاستگاه متفاوت فرهنگي است؟

-در صورتي كه تعارض تنها شكلي است چه راهكارهايي براي حل آن وجود دارد؟

مطالعه بصورت موردي در سه كشور ايران ،تركيه ومصر به عنوان جريان پيشرو در خاورميانه صورت گرفته است.

تعریف مفاهیم :

سنت :

منظور از سنت الگوهای گفتاری ، کرداری وزفتاری است که در زندگی روزمره افرا د جاری است و بر همه ابعد زندگی آنها تاثیر می گذارد و به طور تاریخی انتقال می یابد و در شکل دهی به هویت افراد نقش دارد .

تجدد:

واژه تجدد به عنوان معادل مدرنیته ترجمه شده اگر چه حامل تمامی آن نیست. تجدد در ادبیاتسیاسی اجتماعی ما غالبا از وجه وهمین طور از منظر اقتصادی و صنعتی استفاده می شود.

.

سنت و مدرنیته ؛تعرض ذاتی یا شکلی ؟

در رابطه سنت ومدرنیته اصلی ترین سوالی که مطرح می شود آن است که مسئله در ذات با یکدیگر تعارض دارند و یا اینکه اساسا تعارضی وجود ندارد بلکه تفاوت شکلی ناشی از محیط های متفاوت فرهنگی است .

اگر قائل به تعارض ذاتی شدیم باید بپذیریم که این دو مقوله هرگز قابل جمع نیستند . معتقدان به این ایده مدرنیته را امری پیش از زمینه ساز پیشرفت صنعتی ویا الگوی حکومت می دانند . از این منظر مدرنیسم خود به عنوان یک ایدئولوژی ،مجموعه ای بهم پیوسته است و نه مجزا بنابراین کسی نمی تواند به دلخواه خود بخش هایی از آن را انتخاب کند و بخش هایی دیگر را رها کند .

مدرنیته به عنوان یک ساحت فکری نسبت بشر با مبداء عالم و آدم را تغییرداده است ،مظاهر آن نیز ذیل این نگاه مطرح می شوند، لذا قبل از بهره از آن ثمرات باید به ایده اصلی مدرنیسم که همان اومانیسم و سکولاریسم است التزام یافت .

در حالیکه سنت در خاورميانه نوعا نگاهی الهی به نظام هستی دارد و این نقطه آغاز و انجام تقابل است . اسلام نیز نمی تواند با مدرنیته جمع شود به نحوی که اسلام در تمامیت خود حفظ شود و هم مدرنیته به طور تام محقق گردد.

اما اگر بپذیریم که بحث از تعارض نیست بلکه ناشی از محيط های فرهنگی متعدد است ، می توان از بومی سازی مدرنیته صحبت کرد . این تلقی در تجدد اسلامی بروز می یابد . تجدد اسلامی خواهان رهایی از بخش های سنت ودر عین حال دریافت پالایش شده تجدد است ، تلفیق این دو به نحوی که مناسبات دنیای مدرن را بپذیرد و هم پایه های سنتی را واننهند .تجدد اسلامی همچنین واکنش در برابر نگاه سنت محور محض از یک سو و تجدد گرایی از سوی دیگر است.

ایران :

در بررسی ماهیت و مبانی سنت و مدرنیته در ایران و چگونگی نسبت آن دو با یکدیگر ،باید به سابقه آشنایی ایرانیان با مدرنیته نیز توجه کرد . ایرانیان از اواسط سده ی هفدهم با حضور پرتغالی ها در جنوب تا حدودی با دستاوردهای عینی مدرنیته آشنا شدند اما آشنایی جدی وبرخورد از اوایل قرن 19 و جنگ های ایران و روس بود . شکست در این دوره جنگ ها برای اولین بار موجب بدبینی به سنت شد ،

گرچه اوج این تضاد ها و رویارویی را در دوره مشروطه و انقلاب 57 می توان یافت ، اما به طور کلی 4 نحله فکری در تمام این ادوار در برابرسنت از سویي و تجدد از سوی دیگر شکل گرفت:

الف) سنت گرایی با تاکید بر ناسیونالیسم ایرانی :

شاخصه های اصلی این رویکرد عبارتند از :

1- افتخار به تمدن ایران باستان و مدنیت دیرینه ونهادینه ایرانی

2- فارسی گرایی

3- بازشناسی و احیای اندیشه وفلسفه ایرانی زرتشتی

4- حمایت از نظام و ساختار سیاسی پادشاهی

در این رویکرد دو جریان فرعی قابل شناسایی است که یکی با تندروی ناسیونالیستی و گرایشات لیبرالیستی با برخورد افراطی سعی در اسلام زدایی دارد و دیگری جریان میانه رویی که در تلاش برای به خدمت گرفتن برخی نمادهای اسلام و مدرنیته در مسیر تحقق آرمانهای ملی خواهانه است .

ب) سنت گرایی با تاکید بر اسلام شیعی:

1- برتری دین اسلام

2- انزجار از نظام سلطنتی

3- ضدیت با اندیشه ملی گرایی

4- اسلامی کردن ساختارهای اعتقادی سیاسی اجتماعی و ضدیت با ليبرالیسم

5- ستیز با سکولاریزم وماتریالیسم

ج) نوگرایی با محدودیت ليبرالیسم:

1- پارلمانتاریسم و مسئله تفكيک قوا

2- سکولاریسم

3- انتقال فرهنگ غربی از طریق حذف نمادهای دینی وسنتی

4- تمایل به ملی گرایی

5- باور به تکثر ،آزادی اندیشه و جامعه مدنی

6- تعارض با اندیشه سنتی شیعی از یک طرف و اندیشه سوسیالیسم از طرف دیگر

د) نوگرایی با محدودیت سوسیالیسم

1- باور به حکومت طبقه ی کارگر و نظام سوسیالیستی با الگو گیری از نظام مستقر شوروی

2- دین ستیزی و دنیا گرایی در تقابل با اندیشه های ایرانی ، اسلامی و حتی لیبرالیستی

3- پارلمانتا ریزم تک حزبی با برتری بلا معارض کارگران

4- مبارزه با نظام سلطنتی

5- فراملی گرایی وتقبيح ملی گرایی(انتر ناسيوناليسم)

به طور کلی باید گفت در رابطه سنت وتجدد در ایران مسئله اصلی بد فهمی طرفداران سنت و مدرنیته از موضوع مورد دفاع خود و امر مقابل دارند . نه طرفداران سنت تعریف جامعی از سنت مورد دفاع خود ارائه کرده اند و نه هواخواهان مدرنیته .

اینکه طرفداران تجدد به همان اندازه که به کسب افراط گرایی در تقلید از غرب نتوانسته اند ایرانی بیاندیشند ، به سبب دلبستگی به تجدد غربی نیز غالبا متکی بر یک شناخت سطحی ورو بنایی از غرب بوده اند ، در واقع چندان غربی نیندیشیده اند ،

تجدد هم مانند اسلام از غرب وارد ایران شد ،اما ایرانیان مانند اسلام نتوانسته اند آن را تحلیل کنند و در مقابل آن تا حد زيادي به عنوان یک مصرف کننده باقی ماندند .

ترکیه خط مقدم تجدد خواهی :

با پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراطوری عثمانی و روی کار آمدن آتا ترک ، زمینه تغییرات گسترده در مسیر رو به تجدد برای ترکیه ی فعلی فراهم شد ، کمال پاشا با جدایی نهاد خلاف و سلطنت از یکدیگر و انحلال سلطنت توانست خلافت را نیز از عرصه سیاسی حذف و جمهوری را اعلام کند .جمهوری ترکیه از آغاز محور برنامه های خود را بر توسعه اقتصادی و همنواعی با غرب قرار داد .

تجدد خواهی در ترکیه و به رهبری آتا ترک ، از بدع آمدانه بوده به این معنا که هیئت حاکم با قوه ی قهریه واز طریق نخبگان به این عمل دست زد .تاکید وی در این روند بر ایجاد ساختارها و نهادهای پایدار سکولاریسم بود . ممنوعیت حجاب و تغییر النبانه لاتین مبتنی برتعدادی از مدنیتی ، اقامه ازان به زبان ترکی و... نیز در این راستا بود.

گر چه در مقابل این اقدامات مقاومت هایی صورت گرفت ، اما ترکیه هیچ گاه به طور جدی با بروز جریانات اسلامی که خواهان حضور اسلام در شوون سیاسی چنانکه در مصر با ایران باشند مواجه نشد (شاید یک دلیل تاریخی آن این باشد که تا پایان جنگ جهانی اول مردم به وضوح شاهد بی کفایتی نهاد خلاقیت و سلطنت بوده اد.

در حال حاضر نیز گر چه بیش از 64% کرسی های مجلس را اسلامگرایان در دست دارنداما جریانی برای حذف کمالسیم تلقی نمی شوند ، دولت اردوغان تقویت نهادهای غیر دولتی ،اعطای حقوق شهروندی و لغو مجازات اعدام و همچنان تلاش برای عضویت در اتحادیه اروپا را در دستور کار خود دارد.

مصر:

سابقه آشنايي مصر با غرب را بايد به حمله ناپلئون برگرداند،اما به طور جدي آشنايي با تجدد از زمان حضور استعمار انگليس آغاز شد.ملت مصر به عنوان ملت پيشرو در جهان عرب رهبري جريانات فكري مقابل مدرنيته را بر عهده داشت،لذا ضمن بررسي جريانات فكري 4گانه در ارتباط با مدرنيته در مصر بايد به ياد داشت كه اين جريانات قابل تعميم به كليت جهان عرب نيز ميباشد:

الف)تمدن گرا-عربگرا:

به عنوان نخستين موج نوگرايي در جهان عرب مطرح ميشو د،طهطاوي وخيرالدين پاشا ازرهبران آن هستند ،به طور كلي وي‍ژگي هاي اين گرايش عبارتند از:

1-اصالت وبرتري تمدن غرب را نپذيرفته بود ومسلمانان راداراي اين توانايي ميدانست كه در كسب فناوري از تمدن غرب موفق عمل كنند.

2- اين نحله در تعامل با دولت است واصولا ملت مخاطب درجه اول آنان نيست.

3-روش ومنش آنها اصلاحگراست ونه انقلابي.

4-اصولا به احتمال تضاد وبرخورد اسلام وتمدن اروپايي نمينديشند چرا كه به جد اعتقاد دارند اساس تمدن اروپايي برگرفته از اسلام است.

5-سوداي پان اسلاميسم ندارند و وقتي سخن از وطن عربي ميگويند منظور آنها مصر است.

ب)تمدن گرا-اسلامگرا:

موج دوم نوگرايي نيز داراي چند چهره بارز است؛سيد جمال،محمد عبده وكواكبي .ويژگي هاي اصلي اين موج:

1-تاكيد بر اصالت عقل وعلم.

2- توانايي اسلام در افزايش اقتدار مسلمانان

3-يگانگي واتحاد اسلامي ومبارزه با اروپا

4-تلاش براي فهم وتوجيه عقلاني زوال مسلمين ،يافتن علل برتري غرب وپيشرفت آنان

ج)اسلام گرايي سنتي:

چهره شاخص موج سوم رشيد رضاست.اين نحله به طور اساسي از دو نحله پيشين فاصله گرفت وتا اندازه زيادي به سلفيه نزديك شد.ويژگي هاي عمده اين جريان :

مخالفت محافظه كارانه با ارتباط با غرب ومظاهر تجدد

2-تلاش براي طرح حكومت اسلامي واحيا ء خلافت

3-بازگرداندن علت افول مسلمين به خودشان

4- دغدغه هويت اسلامي

د: اسلام گرایی بنیاد گرا

جریان بنیاد گرایانه بعد از ناکامی ها در اصلاحات و سرکوب حرکت های اسلامی وشکست اعراب از اسرائیل نضج گرفت ، تصور این جریان از دولت اسلامی شکل شدت یافته ای از تصور خلافت رشید رضاست .ویژگی های اصلی آن:

1-نظام حکومتی اسلامی خلافت

2-شیوه مبارزه جهادی ونظامی

3-توده گرایی وحرکت جبشی

4-نگاه سلبی نسبت به دنیای غیر اسلام

5-نمود اصلی این جریان در مصر(جنبش اخوان المسلمین) است

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:0  توسط مهدی کریمی  | 

محافظه گرائی (س . خراسانی)

بنام خدا

محافظه گرایی

یکی از جریانهای فکری ،سیاسی و ایدئولوژیکی در غرب است که از یک سو در مقابل اندیشه های متمایل به سوسیالیسم و از سوی دیگر در برابر اندیشه های مرتبط با لیبرالیسم قرار می گیرد. البته چنانچه خواهیم گفت مرزهایش با گرایشهای طیف راست لیبرالیسم مشخص نیست. محافظه کاری از مصدرconservation))، به دنبال محافظت اقدام سیاسی یا عقیده ای است که در پی حفظ چیزی است . محافظه گرایی مجموعه ای از اندیشه های سیاسی است که مخرج مشترک آنها مخالفت ذهنی و ممانعت عملی در برابر هرگونه تغییر فوری و عمیق برای حفظ فضایل و ارزشهای عمده سیستم به عنوان یک امر ضروری است .بدین ترتیب که تلاش دارد نهادهای کهن وریشه دار را از آنچه نو ونیازموده است ،جدا ساخته و با ممیزی محافظه کارانه ،بر ارزشمندی آنها پافشاری نماید.

ساموئل هانتینگتون در توصیف این جریان فکری می گویدهمه اندیشه ها و ایدئولوژیها خواهان دستیابی به چیزی هستند ( مثلاً توزیع بهتر منابع و درآمدها در سوسیالیسم یا توسعه آزادی در لیبرالیسم) ،در حالی که محافظه گرایی بر ضد تغییر نهادهای مستقر هشدار می دهد و در واقع از نخواستن چیزی دفاع می کندمحافظه گرایان خود را در برابر دگر خویش ، other ، تعریف پذیر می یابند. این دگر، تندروی و انقلاب خواهی (رادیکالیسم) است .به نظر یک محافظه گرا،انقلابی ها و تندروها بر اساس اهداف صرفاً نظری و مکتبی می خواهند بسیاری از نهادهای ارزشمند اجتماعی را از میان برند . محافظه گرایان آرمان گرا و یوتوپیست نیستند ،با تفکر انتزاعی هم مخالفند به همین لحاظ بی دلیل تغییر را نمی پذیرند.

گفتنی است برخی همچون مخالفان گورباچف- در مقایسه با سیاستهای تغییر- را محافظه کار خوانند و نه محافظه گرا ،چراکه الزاماً معتقد و سر سپرده به محافظه گرایی نمی باشند، در حالیکه افرادی مثل ریگان و تاچراز نظر «آموزه ای» محافظه گرا بودند.محافظه کاری بیشتر مابه -ازاء خارجی است و در واقع مفهوم محافظه کاری مفهوم عمل گرایانه ی نسبی است با وجود این که محافظه گرایی مربوط به حوزه اندیشه است و یک مکتب اندیشه ای با اصول و ضوابط خاص می باشد.

تاریخچه ای از عقیده محافظه گرایی:

درک محافظه گرایی به عنوان یک شیوه تفکرو فلسفه سیاسی ،در گرو فهم فیلسوفانی است که در باب مفاهیم « تغییر»و «دگرگونی » یا «سکون» و «ثبات» نظرات مهمی را عرضه داشته اند . پس باید بستر محافظه گرایی را به آرای پارمیدس الئایی پیوند زنیم .در مقابل ملیتوسیان معتقد بودند که منشا تمام چیزها نوعی جوهر اولیه است و یک جوهر اولیه می تواند به چیز دیگری تبدیل شود؛ به بیان دیگر، « اصل تغییر » را پذیرفتند. در واقع افلاطون از پارمیدس و ارسطو از هراکلیتوس تاثیر پذیرفت.

محافظه گرایی مدرن اروپایی در دوره میان 1750 و 1850 و در پاسخ به سلسله تغییرات سریع که جوامع اروپایی را تکان داد ،تکامل یافت و زادگاه آن،انگلستان بوده است.در پیشینه محافظه گرایی می توان ادموند برک (پدر محافظه گرایی)،سیسرو، ژان بدن ،هالیفاکس ،مونتسکیو، والیول ،دومستر، دیسرائیلی ،سالیسبوری ،جان آدامز و همچنین الکساندر همیلتون ومایکل اوکشات را نام برد، که طبعاً همه این افراد موضعی یکسان و هماهنگ نداشته اند.

ریشه محافظه گرایی: طی دوره بعد از جنگ سیاستهای اقتصادی و اجتماعی غرب بر آنچه که دولت رفاهی و اقتصاد کینزی نامیده می شود ،مبتنی بود.(دولت رفاهی و اقتصاد کینزی با مداخله دولت در تنظیم گری اقتصادی،گسترش رفاه اجتماعی به صورت بیمه های بیکاری،درمانی و... همخوانی دارد) در حالیکه با روی کار آمدن ریگان و تاچر با شعار بازگشت به بازار آزاد، کنارگذاشتن سیاستهای اقتصادی و اجتماعی غرب مبتنی بر دولت رفاهی،اقتصاد کینزی مطرح شد و از آن پس دوره تازه ای از بازگشت به شیوه های پیش از جنگ و اصول منطبق با لیبرالیسم کلاسیک آغاز شد که بسیاری آنرا نئولیبرالیسم معرفی کردند ولی متولیان این سیاستها خود را محافظه کار خوانند.پس مخالفت محافظه کاران با دگرگونی بسته به نوع دگرگونی است و گرنه خود آنها هم با سیاستهای جا افتاده بعد جنگ مخالفت کردند. باید گفت با تغییراتی که با اصول تجربی کارآیی خود را نشان داده اند مخالف نیستند و تغییرات مبتنی بر تجربه عملی را می پذیرند و علت مخالفتشان با تغییرات هم عبارت است از:1- تغییرات معمولاً نتیجه نمی دهند.2- هزینه های تغییرات بالاست.3- نتایج تغییرات معلوم نیست.

کلید واژهای محافظه گرایی:

دفاع از سنت ها

مخالفت با عقل گرایی انتزاعی

تاکید بر شک گرایی(مخالفت با نظریه پردازی)

حفظ وضع موجود

به لحاظ روشی تجربه گرا

دفاع از مذهب

دفاع از اقتدار دولت

نگرش منفی به ذات انسان ( از جمله نفی عقل فردی و..)

دفاع از مالکیت خصوصی

حداقل دخالت دولت در اقتصاد

تاکید براندامواری جامعه

تاکید بر نابرابری میان انسانها و اینکه اقلیتی باید نقش هدایت جامعه را بر عهده داشته باشند و اکثریت از نبوغ این اقلیت برخوردار شود. محافظه کاران در دفاع از نظر خود سه دلیل می آورند؛ 1- انسانها به طور طبیعی از حیث انرژی و استعدادها گوناگونند و طرحی برای همسطح کردن افراد جامعه یا ساختن جامعه بی طبقه بیهوده است.2- برنامه های مساوات خواهی مستلزم کارهایی است که سرانجام به تمامت خواهی و سرکوب آزادی منجر می شود.3- وجود سلسله مراتب اجتماعی مطلوب است، زیرا اکثریت می تواند از رهبری اقلیت نخبه سود ببرد.

اصول محافظه گرایی؛

بدبینی به عقل انسان. ادموند برک: ذخیره عقلی هر کس-به تنهایی-کم است و افراد بهتر است خود را در معرض گنجینه و سرمایه عمومی،سنتهای قبل و اعصار قرار دهد.وی تعصبات را بر عقل عریان برتری می داد. محافظه گرایان ملاحظات اجتماعی را بر حقایق محکم و منطق آهنین، عمل را بر نظریه ، مصلحت گرایی را بر اصول گرایی و امنیت را بر آزادی برتری می دهند.به طور کلی به نظر محافظه گرایان،انسان و جامعه انسانی ناگهان به کمال نمی رسند و به یکباره پیشرفت نمی کنند و جای سنت گذشتگان را نمی گیرد.

میان محافظه کاری و مذهب پیوند نزدیک وجود دارد. حتی آن گروه از محافظه گرایان که شخصاً علایق مذهبی ندارند، ترجیح می دهند که در رفتار اجتماعی حریم مذهب حفظ شود.

از دیدگاه محافظه کاران انسانها طبعاً از حیث توانایی و استعداد با هم تفاوت دارند که پیامد های اعتقاد به این نابرابری اجتماعی عبارتند از: 1-تقسیم جامعه به نخبگان و توده های مردم 2- ضرورت پذیرش سلسله مراتب آمریت و رهبری 3-تاکید بر مذهب برای ایجاد انضباط اجتماعی در نظام سلسله مراتبی.

با توجیه نابرابری اجتماعی ،طبعاً نهاد مالکیت نیز همچون پدیده ای طبیعی توجیه می شود.

در محافظه کاری به رغم گرایش محافظه کاران متأخر به اصول اقتصاد و بازار آزاد ،نگرشی پدرسالارانه به جامعه وجود دارد. در واقع محافظه کاران به شیوه خاص خود از ضرورت ترجیح منافع کل ملت بر منافع طبقاتی دفاع کرده اند وبه همین جهت میان محافظه کاری و ناسیونالیسم نیز رابطه ای نزدیک وجود داشته است.

محافظه کاران بر قدرت و اقتدار سیاسی فراگیر دولت تأکید دارند.

ایدئولوژی محافظه کاری سه شکل اصلی برگرفته از سه مرحله تاریخی را تجربه کرده است:

اولمحافظه کاری لیبرال » که در دوران اوج لیبرالیسم رفته رفته از تأکیدش بر مالکیت ارضی و پدرسالاری اجتماعی و سیاسی کاست و اصول اقتصادی لیبرالیسم را پذیرفت.منشأ این شکل از محافظه کاری در دیدگاههای برک است.

دوم محافظه کاری پدرسالارانه» که با پیدایش دولتهای مداخله گر و بحران در اقتصاد بازاری بار دیگر به اصول پدر سالاری اجتماعی بازگشت و از دولت های فراگیر حمایت کرد.در این دیدگاه مصلحت عمومی ،نقش اجتماعی و اقتصادی دولت،نظارت احتماعی-اخلاقی،سلسله مراتب بیشتر وهمچنین بر نابرابریهای اجتماعی تاکید می شود.

سوم محافظه کاری نو» که بار دیگر به اصول اقتصاد آزاد بازگشته و در ترکیب با نئولیبرالیسم آمیزه ای جدید به نام «راست نو» را پدید آورده است. شعاراصلی محافظه کاران نو: بازار آزاد و دولت نیرومند.

در فضای بعد از انقلاب فرانسه یکی از مهمترین مکتوبات محافظه کاری نگاشته شد و بررسی این انقلاب دست مایه آن گشت. اندیشه های نگارنده آن به «انجیل محافظه کاری» شهرت یافت. این نویسنده ادموند برک بوده است.

ادموند برک:

وی معتقد است که جامعه رشد انداموار (ارگانیک) و انباشت عقل انسانهایی است که زندگی خود را با فراگیری از طریق آزمون و خطا سازمان داده اند نه با شرکت در همایش های فلسفی در باب حقوق انسان.وی جامعه مدنی را تحمیل کننده جنگ و سبب ضعف انسانها و جوامع انسانی می داند.او انسان را موجودی عاقل ولی اسیر عواطف ،تمایلات و احساسات می داند. عقل فردی را رد می کند، کردار سیاسی را نتیجه عقل سنتی و جمعی و محصول وفاق نسلها می داند که از این حیث برک در برابر لیبرالیسم قرار می گیرد که به عقل فرد اعتماد دارد .

مایکل اوکشات:

از جمله محافظه گرایانی است که در زمینه شک گرایی سیاسی و مخالفت با نظریه بهترین فرد است. وی تعبیری را در توجه اندیشه های محافظه گرایان به کار می برد و آن ایجاد تشابه علم سیاست با کار یک ملاح است و می گوید سیاست دریای بی پایانی است که شناگر صرفاً با اتکا به تجربیات خود راهش را پیدا می کند.سیاست را فعالیت و حضور در نظامات عمومی دانسته و برای شفافیت بیشتر به حضور یافتن در نظامات جامعه و نه ایجاد نظامات تاکید دارد.

وی ریشه فلسفه سیاسی را در تجارب سیاسی می داند ،نه در نظریه پردازیهای انتزاعی.اولویت را به تجربه می دهد و نه عقل. مخالفت با عقل گرایی و دفاع از سنت . البته منظوراز مخالفت،منازعه با عقل گرایی نیست بلکه با اولویتی که عقل گرایان به عقل نسبت به تجارب می دهند مخالفند. روش کار اوکشات متمرکز بر مقاله نویسی است تا به قلمرو نظریه پردازی و انتزاعیات نیفتد. همچنین وی فردگرایی مدرن را نقد می کند.

تفاوت اوکشات با برک: برک به سنت تقدس می دهد اما اکشات معتقد است سنت مانند زبان مادری است که چگونه زیستن را به ما می آموزد نه چه گفتن را. در نقد اوکشات می توان گفت عقل گرایی حداقل در غرب جزیی از سنت شده است.

نو محافظه کاران و راست نو

دردهه 70 میلادی ایدئولوژی محافظه کاری متحول شد؛ بروز رکود و تورم در کشورهای غربی ، در کارایی سیاستهای کینزی و دولت رفاهی تردید بوجود آورد و در واکنشی به این تحولا ت ،محافظه کاران به اصول نظام بازار آزاد بازگشتند.راست جدید ،به این تعبیر که نظریه های آنان کلاً بی سابقه است، جدید نیست ، آنها نیز بر آدام اسمیت تاکید دارند و بازتاب دلمشغولی های تفکر لیبرال قرن19 هستند،آنها را تنها به هنگام دلمشغولیهای راست قدیم نسبت به سنت ،میانه روی و حمایت از اجماع سیاسی پس از جنگ می توان جدید در نظر گرفت.به نظر آنان مداخله گسترده دولت در اقتصاد موجب ضعف شخصیت اخلاقی مردم می شود و آزادی شان را محدود می سازد. اندیشه اصلی محافظه کاران نو ،خودگرانی،خصوصی سازی و دولت کوچک یا حداقل بوده است . راست نو ،تهاجمی است که اصول خود را از لیبرالیسم و محافظه کاری می گیرد و در توصیف مواضع نولیبرالها و نو محافظه کاران ،توأمان به کار می رود.به طور کلی راست نو از لحاظ اقتصادی و سیاسی لیبرال است،یعنی بر آزادی اقتصاد،کاهش مالیات،بازار آزاد و دولت محدود تاکید می کند ولی از نظر اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی،محافظه کار است و از حفظ نابرابریهای طبیعی ،جلوگیری از حقوق اجتماعی شهروندان ،دولت نیرومند،اصول مذهبی،خانواده دفاع می کند. از لحاظ اجتماعی نیز با کار زنان خانه دار و آزادیهای جنسی و جنبش فمنیسم مخالفت می ورزد.

شباهت میان محافظه کاری و نئولیبرالیسم: هر دو واکنشی به اقتصاد کینزی و دولت رفاهی اند،تفاوت: نو محافظه کاران به فرهنگ رایج در غرب واکنش اخلاقی نشان می دهند و نگران بی انضباطی اجتماعی ،بی پروایی اخلاقی و تضعیف نهاد خانواده و مذهب اند.نئولیبرالها به نظم و امنیت سیاسی توجه بسیار دارند.

جنبش های محافظه کاری نو همواره از دولتهای ایالتی در برابر فدرال و از بازار آزاد در برابر دولت رفاهی حمایت کرده است.گفتنی است که لیبرالهای کلاسیک مفهوم بازار آزاد را برای مبارزه با نظام امتیازات و سلسله مراتبی فئودالی به کار می برند در حالیکه محافظه کاران جدید از این مفهوم برای دفاع از نظام سرمایه داری در مرحله انحصاری آن و برای توجیه نابرابریهای شدید اقتصادی و اجتماعی در عرصه جامعه و جهان استفاده می کنند.

رستنگاه فلسفی این جریان را در اندیشه فیلسوف محافظه کار آلمانی الاصل واستاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو در سال 1949 تا 1968 یعنی لئواشتراوس دانسته اند.او سیاست را در مرکز فعالیتهای انسان می داند. حسین بشیریه اندیشه های اشتراوس را در عناوین چندگانه ای خلاصه کرده است: دفاع از فلسفه و حقیقت مطلق نقد فلسفه سیاسی مدرن- نقد علوم اجتماعی مدرن-نقد نسبی گرایی-نقد تجربه گرایی-نقد تاریخ گرایی. اندیشه های وی مبتنی بر بازگشت به اندیشه های یونان باستان و تقسیم ارزشها به خیر و شر است(خیر مطلق آمریکا و شر: زمانی شوروی و اکنون اسلام گرایی) .به عقیده وی ،دموکراسی غربی ضعیف کارایی ندارد و به کارگیری زور برای بقای دموکراسی از جمله نگرشهای اوست.وی می گفت دموکراسی های غربی برای اینکه پایدار و قوی بماند باید به تمام دنیا گسترش داده شود. نومحافظه کاران آمریکا ،ماکیاولیستی ترین شاگردان اشتراوس به شمار می روند که عاشق دموکراسی قدرتمند آمریکایی،ملیت آمریکایی،اسطوره،مذهب،قدرت نظامی و سلطه امنیتی هستند. در میان موضوعات مختلف ،سیاست خارجی بیش از دیگر موضوعات آنها را از لیبرالها متمایز می کند. این گروه اعتقاد به دروغ شرافتمندانه ی مطرح شده از سوی افلاطون دارند و نیز با اعتقاد به برتری همه جانبه آمریکا ،استفاده از قدرت نظامی را برای آن ضروری می دانند. از نظر اینان ملت آمریکا یک ملت استثنایی با رسالت تاریخی است که در پرتو رویکرد «سیطره خیز»رهبران آمریکا، در جهان قابل حصول است و با از بین بردن رژیم های دیکتاتوری و جهانی کردن ارزشهای آمریکایی صورت می پذیرد.

-بشیریه،حسین،لیبرالیسم و محافظه کاری،نشر نی،تهران،چاپ هفتم،1386.

-پولادی،کمال،تاریخ اندیشه سیاسی در غرب قرن بیستم،نشر مرکز،تهران،چاپ اول،1383.

-سری،سیدحمیدرضا،«نومحافظه کاران و اروپا»،کتاب آمریکا4،انتشارات ابرار معاصر تهران،1379.

-علی پور،مهدی،«نومحافظه کاران در سیاست مدرن»، کتاب آمریکا4،انتشارات ابرار معاصر تهران،1379.

-قادری ،حاتم،اندیشه های سیاسی در قرن بیستم،تهران،چاپ پنجم،1383.

-مطهرنیا،مهدی،«محافظه کاری در خدمت لیبرالیسم»، کتاب آمریکا4،انتشارات ابرار معاصر تهران،1379.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط مهدی کریمی  | 

فمینیسم (علی درویشی)

به نام خدا

 

 

دکتر امیر مسعود شهرام نیا 

 علی درویشی 

                                                                                                                      

فمینیسم                                                                                               

 واژه ی فمینیسم در سال 1871 میلادی دریک متن پزشکی به معنای خصوصیات زنانه یافتن مردان به کار رفت،  و در سال 1876 به عنوان اصطلاح سیاسی وارد فرهنگ فرانسه شد.  در مباحث آکادمیک به معنای اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقی و اجتماعی زنان است اما آنچه امروزه به عنوان فمینیسم مطرح می شود ،فمینیسم به معنای اخص است که جنبشی کاملا سیاسی ایدئولوژیکی و حمایت شده از سوی کانونهای خاص در جهان است.                                                                                           

بررسی علل پیدایش فمینیسم :

در باستان زنان از حقوق اجتماعی برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند بطوریکه پس مرگ شوهرشان ، زن مانند سایر اشیاء به ورثه منتقل می شد . رومیان با آنکه در قوانین حقوق پیشرفت کرده بودند ، اما افکار عامه نسبت به زنان متمایل به به خشونت و سختگیری بود. در دمکراسی آتن ، زنان و بردگان و ولگرد ها برابر بودند و حق رای و مالکیت اقتصادی نداشتند . در دوران قرون وسطی فشارهای بر زنان وارد آمد . در قرن های دهم و  یازدهم میلادی زنان آرام آرام وارد مسائل سیاسی ، حکومتی و قضائی شدند ولی با متحول شدن ساختار   اقتصادی واجمتاعی اروپا بعد رنسانس کرامت زن کاهش پیدا کرد .و حقوق  و حقوق مادی و مهنوی زن مجددا دستخوش تغییر شد بطوریکه این دوران را مرگ مدنی زن تعبیر کرده اند.زنان با ذهنیتی که نسبت به ادیان گذشته داشتند بطوریکه یهودیان حوا رامسبب اصلی گناه نخستین و سقوط آدم دانسته و مسیحیان با استفاده از واژه های پدر ،پسر وروح القدس در واقع برای زنان نوعی کسر شان و کرامت فرض می شود . اینها همه خود باعث طغیان واعتراض زنان در قرون بعدی شد .                                                                                                 

سیر تاریخی پیدایش فمینیسم:                                                                                                    

بیشتر نویسندگان سیر تاریخی پیدایش این جریان و جنبش به سه موج تقسیم کرده اند گر چه هر نویسنده ومتفکری که در این حوزه قلم زده است در نقطه آغازین و جرقه فمینیسم اتفاق نظر وجود ندارد . اما موج اول اشاره به  جنبشهای  اواخرقرن 19و اوایل قرن 20 است و محورفعالیتهای آنها کسب حقوق مساوی برای زنان به ویژه حق رای بود و بیشتر متاثر از تفکر و سنت لیبرالیسم بود و اهداف خود در چارچوب ساختارهای سیاسی و اجتماعی سرمایه داری و ارزشهای مذهبی دنبال می کردند.

1-موج اول در پی اثبات حیثیت انسانی برای زنان بود ودر واقع پاسخی بود به که زنان در محیط کار احساس میکردند. فمینیسم موج اول یک جنبش امریکایی- انگلیسی بود که درامریکا زنان در سال 1829 بر علیه برده داری راه انداختند وهمینطور جنبشی دیگر در سال 1848 بر علیه مصرف مشروبات الکلی شکل گرفت . در این موج بیشترزنان به دنبال برابری بودند . جنبشها و جریانهای فمینیستی با آغاز جنگ اول و دوم خاموش شد چون مردان با رفتن به جنگ فضا برای زنان باز شد و دیگر احساس سرخوردگی نمی کردند. ولی با پایان جنگ جهانی دوم و بر گشت مردان به عرصه سیاسی    و اقتصاد ،دوابره زنان به حاشیه رانده شدند.

 

2-فمینیسم موج دوم که اواخر دهه 60 واوایل دهه 70 شروع شد. درواقع اعتراضی مجدد به عدم تساوی زنان ،با  این تفاوت که فمینیستهای موج اول بیشتر روی برابری تاکید داشتند ولی این

گروه فراتر رفته و به مبارزه در جهت تغییر و دگرگونی در تمام جنبه های نابرابر جنسی در زندگی اجتماعی پرداختند و براین  ادعا بودندکه زندگی شخصی و خصوصی افراد :ازدواج ،عشق،روابط خانوادگی مانند زندگی جمعی ،عمومی،کار،تحصیلات وانتخابات، جنبه سیاسی دارد.در دوره بود که فمینیسم وارد محیط های آکادمی و دانشگاهی شدو ماهیت خود را از یک جنبش مردمی به رشته های پژوهشی و تحقیقی تغییر دادند.در واقع موج دوم تحت تاثیر اندیشه های چپ نو قرار گرفت.

 3-موج سوم در اواخر دهه 80 واوایل دهه 90 با نقد موج اول و دوم شکل گرفتو سعی دارد که افکار کلاسیک و نژادپرستانه اولیه را که عمدتا سفید پوست بودند به چالش بکشد و آثار سوءافراط در حرکتهای زن محور را که بیش از همه دامان خود زنان را گرفت تعدیل کند . بنابراین موج سوم به همان اندازه که به مسایل زنان میپردازد گرایش به رفع نابرابری ها نژادی و اقتصادی دارد .دردوره ما شاهد انتقال قاطع علاقه فکری در نهضت فمینیستی از موضوعات سیاسی و اقتصادی به سوی موضوعات فرهنگی ،روانشناختی و زبان شناختی وبابروز علاقه در نوشته های فمینیستی پسا ساختار گرایی فمینیسم رشد کرد.مهمترین ویژگی این دوره تاکید بر تفاوتها و ناهمسانی های موقعیت زنان وتوجه به اصول زیر بنایی واحترام به تکثر آراو اندیشه ها بود.موج سوم برآنست که اقشار مختلف زنان از جمله زنان غیر سفید پوست،زنان همجنس خواه و زنان کشور عای جهان سوم  را به تحریک سیاسی وسیع تری ترغیب کند. 

 

مکتبهای فمینیستی:

                                                                                                

فمنیسم لیبرال

فمنیسم لیبرال یکی از شناخته شده ترین اندیشه های فمینیستی است ، چهره معتدل یا رسمی  را نشان می دهد و به تبیین جایگاه زنان بر اساس 1-حقوق برابر،و 2-موانع مصنوعی دربرابرمشارکت زنان در عرصه عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده می پردازد.بیشتر نوشته های مردم پسند در مورد مشاغل زنان ،برابری زن ومرد درمقام والدین،ونیاز به آموزش فارغ از جنسیت برای کودکان برپایه همین نظریه هستند.فمینیسمهای لیبرال ،در تبیین نابرابری جنسی به مواردی همچون تقسیم کار جنسی ،جدایی عرصه عمومی و خصوصی ،و فرایند اجتماعی کردن کودکان به گونه ای که بتوانند در بزرگسالی نقشی متناسب با جنسیت شان ایفا کنند ،اکتفا می کنند.

لیبرالها معتقدند به انسانها می توان آموزش دادتا منطقی بودن انتقاد فمینیستی از روابط تبعیض آمیز اجتماعی را درک کنند.برنامه های فمینیسم لیبرال برای از میان برداشتن نابرابری جنسی عبارتنداز1-بسیج امکانات سیاسی و قانونی که در حال حاضر برای تغییر وضع در دسترس اند 2- تامین فرصت های برابر اقتصادی و3-اصلاح نهادهای خانواده ،مدرسه ،و رسانه های همگانی .در مجموع تمرکز فمنیسم لیبرالبر اصلاح جامعه است ،نه تغییر انقلابی آن.

فمینیسم مارکسیستی:

مبانی و چارچوب نظری این فمینیسم برآمده از آرا مارکس و انگلس است. این گرایش از اندیشه بر اساس الگوی تحلیلی اندیشه مارکسیستی به تبیین چرایی موقعیت تحت ستم زنان می پردازدو پس از آن توضیح می دهد که برای تغییر این وضعیت چگونه باید مبارزه کرد. معتقدین به فمینیسم مارکسیستی بر این نظرند که اساس ستمی که برزنان روا می رود ناشی از مالکیت خصوصی، تقسیم کار جنسیتی و در آخرنظام خانواده مردسالار است.از دیگر سو ،نظام سرمایه داری را عامل اصلی بازتولید این نابرابری میدانند. به بیان دیگر،دشمن اصلی فمینیستهای مارکسیست،نظام طبقاتی(اقتصادی)است که زنان را در موقعیت فرودست جای داده است.

بدین ترتیب،جنبش فمینیستی باید بر زنان کارگر متمرکز باشد و مبارزه اصلی خود را مبارزه طبقاتی بداند.

فمینیسم رادیکال:

یکی از اصلی ترین تفاوتهای فمینیسم رادیکال باگرایش های فمینیستی متقدم بر آن ،نشات نگرفتنش از دستگاه های دیگر اندیشهاست،دستگاههای رادیکالها مردانه تلقی می کنند. فمینیسم رادیکال به زنانگی ارزش مثبتی بخشیده و زنان را به مثابه طبقه ای فرودست در برابر مردان قلمداد می کند. شاید بتوان گفت عمده ترین مفهوم در این جریان "ستم جنسی" به عنوان کهن ترین شکل نابرابری است،ستمی که زنان به واسطه زن بودن خود متحمل آن می شوند. البته آنها تنها به نقد ستمی که به زنان روا داشته می شود اکتفا نمی کنند بلکه پیشتر رفته و تمامی اشکال سلطه و سرکوب را ناشی از تفوق مردانه می دانند.آنان بر احساسات جنسیو جامعه پذیری زنان تاکید داشته واعلام می کنند که هر زنی ،فارغ از طبقه،نژاد،گروه سنی و ...منافع مشترکی با دیگر زنان دارد.توالی منطقی چنین تفکری،تلقی مردان به عنوان یک گروه دشمنو جدایی طلبی جنسیتی است; امری که خود به نقد "نا همجنس گرایی"نیز منتهی می شود.                                                                                              

 

فمینیسم سوسیالیستی:

 درنتیجه مجادلات میان فمینیستهای رادیکال و مارکسیست بر علت فرودستی زنان و چگونگی تغییروضعیت در دهه 1970 رایج بود، نظریه های جدیدی شکل گرفت که به فمینیسم سوسیالیستی شهرت یافتند .ژولیت میشل ،هایدی هارتمن وآلیسون جگر از جمله صاحب نظران این حوزه اند.مسئله اصلی آنهاتوضیح چگونگی ترکیب نظام سرمایه داری ونظام مرد سالاری است.آنها معتقدند که در تمامی جوامع مردان بر زنان سلطه دارند که این سلطه در نظام سرمایه داری به شکل سرمایه داری پدر سالارنه در آمده که عمق ظلم به زنان را نشان میدهد.آنها مبارزه طبقاتی و جنسیتی را راه حل وضعیت زنان میدانند.

فمینیسم پست مدرن:

از اواخرقرن 70 میلادی گروهی از فمینیستها به دفاع از خانواده ،نقش مادری و تفاوتهای طبیعی زن ومرد پرداختند و به اصلاح دیدگاههای قبلی خود اذعان نمودند.آنهایی که قبلا خانواده را بادانشگاهی برای زنان می دانستند. آنراجزء ی از شکلهای ارتباطی که در آن زنانمی توانند نیازهای عاطفی شان بر آورند،برشمردند.الشتین در کتاب مردعمومی و زن خصوصی به تلاش فمینیستها رادیکال برای سیاسی کردن زندگی خصوصی حمله کرد و به دفاع از زندگی خصوصی و خانواده.فرزند محور پرداخت و مادربودن را فعالیتی غنی، چند رویه، پر زحمت و شادی بخش دانست .

 

فمينيسم‌ و روسپي‌گري
 
اوايـل قـرن 18 مـري ولستـون‌ كـرافـت فمينيسـت انگلـيسي فحشـاي خيـابـاني را محترمـانه‌تـر از ازدواج ‌دانستـه و ازدواج را «فحشـاي قـانوني» مي‌نامـد. حدود يك قرن بعد سوسيال فمينيست آمريكايي اِما گلدمن در مورد مفهوم روسپي‌گري ابراز داشت: «سؤال فقط در مورد درجه و سطحي است كه يك زن، خود را به يك مرد يا به تعداد زيادي مرد مي‌فروشد ـ چه در داخل يا خارج از ازدواج ـ ».
مبارزه فمينيسم با تحقير روسپيان از قرن 19 آغاز شد. گيل فِترسون
از طرفداران حق روسپي‌گري در مقاله خود تحت عنوان «تاريخ تكرار نمي‌شود» نظريه ژوزفين باتلر تندرو انگليسي قرن 19 را اين گونه منعكس مي‌كند: «... در سال 1897 باتلر به همكاران سياسي خود هشدار مي‌داد كه ... مراقب كارگران عفيف باشيد، چرا كه آن‌‌‌ها پذيرا و موافق هر اندازه جبر، فشار و رفتار تحقيرآميز براي همنوعان خود هستند، زيرا با‌ زور مي‌توان بشر را وادار به اخلاقي بودن نمود»

 
فمينيسم وجودگرا


فمينيسم وجودگرا از مكتب فكري سيمون دبوار و با شعار «زن هميشه فاقد قدرت نيست و نيازي به وابستگي به رابطه‌ي زن ـ مرد ندارد» آغاز شد. او معتقد است: «فحشا راهي براي رهايي از وابستگي زنان به مردان است، به گونه‌اي كه قرباني نمي‌شوند، بلكه داراي قدرت هم خواهند شد»
در اين ديدگاه وضعيت مطلوب، برابري حقوق و آزادي دو جنس است، ولي روسپي‌گري تا زمان تحقق آن مي‌تواند نوعي آزادي آني، مثبت و مطلوب را براي زن همراه داشته باشد. دبوار معتقد است كه زنان اين توانايي و ظرفيت را دارند كه قدرت دروني خود را به معناي يك روح زنانگي به جاي قدرت رقابت زن با مرد (كه توهمي بيش نيست) بشناسند. وي همچنين ابزارهاي اقتصادي را راه نجات زناني مي‌داند كه در اثر نابرابري بين دو جنس تحت ظلم واقع شده‌اند.
كارول پيتمن از طرفداران اين رويكرد در مورد نقش زن به عنوان يك فاحشه مي‌نويسد: «ممكن است مرد تصور نمايد كه مالك زن است، ولي تعلقات جنسي او نوعي توهّم است، زيرا اين زن است كه صاحب مرد است... زن تصاحب نشده است، زيرا به او پول پرداخت شده است. اين تعبير بهتر از نظريه‌ي تلخ‌ ماركسيسم است كه اين‌گونه اشتغال را نوعي بهره‌كشي ظالمانه مي‌بيند. فاحشه يك قرباني مظلوم نيست، بلكه خمير مايه‌ي «زن آزاد شده است»
.

  

 

 

       فمینیسم اسلامی:                                                                                                   

 

برهان اساسی فمینیسم اسلامی این است: قرآن بر اصل برابری تمام افراد بشر تاکید می کند بنابراین ایده ها و ایدئولوژی ها و اعمال مردسالارانه ، عمل به برابری زن و مرد (همچنان که برابری بین دیگر طبقات اجتماعی) را مانع شده است و آن را معکوس ساخته است. احکام اسلامی یا فقه که شکل کلاسیک آن در قرن نهم میلادی تثبیت شده است با مفاهیم و رفتارهای مردسالارانه زمان خود ترکیب شده است و تعبیر مردسالارانه از احکام ، شریعت های متفاوت معاصر را شکل داده است.حدیت، گفته ها و اعمال نقل شده از پیامبر ( اما نه همیشه معتبر) ، نیز اغلب در خدمت توجیه ایده ها و اعمال مردسالارانه قرار گرفته است. گاهی منشاء یا قابل اعتماد بودن احادیث مورد اعتراض هستند و کم نیستند مواردی که این حدیث ها در خارج از بافت خود استفاده شده اند.بنابراین یکی از اولویت های فمینیسم اسلامی رفتن مستقیم به سوی قرآن ، قلب و ستون دین اسلام ، برای فهمیدن پیام برابری خواهانه اسلام است. برخی زنان تنها بر قرآن تمرکز می کنند ، برخی دیگر خود را صرف قرائت دوباره از قرآن و اشکال مختلف شریعت می کنند( مانند عزیز ال هیبن لبنانی و سردار علی پاکستانی). دیگران هنوز در فکر بررسی دوباره احادیث هستند( فاطمه مرنیسی از مراکش و هدایت توکسال از ترکیه)
روش شناسی پایه فمینیسم اسلامی عبارت است از روش های کلاسیک اجتهاد(بررسی استقلال منابع دینی) و تفسیر. علاوه بر این دو روش ، روش های تحلیل زبان شناختی، تاریخی، تحلیل ادبی ، جامعه شناختی ، مردم شناختی و ... نیز به کار گرفته می شوند ها..
از طریق نزدیک شدن این چنینی به قرآن، زنان در قرائت خودشان از قرآن تجربه ها و مسائل زنان را در نظر می گیرند. آن ها نشان می دهند که تفسیرهای کلاسیک و همچنین دیدگاه های بعدی ، بر پایه تجارب و نیز سوال های مردانه قرار داشته اند و انعکاس دهنده فضای مردسالارانه جوامعی بوده اند که آن تفسیرها و دیدگاه در آن ها شکل گرفته اند
.

                                                         _- جین فریمن، فمینیسم، ،فیروزه مهاجر،تهران،آشتیان،1381.

-حمیرا مشیرزاده،ازنظریه تاجنبش اجتماعی،دو قرن فمینیسم،تهران،نشر شیرازه ،1382.                                   

Feminism.html http://www.feministezine.com/feminist/modern/Lesbianism_and-

به نام خدا

موضوع : بررسی علت تداوم تاریخی  لیبرالیسم در اندیشه غرب

دکتر امیر مسعود شهرام نیا

مهدی کریمی

لیبرالیسم به عنوان اندیشه مسلط در غرب توانسته در طول تاریخ با وجود بحرانهای پیش روی خود  همچنان به حیات خود ادامه دهد و در عصر جهانی نیز به عنوان ارزشی جهانی مورد توجه قرار گیرد .

در بیان علل تداوم تاریخی وآن دلایل زیر را می توان  ذکر کرد :

1 – انطباق و انعطاف لیبرالیسم در ممواجهه با شرایط جدید و یا بحرانها و در نتیجه توانائی اطلاح خود

2 – رد جزم اندیشی و تاریخ گرائی

3 – بیان ارزشهای والای انسانی همچون آزادی ، برابری و …

در فرهنگ لاتین لیبرال به معنای آزاد مرد و سخاوتمند است و اولیت بار در سال 1823 توسط کلود بواست وارد واژگان سیاسی شد . اولین حزب لیبرالیست نیز در قرن 19 در کشور اسپانیا در مقابل قدرت مطلقه پادشاه  شکل گرفت .

لیبرالیسم بیش از هر چیز میراث خوار رنسانس ، اومانیسم ، حقوق طبیعی ، عقل گرایی و پروتستانیزم است . اصل اخلاقی لیبرالیسم بر ارزش مطلق کرامت شخصیت انسان استوار است و به عبارت دیگر هر انسانی به واسطه برخورداری از عقل خود هدفی فی نفسه است و در تنیجه همه آنسانها با هم برابرند .

به اعتقاد لیبرالیسم جامعه می تواند به طور مطمئن بر این  قدرت هدایت گر شخصیت فرد استوار باشد و در به این اعتبار همه حق دارند از آزادی مدنی  و رهایی از هر آنچه باعث محدودیت انسان می شود برخوردار باشند .

اصول لیبرالیسم :

1 – آزادی (بر اساس افکار آیزیا برلین):

لیبرالیسم واکنشی در برابر همه منابع اقتداری هستند که بر انسان بدون رضایت اعمال اقتدار می کنند  بنابراین پروتستانیزم اندیشه ای در برابر اقتدار دینی و اندیشه قرارداد اجتماعی در برابر اقتدار حکومتها طرح گردیدند .

برلین کار خود را از نقد اندیشه غرب در بررسی سرشت انسان (از افلاطون تا مارکس)آغاز می کند . به اعتقاد او تمامی اندیشمندان تا کنون با تکیهخ بر عقل گرایی و عینیت گرائی به درک نادرستی از انسان دست یافته اند . آنها با غایتمند کردن تاریخ ، غایت تاریخ و سرنوشت انسان را یکی دانسته و تلاش نموده اند تا شیوه زندگی بشر را با رجوع به هدف تاریخ و جهان تعیین کنند . (آنها ابتدا به کشف قوانین تاریخ پرداخته  بعد راه زندگی انسان را تعیین کرده اند .

برلین ضمن رد معنا برای تاریخ ، اصولاً معنا را مقوله ای ذهنی دانسته که هر کس می تواند آنرا به وجود آورد . عینیات متضمن معنا  نیستند و تلاش فلاسفه برای رسیدن به وحدت معنا در جهان بیهوده است . جهان پدیده ای متکثر و چند وجهی است که هر وجه آن موضوع دانشی خاص است .

مهمترین ویژگی فرد خود مختاری و توانائی تصمیم گیری او درباره زندگی خویش است ، آزادی خصلت اصلی بشر است و انسان همواره در حال تصمیم گیری و انتخاب است (انسان محکوم به آزادی است ) که به کمال برسد . شاید انسان بی تجربه به دنیا بیاید اما خطاکار نیست . این تجربیات بشر است که او را به پیشرفت نائل می کند .

برای انسان هیج هدف برینی وجود ندارد چرا که خود هدفی فی نفسه است و هر مصلحتی او تشخیص دهد والاترین مصلحت است . اصول و ارزشها محصول عمل آزاد فرد است که با توجه به اهمیتی که فرد برای آنها قائل است دارای ارزش شده اند .

او در تعریف آزادی آنرا به دو نوع مثبت و منفی تقسیم می کند . نمودهایآزادی مثبت عبارتند از :

1 – خودمختاری فردی

2 – عمل بر حسب مقتضیات عقل

3 – حق مشارکت در قدرت عمومی

بواسطه آزادی مثبت که به توانائیهای فرد توجه دارد ، هر فرد تلاش دارد تا ارزشهای خود را به به دیگران تعمیم دهد و با توجه به قدرت هر فرد در عرصه اجتماعی انسانها به دو گروه فرادست و فرودست تقسیم می شوند . از نگاه  همه فلاسفه (تا زمان برلین) آزادی یعنی عمل بر اساس مقتضیات عقل . عقل و مقتضیات آنرا شرایط محیطی تعیین می کنند و شرایط محیطی نیز به معنای قواعد عینی دنیا است پس از نگاه آنها باید طبق قواعد عینی جهان عمل کرد در نتیجه ارزشها در یک کل واحد یکی می شوند . این در حالی است که از نگاه برلین عمل آزاد ربطی به انتخاب عقلانی ندارد .

آزادی منفی به معنای حق مشارکت در امور سیاسی نیست بلکه به معنای خود مختاری فرد از دخالت دیگران و رهایی از سلطه و ارعاب است .

2 - مالکیت خصوصی :

مالکیت خصوصی در اندیشه لیبرالیستهای متقدم طرح شده است و از حقوق طبیعی فرد محسوب می شود . لازمه ضمانت حفظ مالکیت خصوصی محدود شدن  دولتها به حفظ صلح و امنیت مالکیت خصوصی است بر این اساس دولتها حق ورود به زندگی فرد و تنظیم زندگی او را ندارند . حریم خصوصی هر فر میزان آزادی و اختیار او را در انجام عمل سیاسی تعیین می کند .

3 - تساهل و مدارا ( بررسی آرا و اندیشه های هانا آرنت):

خلق اندیشه های متفاوت و ایجاد جهانی متکثر تنها بواسطه تساهل و مدارا امکانپذیر است . . .

4 – دولت محدود بر اساس قرارداد اجتماعی : . . .

عدالت در اندیشه لیبرالیسم (بررسی آرای راولز)

به نظر راولز مقصود ازعدالت آنست که نهادهای اجتماعی  ارزشهای خود را عادلانه توزیع کنند . عدالت محدودیتی است که افراد بر خود تحمیل می کنند تا همکاری دیکران را جلب نمایند . عدالت از دوو منظر قابل بررسی است :

1 – کسب مافع متقابل بر اساس قرارداد

2 – بی طرفی : بدون توجه به منافع خود بتوانیم از رفتار خود دفاع کنیم . عدالت در مفهوم بی طرفی عمل مطابق اصوی است که فرد عقلاً آنرا می پذیرد نه با توجه به منافع خود . این نوع عدالت به دنبال نقطه مشترکی است که مورد تواق همه نظرها باشد . عدالت به معنای رسیدن به وضع ایده آلی است که با پرده ای از جهل به منافع فردی پوشانیده شده است .

عدالت ازز نگاه راولز وضعیتی است بی طرفانه که در آن اصول عدالت گزینش می شود . این وضعیت شرایطی است که افراد هیچ اصلی را درست و از پیش تعیین شده نمی دانند و هدف افراد این است که با توجه به وضعیت کلی انسان اصولی را مه ار هم عقلانی تر است برگزینند . برگزیدن اصول عدالت در وضعیت بی طرفانه تنها در پرده ای از جهل امکان پذیر است .

اصول اخلاقی عدالت در لیبرال دموکراسی :

1 – حق مساوی ئآزادی برای همه

2 – بابرابریهایی که ساختارهای اجتماعی حفظ می کنند باید به نفع همگان باشد  و به گونه ای تنظیم شوند که به نفع محروم ترین افراد تا حد ممکن تمام شود .

بنابراین نا برابریها تنها با دو شرط توجیه پذیر است :

 1 – نا برابریها با ید به سود  همگان باشد

2 – متعلق به مناصب و مقامهایی باشد که راه رسیدن به آنها برای همه  باز است .

به صورت کلی لیبرالیسم به دنبال برابری در فرصتهاست .

نا برابریهای اقتصادی برای پیشرفت افتصادی ضروری است و نهایتا باعث بهبود وضعیت طبقات فقیر نیز خواهد شد .

نظم اجتماعی و لیبرالیسم (بررسی آرای هایک) :

هایک کار خود را با نقد عقل دکارتی در شناخت جهان آغاز می کند . به اعتقاد او انسان از درک قواعد حاکم بر اندیشه آگاهانه خود عاجز است و نظم موجود در جهان  نتیجه خلاقیت ذهن اوست نه واقعیتی عینی و خارجی . به اعتقاد هایک هیج موضع استعلایی و برینی بای دستیابی به معرفت وجود ندارد  و در جامعه نیز نمی توان از موضعی که قادر اشراف کامل بر آن باشد سخن گفت . برای همین برنامه ریزی اجتماعی غیر ممکن است چرا که بسیاری از جنبه های زندگی از دسترس قواعد علمی خارج است . . جامعه نیز حاصل طرحی عقلانی نیست بلکه خودجوش است .

نهادهای اجتماعی هر چند ساخته بشرند اما نتیجه طرح و نقشه آگاهانه فرد نیست . دستی پنهان در تکوین این نهادها وجود دارد که همان انتخاب طبیعی است . در نتیجه هدفمند و معلوم نیست و به این اعتبار برنامه ریزی اجتماعی غیر ممکن است . نظام اقتصادی نیز تابع اصل انتخاب طبیعی  و تکامل خودجوش است که به واسطه بازار و عمل آزادانه افراد به وجود آمده و به پیش می رود . نطام اقتصادی به واسطه توانائیها و شناخت پراکنده افراد بدون دخالت اجبارآمیز و خودسرانه قدرت فعالیتها با یکدیگر هماهنگ می شوند .

کاتالاکسی :

نوعی خاص از نظم خود جوش است ، نظمی که به واسطه هماهنگی و همه پذیری متقابل و شرایط انتخاب طبیعی به وجود آمده .

فرآیند بازار نه عادلانه است و نه غیر عادلانه چون نتایج آن قابل پیش بینی نیست . و ناشی از شرایطی است که هیچکس آنرا در کلیتش نمی شناسد .

هر چند در نظام بازار بی عدالتی  و نابرابری وجود دارد اما این ها در نظام بازار نهفته و برای پیشبرد تمدن ضروری است . تکامل فرهنگ محصول تنازغ میان نهادها و سنتهای مختلف و انتخاب طبیعی آنهاست . انسان کاملاً عقلانی نیست و بسیاری از جنبه های زندگی او در حوزه فرا آگاهی قرار دارد و درنیافتنی است . برای همین برای جامعه نمی توان برنامه مدونی در نظر گرفت .

پوپر و تکامل تدریجی و رد تاریخگرائی :

فلیفه سیاسی پوپر ارتباط نزدیکی با فلسفه علم او دارد . نظریه رادیکاگرائی او که تاکید آن بر ابطال نظریات برای پیشبرد علم است به حوزه سیاسی نیز تسری می یابد . پوپر علت گرایش به توتالیتاریسم را گسیختگی بر اثر فشار تمدن می داند که فرد را وا می دارد تا به امنیت پناه ببرد . توتالیتاریسم و اصالت تاریخ ریشه در افکار افلاطون و ارسطو دارد که تا زمان مارکس تداوم یافته است . از نگاه پوپر فلسفه مارکس علمی هست اما ابطال پذیر نیست . مارکس می خواست به کمک قوانین علمی جهان را توضیح دهد و تاریخ را پیش بینی کند  در حالیکه تاریخ محصول کوشش بشر برای حل مسائل و رفع مشکلات است . تاریخ فاقد غایت ، محصول و تمایل است و تکامل تاریخ محصول تکامل دانش ماست و همانطور که هیچ قانون علمی قطعی و کامل وجود ندارد ، تاریخ نیز قابل پیش بینی نیست .

پوپر راه توسعه و تکامل جامعه را در مهندسی تدریجی می بیندچرا که با این روش امکان نقد و اصلاح برنامه ها وجود دارد . و ایم امکان پذیر نیست مگر با ایجاد فضای باز سیاسی . چرا که از طریق نقد به حذف خطاها پرداخته و در نتیجه دانش رشد و جامعه به پیشرفت نائل می شود .

عمل سیاسی همواره نتایج ناخواسته ای به بار می آورد و تنها از طریق نقد برنامه ها و حکومت است که کاستیها مشخص و برنامه ها اصلاح می شود .

چونن ایدئولوژیها در پی ایجاد جهانی نو و بی بدیل هستند که فقط آنرا در خیال خویش ساخته اند هیچ پشتوانه علمی و تجربه تاریخی ندارد و بنابراین ایجاد مدینه فاضله غیر ممکن است . ایجاد جامعه ای کاملا جدید مستلزم نابودی جامعه فعلی است که ما خود جزئی از آن هستیم و دانش ما محصول تکامل تاریخی این جامعه است . در نتیجه امکان ایجاد جامعه ای جدید ممکن نیست و تنها راه تغییر اصلاح گام به گام و تدریجی جامعه است .

دموکراسی از نگاه پوپر :

حکومت بر اساس رضایت و رای اکثریت نیست بلکه فضائی است که در آن برنامه ها و عمل سیاسی مورد نقد و محک توسط همه قرار گرفته و از این طریق جامعه به سوی پیشرفت و تکامل گام بر می دارد . از نگاه پوپر وظیفه دولت ایجاد حد اکثر شادی برای بیشترین افراد نیست بلکه کاهش درد و رنج است و به جای تاسیس آرمانشهر بهتر است نارسائیهای موجود را رفع نمود . شیوه ایجاد بهشت زمینی معلوم نیست اما روشهای از بین بردن نواقص و مصائب اجتماعی نسبتاً معلوم است .

پوپر از دخالت دولت در اقتصاد برای جلوگیری از انحصارات که مانعی برای رقابت هستند دفاع می کند و معتقد است هدف دولت ار دخالت در اقتصاد باید در جهت ایجاد فضای آزاد برای فعالیت اقتصادی باشد .

نقد لیبرالیسم :

لیبرالیسم هر چند طرفدار مدارا و تکثر است اما نمی پذیرد که راههای دیگری نیز برای تامین رفاه و خرسندی شهروندان وجود دارد .

2 – یکی از اصول لیبرالیسم عقل گرائی است که با سوژه محوری عجین گشته و همین مسئله باعث شده تا تا انسان از طبیعت و جامعه جدا شده و گرفتار تنهائی شود .

3 – نقد فمینیستها : فمینیستها معتقدند لیبرالیسم با طرح موضوع حریم خصوصی زن را به حریم خصوصی رانده و مانع از حضور او در حوزه عمومی شده چرا که او را به عنوان وسیله ای که در اختیار مردان است و جزء مالکیت اوست قلمداد نموده است و در نتیجه امکان حضور زن را در عرصه اجتماعی از او گرفته است .

4 – اندیشه لیبرالیسم درباره عدالت و بیان برابری فرصتها نتیجتاً به نخبه گرائی منجر می شود چرا که تنها این افراد توانا هستند که از این فرصتها بهره لازم برای موفقیت را می برند .

5 – غیریت سازی : تعریف لیبرالیسم از نسان به عنوان موجودی عقل گرا ، خود اندیش و ترقی خواه باعث شده تاکشانی که در این دایره قرار نمی گیرند از شمول انسانیت خارج شوند ، در حالیکه علم گرائی و تجربه گرائی تنها یکی از انواع معرفت بوده است .

نتیجه :

تاریخ محصول عمل انسانها و انتخاب آزادانه آنها در برگزیدن راه خود برای زندگی است . فقدان فرجام برای تاریخ و ندادن نسخه ای مطلق برای زندگی از عوامل مهم در پویایی و تداوم اندیشه لیبرال بوده است . بعلاوه از زمان طرح لیبرالیسم در اندیشه سیاسی اصول سیاسی آن تغییری نداشته بلکه بیشتر بحرانهای اقتصادی بوده که عامل تغیی در اصول اقتصادی آن شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط مهدی کریمی  | 

محیط زیست گرائی ابراهیم ارم مکتب فرانکفورت (محمد بنیادیان)

عنوان : چالش هاي امنيتي خاورميانه بعد از جنگ دوم خليج فارس

 

مقدمه

با پايان يافتن جنگ دوم خليج فارس گمانه زني ها در مورد ايجاد نظمي نوين درخاورميانه تحت لواي صلح آمريكايي به جاي نظام عرب محور كه از هم فروپاشيده بود افزايش پيدا كرد. نا امني لجام گسيخته در اين منطقه، در آغاز دوره پس از جنگ سرد، آن را به جايگاهي نابسامان تبديل كرده بود . به هر ترتيب هنگامي كه به نظر مي رسيد كه مناطق صلح در حال گسترش هستند،  در ظاهر پايان جنگ سرد و پس از آن جنگ  خليج فارس فرصت منحصر به فردي را براي ايجاد يك ساختار امنيتي نوين در منطقه فراهم كرده بود، به نظر مي رسيد كه شكست و بدنامي ناسيوناليسم عربي، طرفداري از نظامي گري عراق و همكاري قدرتهاي بزرگ در منطقه به جاي رقابت ابر قدرت ها، باعث كاهش احتمال تهاجم شده است. آغاز مذاكرات صلح اعراب و اسرائيل به معناي پايان يافتن و يا دست كم كاهش قديمي ترين جنگ و منازعه در منطقه است. حالا با ذكر مطالب بالا اين سوال مطرح مي شود كه آيا با پايان گرفتن جنگ دوم خليج فارس كشورهاي خاورميانه به نوعي علاقمند به صلح و اعتماد سازي متقابل مي شوند؟

با توجه به اين سوال مي توان فرضيه ذيل را مطرح كرد كه اگر چه در چند مورد توافق و پيمان هايي دو يا چند جانبه در بين كشورها برقرار شد ولي در نهايت شكست اين اتحادها و پيمان ها كه به شدت متاثر از تهاجم عراق به كويت بودند زمينه را براي پذيرش نقش دولتهاي غير عرب پيراموني و استيلاي آمريكا در منطقه را فراهم كرد.

الف: سازمان يا نابساماني منطقه اي؟

با پايان يافتن جنگ دوم خليج گمان مي رفت كه منطقه خاورميانه نظمي نوين را به خود خواهد رسيد و منطقه از اين نابساماني رها خواهد شد و در اين محيط جديد همگرايي بيشتر خواهد شد و بر اثر كم رنگ شدن امنيت و تهي شدن اقتصادها از رهگذر مسابقات تسليحاتي ، توسعه اقتصادي باعث مي شود كه جاه طلبي هاي نظامي از دستور كار سياست خارجي كشورها خارج شود. وابستگي هاي متقابل و مسايل مشترك (همچون كمبود آب) باعث ايجاد علاقه‌مندي به صلح و اعتماد سازي مي شود. در نتيجه منطقه از جنگ بسوي ثبات حركت مي كند و صلح آمريكايي ( نظم نوين جهاني) حمايت خارجي مورد نياز را براي حركت به سوي اين نظم جديد فراهم مي كند . اماپس از گذشت چند سال فقط بخش كمي از اين توقعات به وقوع پيوست و تمهيدات امنيتي همچنان پا برجامانده گواه اين ادعا درگيريهاي اسرائيل در جنوب لبنان و همچنين تركيه در نوار مرزي خود با عراق و سوريه با چريكهاي كارگران كردستان و نهايتا شكست فرايند صلح اعراب و اسرائيل.

ب: صلح آمريكايي؟

در دهه  1990 نظام منطقه اي خاورميانه، در معرض نفوذ گسترده آمريكا، به عنوان قدرت مسلط جهاني قرارگرفت و اين نفوذ پيامدها و اثرات مبهم و چند پهلو داشت.

1-نيروي دريايي آمريكا در آبهاي خليج فارس

از مهم ترين پيامدهاي اين نظم جديد حضور نظامي آشكار وچشمگير اين كشور در منطقه و تحكيم  روابط امنيتي با دولتهاي حاشيه خليج فارس بود.

امريكا با بهره گيري از دو جنگي كه در منطقه رخ داد به عنوان مهم‌ترين قدرت دريايي خود را مطرح كرد و حضور خود را افزايش داد و به دنبال اين حضور يادداشت تفاهم هاي امضا شده در اوايل سال 1990  با چند كشور عضو شوراي همكاري خليج فارس ، دسترسي به پايگاه هاي دريايي و هوايي، مشخص كردن مواضع و جايگاه تجهيزات جنگي، تمرين هاي مشترك نظامي و فروش كلان تسليحاتي را براي آمريكا فراهم كرد.

2-فرايند معيوب صلح

ستون ديگر نظم نوين امنيتي كه توسط واشنگتن سامان دهي شده بود تلاش هايي بود كه همزمان با كنفرانس صلح ما درید در سال 1991، براي حل منازعه ميان اعراب و اسرائيل آغاز شده بود، به طور حتم كنفرانس ما دريد و پس ازآن اسلو نقاط عطفي در پذيرش اسرائيل از سوي اعراب محسوب مي شوند و باعث شد كه رابطه اعراب و اسرائيل از سطح جنگ ايدئولوژيك به نوعي رقابت بر سر تعيين شرايط توافقات تقليل پيدا كرد، با وجود اين فرايند صلح ناقص بود زيرا نتوانست راه حلي براي بلند مدت ارايه دهد.

اجازه تاسيس دولت فلسطين در بخش هايي از اراضي اشغالي كرانه باختري و نوار عزه طی پيمان اسلو به فلسطينيان داده شد ولي اين پيمان نتوانست حقوق فلسطينيان را بر گرداند و مانع از اسكان يهوديان در اراضي فلسطيني شود و در سال  2000 يعني هفت سال پس از انعقاد اين پيمان اسرائيل60/0 از اراضي كرانه باختري و 20% از نوار غزه را در دست گرفت . همچنين طي اين فرايند صلح بنا شده بود كه بين اسرائيل و اعراب همكاري اقتصادي چشمگيري تشكيل شود كه در عمل چنين نشد.

3-منطقه اي براي جذب توريسم و همچنين سياست هاي دو گانه

ملاحظات واشنگتن و تداوم استفاده از زور بر ضد اهداف عربي، موجبات نارضايتي گسترده مردمي را فراهم ساخت . به عنوان مثال حمايت هاي امريكا از اسرائيل كه قطعنامه هاي سازمان ملل را در مورد لبنان ناديده گرفت و اقدامات تنبيهي امريكا بر ضد عراق به بهانه نقض قوانين مشابه از انجا كه ضعف و ناتواني منطقه در مواجهه با استيلا و سيطره امريكا، امري مسلم است، مخالفانش ناگزير از توسل به سلاح ضعيف تروريسم هستند . انفجار مركز تجارت جهاني در نيويورك ، مجتمع نظامي «الخبر» در تهران و سفارتخانه هاي آمريكا در تانزانيا و كنيا نمونه هايي از اين پاسخ هستند .

ج-پيمان تركيه اسرائيل و موازنه قدرت منطقه اي

از زمان جنگ خليج فارس به بعد، تركيه به عنوان يك قدرت بزرگ منطقه اي كه بسيار فعال تر از گذشته در پيمان ها ومنازعات حضور پيدا كرد، اين كشور در پي فرصتي بود تا با در اختيار قرار دادن پايگاه هاي خود براي ضربه زدن به عراق در جريان جنگ خليج فارس و اعمال تحريك بر ضد اين كشور، ارزش و جايگاه راهبردي‌اش را در نزد غرب مجدداً بازيابد، تركيه اولين كشور اسلامي بود كه در سال 1948 اسرائيل را به رسميت شناخت. در سال 1959 تركيه با اسرائيل پيمان همكاري اطلاعاتي امضاء كرد.

تركيه با اسرائيل وآمريكا مانور مشترك اجرا كردند( عمليات پري دريايي). در اكتبر سال 1998، تهديدات آبي تركيه بر ضد سوريه در ازاي اخراج تمامي چريك هاي پ . ك . ك و رهبرانشان ، با حركات ارتشي و نيروي هوايي در امتداد نوار مرزي مورد تاكيد قرار گرفت. مشاركت افسران اطلاعاتي اسرائيل با تركيه در ربودن عبدالله اوجالان رهبر حزب پ . ك . ك در فوريه 1999 ازكنيا نيز هويد همكاريهاي نزديك اين دو كشوراست.

د- تكثير تسليحات در خاورميانه

در حالي كه حاصل جنگ خليج فارس يعني در هم شكستن قدرت عراق و آغاز مذاكرات صلح مارديد فرصتي براي ايجاد ترتيبات امنيتي گروهي و كنترل تسليحات محسوب مي شد. به اين ترتيب در سال 1997، بودجه هاي دفاعي افزايش يافت، عربستان سعودي با 4/18 ميليارد  دلار درصد قرار داشت و پس از آن كشورهاي غير عربي تركيه 2/8 ميليارد دلار، اسرائيل(7 ميليارد دلار، بعلاوه 2 ميليارد دلار درآمد حاصل از فروش سلاح) و ايران 8/5  ميليارد . پس از اين كشورها به ترتيب كويت 4 ميليارد دلار، امارات متحده عربي 7/3 ميليارد دلار، مصر  8/2  ميليارد دلار، عمان 8/1 ميليارد دلار، يمن 414 ميليون دلار و بحرين 402 ميليون دلار در رده هاي بعدي قرارداشتند . بدين ترتيب تحت اين سياست آمريكا باعث افزايش سطح نظامي گري در منطقه شد.

هـ: تكثير سلاح هاي كشتار جمعي

خاورميانه در معرض تهديد سلاح هاي كشتار جمعي قرار داردو اسرائيل تنها قدرت هسته اي منطقه است. اما عراق هم در زمان حكومت صدام از اين سلاح ها استفاده كرد و دستيابي اسرائيل و عراق به چنين سلاح‌هايي باعث شد كه ايران و سوريه با بدست آوردن عوامل شيميايي و بيولوژيكي ،اين عدم توازن را متعادل كنند . اسرائيل تنها كشور خاورميانه است كه به پيمان منع تكثير سلاح هاي هسته اي پيوسته است. در گذشته مصر تلاشهايي براي فشار آوردن به اسرائيل براي امضا اين پيمان صورت داد و كه سرانجام به نتيجه نرسيد.

نتيجه‌گيري

پس از جنگ خليج فارس تداوم نزاع و مشاجرات ميان دولت هاي عربي باعث شد كه نظام اتحاديه سران عرب به عنوان عرصه اي براي طرح مشترك تهديدات امنيتي، خلج شود . حاصل اين وضعيت عملا پيدايش شرايط امنيتي است كه حافظ منافع غرب و خود مختاري و استقلال نيم بند دولت هاي عربي است . حضور نظامي دايمي آمريكا در خليج فارس نيز تداوم وضعيت بود.

و اين حضور باعث تشديد عدم توازم قدرت و گسترش جنگ افزارهاي راهبردي شد. از اين رو وضع موجود كه از درون به شكل قابل ملاحظه اي از فقدان مشروعيت مرد مي رنج مي برد، بر پايه يك قدرت مسلط خارجي و روابط اقتصادي و امنيتي ايجاد شده كه در جهت منافع اقليتي نسبي است . به همين دليل تداوم اعمال زور از سوي آمريكا در منطقه، براي حفظ وضع موجود ضروري است به نظر مي رسد كه اگر چنين قدرتي به خودي خود دچار تزلزل شود به احتمال قوي نظم منطقه اي و به تبعه آن نظم جهاني را دچار بي ثباتي خواهد كرد .


 

عنوان : مكتب فرانكفورك

مقدمه

شكست جنبش ها و انقلاب هاي كارگري و پيدايش و پيروزي فاشيستها در اروپا پس از جنگ جهاني اول، برخي از انديشمندان ماركيست را به اين فكر انداخت كه احتمالاً تاريخ بر پايه كاركرد نيروهاي عيني به جنبش در نمي آيد از اين رو شايد كژي و كاستي بنياديني در انديشه ماركسيسم ارتدكس وجود داشته باشد و با توجه به تداوم اين وضعيت و عدم وقوع انقلاب سوسياليستي، بسياري از متفكران ماركسيست چنين نتيجه گيري كردند احتمالا بحران در سرمايه داري وقوع انقلاب سوسياليستي بايد تابه قواعد ديگري غير از قواعد مورد نظر ماركسيستهاي ارتدكس باشد. و شايد اين قواعد تازه با بازخواني دوباره فلسفه هگل بتوان بدست آورد . به طور خلاصه، ضعف و افول جنبشي سوسياليسم بين المللي تفرقه در درون جنبشي كارگري و جذب و حل بخشي از طبقه كارگر در درون فرهنگ و ايدئولوژي بوروژايي ودر نتيجه غلبه علايق كاذب برخواسته هاي راستين و تاريخي آن طبقه نيازمند توضيح بر اساس تفسيري نوين بود ماركسيست هاي مرتبط با اين جريان فكري گر چه اساس نگرش خود را از ماركس گرفته اند ولي وجوهي از انديشه هاي هگل، كانت و بر ، فرويد، هوسرل را براي بازسازي انديشه ماركس به كار برده اند به نحوي كه در برخي موارد نحوه تحليل آنها از شيوه تحليل ماركس فاصله قابل توجهي پيدا كرده است.

آماج اصلي حمله آنها نظريه انتقادي آگاهي كاذب در جامعه سرمايه داري معاصر و مسايلي است كه نقاط توجه ماركسيست هايي چون لوكاچ و گرامشي بود . پوزيتويسم در علوم اجتماعي به عنوان دانش شئي شده از جمله اينهاست.

مكتب فرانكفورت توسط گروهي از ماركسيست هايي كه مرتبط با دانشگاه فرانكفورت بودند، در سال 1930 تاسيس شد . اين مكتب در اصل ادامه موسسه اي وابسته به دانشگاه فراينكفورت بود كه در سال 1923 به منظور پژوهش در انديشه هاي ماركسيستي در شرايط ضعف و افول جنبش هاي كارگري و عدم وقوع انقلاب هاي سوسياليستي در دوران پس از جنگ اول ايجاد گرديده بود. تا سال  1923 يعني سال به قدرت رسيدن هيتلر، پژوهشهاي اين مكتب گرايش ماركسيستي آشكاري نداشت. ليكن پيروزي فاشيسم به عنوان مظهري از سرمايه داري متاخر به نظر اصحاب آن مكتب ، انگيزه تازه اي براي تحليل اجتماعي، به سبك خاص آن مكتب بوجود آورد. در بين سالهاي 1933 تا 1950 اغلب انديشمندان مكتب درآمريكا در تبعيد بودند، در آن دوران موضوع اصلي آثار مكتب نقد فلسفي سرمايه داري، علم اثباتي و فرهنگ بوروژوايي بود اما پس از بازگشت علائق زيبا شناختي و فلسفي آدور نو بر خط فكري مكتب مسلط شد.

مهمترين انديشمندان اين مكتب ماكس هوركهايمر، تئود وآدورنو، هربرت ماركوزه، والتر بنيامين و يورگن ها بر ماس هستند .

 

ماكس هوركهايمر

در اشتوتگارت زاده شد تحصيلات خود را در روانشناسي و بعداً فلسفه گذراند و در دانشگاه فرانكفورت به تدريس مشغول شد هوركهايمر نظريه خود را نظريه انتقادي مي خواند و منظور از آن در نوشته هاي اوليه او همان ماركسيسم بود. ليكن بعدها كاربرد اين عنوان به وي امكان داد تا از حد تفسير اكونوميستي ماركسيسم فراتر رود وتفسير ديگري از آن به دست دهد و همچنين خود را از قيد و بند وابستگي به حزب كمونيسم و طبقه پرولتاريا رها نگه دارد. به هر حال ماركسيسم هوركيهايمر ازآغاز ماركسيسمي روشنفكرانه و مستقل ازماركسيسم سياسي رايج بود از همين رو نهايتا به نفي برخي ازاصول ماركسيسم انجاميد. نظريه انتقادي هوركهايمر، با انديشه اصلي ماركس يعني انقلاب اجتماعي مناسبي نداشت و مي توان گفت حتي رنگ و بويي از مسيحيت در خود داشت به اين معني كه امكان رسيد به سعادت كامل را نفي كرد و شناخت خير عالي و حقيقت مطلق امكان پذير نيست.

نقد عقل گرايي(پوزيتويسم)

وي موضوع نقد تحصل گرايي را در سرلوحه كار خود قرار داد و به نظر وي تحصل گرايي مانع اصلي شناخت واقعيات جامعه سرمايه داري و نفي اين واقعيات است . تحصل گرايي در فلسفه از لحاظ هستي شناسي بر اين فرض استوار است كه ذهن يا شناسنده از عين مستقل است و از لحاظ معرفت شناسي مبتني بر اين فكر است كه بنياد دانش تجربه است. در جامعه شناسي هم بر اين فكر تكيه دارد كه دانش اجتماعي را مي توان همانند علوم طبيعي كاملاً علمي كرد و به قوانين عام و يقيني مجهز كرد.

هوركهايمر مكتب وين را كه در زمان او نماينده پوزيتويسم بود را نقد كرد، ايراد او بر تحصل گرايي آن است كه اين نگرش انسان را در رديف وقايع و اشياء طبيعي قرار مي دهد و بر تمايز بنيادين بين پديده هاي انساني و پديده هاي طبيعي چشم مي بندند .

وي به دنبال نقد پوزيتويسم اين نظر را مطرح مي كند كه در شرايط كنوني شناخت واقعيات اجتماعي تنها از طريق ديالكتيك و با عنايت به كليت اجتماعي امكان پذير است. او مدعي است كه نظريه انتقادي با چنين روشي به افشاي وجوه غير عقلاني نظام سرمايه داري معاصر و پيشنهاد راه هاي معقول براي رهايي از آن مي پردازد. چنين كاري با تمركز بر پراكسيس به عنوان تركيب كار عيني و ذهني ميسر است. برداشت اقتصاد گرايانه ازماركسيسم عامل جوهري نظام اجتماعي را ساخت تكنولوژيكي معرفي مي كند و اينها را به جاي پراكسيس قرار مي دهد حال آنكه نيرو هاي توليدي و تكنولوژي خود محصول كار انسان است.

تئودور آدورنو: ديالكتيك روشنگري و سلطه عقل ابزاري

از چهره هاي شاخص مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادي است. علاوه بر فلسفه در زيباشناسي و هنر نيز نوشته هاي قابل توجهي دارد.نخستين كتاب فلسفي او ديالكتيك روشنگري است كه به اتفاق دوستش هوركهايمر نوشته است و معروفترين كتاب او ديالكتيك منفي است آدورنو نگرش فلسفي اوليه خود را ديالكتيك منفي مي خواند كه منظور از آن نقد هر گونه ديدگاه و نظريه اجتماعي به عنوان نقطه عزيمت مطلق و پايه تفكر آدمي بود. وي بويژه منكر امكان وجود نظريه اي دربار تاريخي بود. او حتي از ترسيم جامعه آينده كه بايد جانشنين جامعه آفت زده كنوني شود خود داري مي كند زيرا همين خود به منزله نقطه عزيمت است كه از نظر وي پذيرفته نيست.

وي در ديالكتيك روشنگري نقد جامعه سرمايه داري را تا نقد انديشه روشنگري پيش مي برد. دليليش آن است كه به نظر آدورنو وضعيت كنوني جامعه سرمايه داري دنبال و پيامد ضروري منطق حاكم بر روشنگري است جامعه صنعتي مدرن به واسطه شناخت كاذبي كه حاصل اشاعه فلسفه علم اثباتي است، دچار آفت فرهنگي گسترده اي شده است آدورنو مسير تاريخي را به شيوه وبري عبارت از فرايند عقلاني شدن امور مي گيرد . عقلاني شدن در دنياي معاصر به سلطه عقلانيت ابزاري ختم شده است. عقلانيت ابزاري يعني عقلانيتي كه تنها به رابطه هدف وسيله مي انديشد و اساسش اين است كه براي رسيدن به هر هدف چه وسيله اي مناسب است .

با چنين ديدگاهي به امور غايت سعادت بشري به كلي فراموش مي شود . سلطه تكنولوژي ، سلطه بوروكراسي و غلبه انواع مناسبات ناخوشايند مثل از خود بيگانگي، ؟؟ شدگي و غيره مظهر چنين پديده ايست حتي فاشيسم به عنوان بزرگترين شر اجتماعي نيمه قرن بيستم حاصل تفكري از همين نوع عقلانيت ابزاري است و فاشيسم ضد تجدد نيست بلكه ادامه طبيعي آن است.

صنعت فرهنگ

آدورنويكي از اجزاء نظريه ماركس را مبني بر حركت پيشرونده تاريخ ناديده مي گيرد و جامعه معاصر را در تسخير انواع نيروهاي غير عقلاني مشاهده مي كند .

يكي از مظاهر سلطه عقلانيت ابزاري چيزي است كه او آنرا صنعت فرهنگ مي نامد[تلفيق فرهنگ با بازي و سرگرمي] صنعت فرهنگ رواج نوعي فرهنگ استاندارد با بهره گيري از انواع سرگرميهاي منحط و توده گيري است كه مردم را در جنگ خود اسير مي دارد. برنامه هاي تلويزيوني نمونه آن است) اين فرهنگ فرديت و آزادي را از بين مي برد بدين ترتيب مقاومت پرواستاريا نيز رو به خاموشي مي رود و امكان هر گونه مخالف سياسي از بين مي رود.

هربرت ماكوزه

فلسفه سياسي ماركوزه نيز پاسخي است فلسفي به ناكامي جنبش هاي سوسياليستي و نهضت هاي كارگري دراروپا و پيروزي فاشيسم و فقدان هر گونه نيروي اجتماعي رهايي بخش در جامعه سرمايه داري و نيز ناتواني حزب كمونيست در ظاهر كردن تصوير يوتوپيايي كه مدتهاست در تاريكخانه فلسفه ايده آليستي وماركسيستي باقي مانده است. وي مي كوشيد با بهره گيري از انديشه هاي هگل و فرويد نظريه ماركسيستي را باسازي كند . او مثل همه هم فكرانش در مكتب فرانكفورت با انحراف پوريتويستي و جبران گرايانه در ماركسيسم به مقابله پرداخت .ماركوزه دركتاب انسان تك ساحتي توضيح مي دهد كه چگونه جامعه صنعتي پيشرفته مي تواند كارگران را با سهيم كردن در مصرف گرايي ، ايجاد نياز دروغين به وضعي بكشاند كه اسارت خود را آزادي پندارد و آزادي واقعي را از نظر بيندازد. نقطه عزيمن انديشه سياسي ماركوزه تصور دو سطح از حيات اجتماعي به شيوه هگلي است. يكي سطح خواستهاي كاذب و روزمره و ديگري سطح علايق وآگاهي راستين تاريخي . سطح نخست به ذات و سطح دوم به ظاهر تعلق دارد. تمايز بين ذات و عرض در واقع تمايز بين دو سطح واقعيت است. مفهوم ناظر بر اين فهم است كه در پس چهره دگرگون پذير و متكثر چيزها كه عرض آنها را مي سازد يك ساخت پايدار و واحد نهفته است كه ذات آنها را تشكيل مي دهد به نظر وي سوسياليسم در واقع نظريه اي درباره خواسته هاي راستين بشري و به عنوان نيروي حركت بخش تاريخ است كه در مقابل جهان علايق گذرا  و روزمره و ايدولوژي هاي ناشي از آن قرارمي گيرد. آنچه از ديدگاه ماركوزه به عنوان سوسياليسم مهم است همين خواسته هاي راستين و طبقه پرولتازيا و حزب كمونيست در اين ميان تنها ابزارهايي هستند و اصالتي از خود ندارند مي گويد وقتي طبقه كارگر و جامعه به طور كلي از لذات كاذب و روزمره نظام سرمايه داري غرق مي شوند در چنين آشفته بازاري بايد افرادي درمقابل ذرات و غايت احساس مسئوليت كنند و جوهر مشترك چنين افرادي عقل است فهم ذات يا طبيعت چيزها در دسترس عقل بشر است.

 

 

يورگن هابرمامين

 اكثراً آثار خود را به زبان آلماني نوشته است و ادبيات پيچيده اي دارد. از جمله آنها مي توان به شناخت و علائق انساني، بحران مشروعيت، نظريه كنش ارتباطي اشاره كرد . هابرماس با طرح يك نظريه جامع و همه جانبه و از طريق بهره گيري از سنت هگلي و دستاوردهاي نظري كساني چون ماكس و بر، پارستوتر، امانوئل كانت، فرويد به بازسازي همه جانبه ماركسيسم و تطبيق آن با شرايط جامعه سرمايه داري متاخر اقدام كرده است. وي صورت بندي جديدي از نيروي محوري حركت تاريخ با عنوان سلطه تكنولوژي و بوروكراسي بر جامعه مي انجامد) و ديگر عقلانيت ارتباطي كه جنبه مثبت عقلاني شدن است (زيرا پيشرفت مناسبات تعاملي از جمله رشد نهادهاي گفت و گو منجر مي شود)

در كتاب شناخت و علائق انساني به نقد پوزيتويسم مي پردازد ومعتقد است كه تحصل گرايي به عنوان روش  و تفكري است كه به مثله كردن واقعيت اجتماعي، عدم درك كليت اجتماعي و انحراف معرفت اجتماعي معاصر از درك درست واقعيت هاي ناخوشايند جامعه سرمايه داري منجر مي شود و شيوه درست مطالعه را شيوه ديالكتيكي مي داند .

هابرماس با استفاده از دو مفهوم مرتبط كار و تعامل به بازسازي ماترياليسم تاريخي ماركس مي پردازد. كار عبارت است از رابطه انسان با طبيعت( براي توليد) و تعامل رابطه انسانها با يكديگر است تعامل حوزه فرهنگ و اخلاق و دانش اجتماعي را مي سازد. ميگويد پيشرفت جامعه بشري را بايد هم بر حسب كار يا كنش ابزاري و هم بر حسب تعامل يا كنش ارتباطي مورد سنجش قرار داد. اين دو حوزه ضمن اينكه با هم مرتبط هستند هر يك عقلانيت خاص خود را دارد در جامعه سرمايه داري عقلانيت ارتباطي با عقلانيت ابزاري در تضاد قرار مي گيرد . اين تضاد به صورت بحران مشروعيت متجلي مي شود .حل اين تضاد در گروه تغيير نظام سرمايه داري واستقرار نظام جديدي است كه بتواند عقلانيت ارتباطي را از سلطه ابزاري برهاند .

هابرماس استدلال مي كند كه پوزيتويسم اولا كليت اجتماعي را از نظر مي اندازد و با استغراق در اجزاء هم ارز شناخت جامعه كه يك كل مركب است باز مي ماند و هم عقل را مثله مي كند ثانيا از رابطه معرفت با علايق انساني غافل است و در جستجوي علم ناب به دنبال سراب مي رود وي توضيح مي دهد كه چگونه شناخت با علائق انساني مرتبط است . علايق انساني را به دسته تقسيم مي كند . 1- كنترل فني كه علائق بشر در سلطه ابزاري بر طبيعت مربوط مي شود .2- علاقه به درك متقابل بين انسانها در زندگي روزمره چه در حوزه نخست كه مربوط را به علوم طبيعي مي شود و چه در حوزه دوم كه با علوم اجتماعي پيوند دارد در هيچ يك ما نمي توانيم آن طور كه پوزيتويستها مي گويند به چنان شناختي دست يابيم كه نظريه تناظري مدعي است ( هر ذره از شناخت با يك ذره از ماده مطابق است) 3- علاقه رهايي كه با آن مي خواهيم به ماهيت قدرت سياسي پي ببريم.

 

 

كنش ارتباطي

هابرماس با فهم اينكه رابطه انسانها با يكديگر با نوع رابطه انسان با محيط طبيعي متفاوت است و لوازم ديگري را مي طلبند انسانها به عنوان موجودات اجتماعي با يكديگر تعامل دارند و نيازمند درك يكديگرند. اين كار با استفاده از زبان به عنوان عامل ارتباطي صورت مي گيرد . تعامل انسان بر پايه زبان كنش ارتباطي ناميده مي شود. شناختي كه در اين حوزه به دست مي آيد دو سطح دارد:

يكي آنچه كه انسانها درفرايند جامعه پذيري كسب مي كنند و در واقع تصويري از جهان اجتماعي آنها در قالب ساختار زباني است و دوم و جهه علمي تر آن است و هرمنوتيك را مي سازد هرمنوتيك را مي سازد هرمنوتيك را تاويل معني مي كند اما اين وجهه از شناخت تمام علائق را در بر نمي گيرد علائق نوع سوم را در بر نمي گيرد وجهه سوم با نظريه انتقادي مرتبط مي شود .

هابرماس كنش را بر همين مبنا ( نوع علائق و حوزه عمل) به دو دسته تقسيم مي كند . كنش ابزاري كه اين كنش مربوط به رابطه انسان با طبيعت است و كنش ارتباطي كه به تعامل بين دو يا چند كنش گر كه مي توانند ز زبان بهره گيرند مربوط مي شود .

عقلانيت ارتباطي

وي مي گويد همان طور كه كنش ابزاري وسايل ، تمهيدات و سير و منطق تكاملي خود را دارد كنش ارتباطي نيز منطق و مسيري دارد كه از عقلانيت خاص پيروي مي كند .درماترياليسم تاريخي ماركس صورتبندي كلاسيك از نيروهاي تاريخ بر مبناي دو مفهوم كليدي نيروهاي توليد و روابط توليد بنا نهاده شده و گفته مي شد كه با رشد ابزار توليد، نيروهاي توليد رشد مي كنند و نيروي توليد متناسب با رشد خود باعث تحول در روابط توليد مي شود ماركس مي گفت آسياب دستي براي بشر جامعه بهره برداري ،آسياب آبي جامعه فئودالي و آسياب برقي جامعه سرمايه داري را به ارمغان مي آورد.ولي هابرماس مي خواهد ماترياليسم را از اين تعبير تقليل گرا كه به برداشت اقتصاد گرانه و جبرگرايانه از آن منجر مي شود رها سازد. نظريات عقلانيت او صورتبندي تازه اي از ماترياليسم تاريخي ارائه مي دهد . معتقد است حتي كار در حوزه كنش ابزاري مقوله اي صرفا اقتصادي نيست بلكه مقوله اي معرفت شناختي است. پيشرفت اجتماعي رهايي بخش است. در مراحل اوليه تمدن اسطوره و در مراحل بعد ماورا الطبيعه و مذهب قدرت سياسي را در پرده افسون و اوهام پوشانده بود با پيدايش رنسانس از قدرت سياسي اوهام زدايي شد.

عقلاني شدن

در فرهنگ و انديشه غرب مفهوم عقلاني شدن با نام ماكس پيوند خورده است و بر مضمون تاريخ معاصر غرب و محرك مدرنيته را عقلاني شدن تحليل كرده و سير عقلاني شدن سرانجام به حاكميت بوروكراسي و تكنولوژي يا به عبارتي عقل ابزاري بر سرنوشت بشر ختم مي شود مفهوم شئي شدگي، از دست رفتن آزادي و از دست رفتن معنا از خصوصيات جامعه سرمايه داري هم عصر مكتب فرانكفورت با همين نگرش و بر مرتبط است. هابرماس عقلانيت را حائز وجه مي داند: يك وجه آن منفي است و عبارتست از پيشرفت عقلانيت ابزاري به شكل سلطه بوروكراسي و تكنولوژي و سرمايه داري وجه ديگر عقلاني شدن افسون زدايي از جهان از جمله قدرت و معتقد است كه وبر فقط يك جنبه از فرايند عقلاني شدن توجه كرده است ، وجه ديگرآن عقلانيت ارتباطي كه وجه مهمتر عقلانيت است.

زيست جهان و كنش ارتباطي

زيست جهان جايي است كه در آن ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي با آگاهي و كنش در مي آميزند . همراه با فرايند عقلاني شدن، زيست جهان نيز عقلاني تر مي شود و ارزيابي هاي انتقادي به تدريج جاي عناصر جزئي فرهنگ را مي گيرند و كنش ارتباطي بر همين ترتيب عقلاني تر مي شود زيست جهان شالوده ايست براي آنچه كه جهان بيني ناميده مي شود . جهان بيني با زيست جهان همان نسبت را دارد كه خود آگاه در نظريه روانكاوي فرويد دارد.

سرمايه داري متاخر و بحران مشروعيت

هابرماس در كتاب بحران مشروعيت بر اين نكته تمركز دارد كه در سرمايه داري متاخر كه سرمايه داري سازمان يافته نيز ناميده مي شود ، دولت به منظور رفع نارسايي هاي نظام به طور گسترده در اقتصاد دخالت مي كند و در انباشت سرمايه و بهره كشي نقش مستقيم دارد. اين واقعيت مسئله بحران مشروعيت را پيش آورده است. بحران مزبور ناشي از اين امر است كه دولت نمي تواند ماهيت قهرآميز خود را پنهان كند يعني كه خود را نماينده منافع عمومي معرفي كند و مشروع جلوه دهد ، پايه هاي ايدئولوژيك دولت كه در عرصه ارزشهاي سنتي با تهاجم عقلانيت و در حوزه ارزشهاي مدرن به دليل مداخله دولت به نفع بخش خصوصي دستخوش بحران است مراتب كسري مشروعيت را براي نظام به همراه مي آورد و اين كسري مشروعيت قابل درمان نيست.

اخلاق گفتماني

قائل شده حوزه مستقل براي كنش ارتباطي ودر نظر گرفتن امكان عقلاني شدن يا به عبارتي سير تكاملي بر آن به مفهوم ديگري با عنوان اخلاق گفتماني كه يكي ديگر از مفاهيم نظريه سياسي هابرماس است منتهي مي شود . عقلانيت ارتباطي متكي به آمادگي كنشگران براي وارد شدن به بحث و استدلال براي اثبات اعتباردعوي خود است. مشاركت جويان در كنش ارتباطي در صورت ابزار نظر مخالف دز جانب طرفهاي گفتگو بايد حقيقت و حقانيت ادعاي خود را به لحاظ اخلاقي ثابت كنند اين در واقع صورت آرماني گفت و گو و استدلال است و هابرماس آن را گفتمان مي نامد . و وضعيت آرماني گفتمان را مستلزم برابري حقوق و برابري قدرت در ميان همه مشاركت جويان است. هابرماس از اخلاق گفتماني به نوعي دموكراسي مي رسد كه آن را دموكراسي گفتماني خوانده است. اين دموكراسي در واقع شيوه ايست براي نهادي كردن مناظره و گفت و گو و استدلال كه از طريق آن سياست عمومي ساخته مي شود ولي در عمل چنين نيست و در بهترين شرايط قانون اكثريت تصويب مي شود ولي چنانچه اقليت حق و امكاني واقعي داشته باشد كه با استدلال بهتر در مراحل بعدي بر اكثريت غلبه كند در اين صورت اصل دموكراسي گفتمان خدشه دار نشده است.

حوزه عمومي

دموكراسي مورد نظر هابرماس كه دموكراسي مشاركتي نيز خوانده مي شود مبتني بر چيزي است كه حوزه عمومي ناميده مي شود اين مفهوم يكي ديگر از اجزاء نظريه كنش ارتباطي و عقلانيت هابرماس است. منظور از حوزه عمومي فضايي اجتماعي است كه درآن نهادها و كنش هاي فرهنگي به ويژه از نوع سياسي و اجتماعي جاي دارند در اين فضا است كه بحث درباره  مسايل همگاني جريان دارد و همگان حق مشاركت در آن را دارند اين حوزه از يكسو از حوزه خصوصي و از سوي ديگر از حوزه دولتي جدا و لذا مستقل است.

حوزه عمومي در اصل حوزه اي بورژوايي بوده است بورژوايي در قرن نوزدهم بنا به منافع خود بحث عمومي، آزاد و گسترده را به عنوان شرط لازم براي مشروعيت بخشيدن به كنش سياسي و حكومتي نهادينه است. در اين حوزه با توجه به رشدي كه عقلانيت ارتباطي بدان نايل شده بود ديگر اعتبار قانون به ارائه آسماني،پيشينه تباري و امر شهريار بستگي نداشت بلكه بر بصيرت و استدلال مبتني بود. در سرمايه داري متاخر ودر قرن بيستم با پيدايش جامعه توده وار و دموركاسي مبتني برآن و همچنين دولت رفاهي حوزه عمومي دچار زوال شد هابرماس مي گويد اكنون مردم صرفه و تحليل كرده جامعه امروز به جاي اينكه عامل سياست باشند موضوع سياستند . يعني در واقع گروه كوچكي از صاحبان سرمايه با ابزار و تمهيدات مختلف آنها را به اين سود و آن سو مي كشند . از پرولتارياي آگاه و مبارز كه حامل عقلانيت تاريخ و موتور تغييرات اجتماعي و آرمان رهايي بود خبري نيست.

اين راها برماس به عنوان دست اندازي سيستم بر زيست جهان تحليل مي كند با چنين دست اندازي از سوي سيستم نظام و سرمايه داري بر زيست جهان نو اقول نقش پرولتاريا اكنون كار رهايي بر دوش همه كساني است كه در حوزه كنش ارتباطي جويايي عقلانيت ارتباطي تازه هستند.

فوكوياما

در مقاله اي كه در سال 1989 چاپ كرد گفت فروپاشي كمونيسم به سبك شوروي صرفاً نشانگر پايان آن نظام سياسي اجتماعي نيست وصرفاً نشانگر پايان قرون بيستم نيست بلكه نشانگر پايان خود تاريخ است. مي نويسد دموكراسي ليبرال مي تواند نقطه پاياني تكامل ايدئولوژيك بشر و شكل نهايي حكومت بشر مي باشد ومعتقد است كه شيوه هاي شكل هاي قبلي حكومت نقص هاي مهلك داشتند كه به نابودي آنها منجر شد ولي دموكراسي ليبرال به نحو قابل اثباتي فارغ از چنين تناقضاتي دروني است... دموكراسي پايدار امروزي فارغ از بي عدالتي با مشكلات جدي اجتماعي نيستند اما اين مشكلات ناشي از اجراي ناقص دو اصل دو قلوي آزادي و برابري است كه دموكراسي مدرن برآن استوار است و ناشي از نقص خود اصول نيست .. آرمان ليبرال دموكراسي را نمي توان بهبود بخشيد.

نظريه پايان تاريخ مبتني بر اين ادعاست (1) اصول آزادي و برابري را اكنون همگان پذيرفته اند يا به زودي خواهند پذيرفت (2) دموكراسي ليبرال تجسم اصول آزادي و برابري است(3) اصول آزادي وب رابري، و از آن رو تجسم ليبرال دموكراتيك آنها، هرگز فرادستي در آينده نخواهد داشت كه انتقاداتي به اين نظريه وارد است . اولاً كه اين نظريه تمدن چين را ناديده مي گيرد قمدني كه هرگز مبتني بر اصول آزادي، برابري يا دموكراسي ليبرال نبوده و ثانياً اسلام ، اسلام در هر نوع آن مي تواند مدعي تجسم اصول آزادي يا برابري باشد. ضمن اينكه ابتدا مي بايست در مورد اصطلاحات آزادي و برابري به تعاريف واحدي رسيد . ثالثاً هر انديشمندي معتقد است كه آزادي وبرابري با يك نوع نظام سياسي خاص محقق مي شود عده اي مانند جان راولز آنرا در دولت هاي رفاهي قابل تحقق مي دانند ولي رابرت نوزيك دولت رفاه را عين برده  كردن انسان مي داند.

 موضوع : محیط زیست گرایی

دکتر امیر مسعود شهرام نیا

ابراهیم ارم

شکل گیری

جنبش سبز در پایان دهه 60 شکل گرفت و حزب سبز بعنوان یک اتحاد سیاسی جدید اعلام وجود کرد واز جنبشهای جدید اجتماعی مثل فعالان حقوق هم جنس بازان ، طرفداران محیط زیشت ، فیمینیستها ، مبارزان طرفدار صلح و ضد سلاح های هسته ای  شکل گرفت . اوج فعالیت جنبشهای محیط زیست در مقابل تکنولوژی در دهه 1960 بحث تکنولوژی و محیط زیست به اوج خود رسید . رویدادهای جنگ جهانی دوم ، پیشرفتهای حیرت انگیز تکنولوژی باعث تهدید محیط زیست گردید و افکار عمومی را به سوی آن جلب نمود . عواملی که باعث مطرح شدن تهدیدهای زیست محیطی شدند عبارتند از :

1 – تابشهای اتمی و خطری که از این جهت می توانست متوجه جانداران و طبیعت شد .

2 – تجزیه ناپذیری سموم کشاورزی و صنعتی

3 – مجموعه داستانهای وحشت آور کارسن

4 – خبرهای مربوط به نابودی دریاچه «آری» (بزرگترین دریاچه آمریکا )

5 – غرق نفتکش توریکانیوم

6 – انتشار ارقام هراس انگیز رشد جمعیت

محیط زیست و تکنولوژی از 4 دیدگاه :

1 – دیدگاه مارکسیستها :

پیروان این دیدگاه می گویند منابع آلودگی و کنترل آلودگی از رودن اقتصادی جدا نیست و قانون مطلقی که بر رابطه میان انسان و زمین کشاورزی حکومت بلامنازع کند وجود ندارد .

2 – دیدگاه مالتوسی ها :

بر رابطه میان جمعیت و کمیابی منابع حاکم است و تا زمانی که رشد جمعیت در کنترل باشد مقدار تولیدات کشاورزی نیز در حال توازن با جمعیت قرار میگیرد اما به محض اینکه این نظارت از بین برود  جمعیت با تساعد هندسی افزایش خواهد یافت اما تولیدات کشاورزی به صورت تساعد عددی افزایش می یابد .

3 – دیدگاه هواداران محیط زیست :

در دهه 1960 استدلالهای نو مالتوسها به صورت شعار درآمد و جزء شعارهای جنبش هواداران محیط زیست قرار گرفت .این جنبش از چند جریان فکری است :

الف ) جریان با گرایش اجتماعی که بر دانش بوم شناسی تاکید می کند .

ب ) طرفداران بازگشت به دامان طبیعت

ج ) مخالفان تکنولوژی

د) توجه کلی به مسائل محیط زیست

تلفیق جریانهای فوق جنبش محیط زیست گرائی را بوجود آورد . این جنبش با جنبش ضد علم و تکنولوژی که در دهه 1960 گسترش یافته بود در یک جبهه قرار گرفتند .

4 – دیدگاه اقتصادی

هواداران این دیدگاه می گویند کمیابی مواد و منابع اساساً روی همه چیز تاثیر می گذارد و بشر را به وسیله منابع تازه و جایگزین بر می انگیزد .

بنیادهای فلسفی جنبش سبز :

جنبشی ایدئولوژیک و سیاسی  و منقد وضع موجود که به دنبال ارائه فلسفه نوینی برای زندگی است . انسان باید در هماهنگی با سایر عناصر باشد نه حاکم بر آن .

عدم تحقق پیشگویی مالتوس دو پیامد برای سبزها بهمراه داشت : اولاً ضد سبزها محیط زیست گرائی را فلسفه ای ضد مدرن در باب ریاضت کشی می پنداشتند . ثانیاً راستهای تند رو  در واکنش به اعتقادات سبزها ، طرفداران محیط زیست را وصله هایی ناجور تصور می کردند که هم ضد سرمایه داری هستند و هم استعداد و مهارت آدمیان برای سازگاری با شرایط زمین و طبیعت را دست کم می گیرند .

جنبش سبز چالشی در برابر سرمایه داری :

خطر اصلی سبزها برای سرمایه داری درمورد مصرف منابعی است که تجدید شونده نیستند و سبزها معتقدند که منابع کره زمین محدود و باید از مصرف زیاد آن خودداری کرد . درحالی که سیاست سرمایه داری بر این باوراست که منابع کره زمین به دلیل نوآوریهای علمی و تکنولوژیک می تواند جایگزین نا محدودی منابع که مورد استفاده قرار می گیرد تضمین کند .

طرفداران جنبش سبز :

1 -  طرفداران سوسیالیست محیط زیست که هوادار تثبیت موقعیت سبزها به عنوان یک نیروی سیاسی چپ برای حزب سوسیال دموکرات است .

2 -  بنیادگرایان منتقدان جامعه مصرفی سرمایه داری هستند و به دنبال انقلاب اخلاقی و فرهنگی در باب مصرف در جامعه سرمایه داری هستند .

3 – طرفداران لیرال محیط محیط زیست  که به دنبال ارائه طرح هایی برای ایجاد یک درآمد پایه بدون اینکه با کار ارتباط داشته باشد .

اصول محیط زیست گرائی جدید :

1 – تعیین دقیق اولویتها                                      6 – همکاری با بخش خصوصی

2 – محایبه دقیق هزینه ها                                   7 – جلب مشارکت شهروندان

3 – تقویت فرصتهای برد – برد                            8 – سرمایه گذاری بر روی شرکای مناسب

4 – بهره مندی از بازار                                      9 – اهمیت دادن به مدیریتبیش از فناوری

5 – استفاده بهینهه از خدمات سازمانی            10 – توجه به محیط زیست از ابتدا

طبقه بندی تفکر سبزها :

1 – سبزهای تاریک : یک شاخه انقلابی که برای بقای طبیعت و زمین تلاش می کنند و به دنبال مهار جمعیت و کاهش بار زمین و تغییر الگوهای مصرف و طرفداری از حقوق حیوانات هستند .

2 – سبزهای روشن : اصلاح گرا و به دنبال تغییر ابتدا در کشورهای صنعتی هستند . آنها به دنبال رشد اقتصادی مستمر و حل مشکلات محیطی از طرق پیشرفتهای علمی و فنی هستند .

مکاتب محیط زیست گرائی :

1 – محیط زیست گرائی لیبرال :

طرفداران بازار آزادی که معتقدند مشکلات محیط زیستی قابل اغماض است که این مشکلات را می توان از طریق بازار آزاد حل کرد .

2 – محیط زیست گرائی محافظه کار :

تعبیر مصلحت جویانه از محیط زیست دارند و معتقدند لزوماً باید تغییراتی در نظامهای اجتماعی و اقتصادی خود صورت دهیم .

3 – محیط زیست گرائی رادیکال :

اعتقاد به اصلاحات نهادی و پردامنه دارند و به دنبال تغییر ساختارهای سیاسی به صورت عمیق موجود هستند .

سبزهای و دولت رفاه :

دلت رفاه با اندیشه طرفداران منحیط زیست دچار اختلاف و حتی تضاد است . سبزها مخالف کالاها و خدماتی که دولت تولید مس کند نیستند بلکه مخالف نحوه توزیع این کالاها و خدمات از سوی دولت می باشند . که باعث می شود که کنترل زندگی مردم را درست بگیرند . در نتیجه  رفاه اجتماعی نباید از سوی دولت فراهم شود . از همین روی عقیده دارند که دولت رفاه باید یک دولت متمرکز محلی با درجه بالائی از مشارکت شهروندان باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:36  توسط مهدی کریمی  | 

دموکراسی صفی ا... شاه قلعه

دموكراسي

دکتر امیر مسعود شهرام نیا

صفی ا... شاه قلعه

دموكراسي واژه‌اي است يوناني از دو كلمه دمو (مردم) و كراسي (بزرگ‌منشي يا حكومت) گرفته شده است. تعاريف مختلفي از دموكراسي شده است مثلاً لردبرايس، دموكراسي راجنين تعريف مي‌كند «خواسته‌هاي اكثريت شهروندان شايسته حكفرمايي مي‌كند» برخي حكومت مردم بر مردم، حكومت اكثريت با حفظ حقوق اقليت، روش معين براي رسيدن به نتايج نامعلوم يا التزام به اصل بازي و قواعد آن و قبول نتيجه بازي، چنانچه آبراهام لينكن از «حكومت مردم، توسط مردم، براي مردم، توسطه همه، براي همه» در تعريف اين واژه استفاده مي‌كند.

نكته ديگر تاكيد بر نسبي بودن دموكراسي است، چنانچه مي‌توان براي دموكراسي يا نظام‌هاي دموكراتيك طيف گسترده‌اي قائل شد كه از سويي، به سمت نظامهاي و مبناي بيشتر دموكراتيك و از سوي ديگر به سمت نظامهاي كمتر دموكراتيك بيش رويم.

به عبارت ديگر مي‌توان گفت دمو.كراسي به رغم معايبي كه دارد همچنان علمي‌ترين شيوه حكومت در عرصه جهاني است.

مباني فكري و اصول اساسي دموكراسي:

1) ليبراليسم: به مفهوم آزادي شهروندان در سايه حكومت محدود به قانون، اساس دموكراسي به شمار مي‌رود. ليبراليسم به جاي قدرت مطلقه، قدرت محدود و مشروطه و به جاي قدرت خودكامه و خودسر، قدرت قنوني تاكيد مي‌كند. از اين رو قانونگرايي، تفكيك قوا، حققو بشر و حكومت نمايندگي از اصول ليبراليسم است.

2) پراگماتيسم: مباني فلسفي دموكراسي به شمار مي‌رود. كه اعتقاد دارد معنا و حقيقت امور و انديشه‌ها را بايد در فوائد و نتايج آنها يافت. مهمترين فلاسفه پراگماتيسم چارلز پيرس، ويليام جيمز و جان ديويي بودند. اهميت پراگماتيسم در دموكراسي در اين است كه مردم را از پايبندي به افكار و سنن مستقر به عنوان مخزن حقايق رها سازد و وقوع هر تغيير و ابداعي را كه به جان زندگي انسان سودمند باشد توجيه كند.

3) نسبي‌گرايي: ارزش‌ها را نسبي و ذهني مي‌داند و به هيچ ارزش مطلق و  عيني و عامي كه به حكم عقل و علم اثبات نباشد باور ندارد. و پشتوانه شيوه زندگي دموكراتيك به شمار مي‌‌رود. زيرا بر تساهل نسبت به تفاوت‌ها و تنوعات در عقايد و ارزش‌ها تاكيد مي‌گذارد. و از طریق ضامن حقوق اقليت مي‌باشد.

4) اصالت قرارداد اجتماعي: انديشه قرارداد اجتماعي به عنوان اساس نظم سياسي يكي ديگر از مفاهيم بنيادين دموكراسي است كه پيشينه آن به توماس هابز، جان لاك، ژان‌ژاك روسو باز مي‌گردد درنظريه قرارداد اجتماعي به طور كلي نخست وضع طبيعي توصيف مي‌شود. در اين نظريه، قرارداد اساس التزام و اطاعت سياسي است؛ زيرا فرد بايد آن چه را كه خود بر طبق عهد و ميثاق پذيرفته است، انجام مي‌دهد.

5) اصالت رضايت و قبول عامه: از اين ديدگاه مشروعيت دموكراسي مبتني بر عملكرد حكومت بر وفق خواست و رضايت شهروندان است. از ديدگاه طرفداران دموكراسي، انسان‌ها موجوداتي عقلاني و گزينش گرند و از اين رو مي توان از طريق شواهدي به رضايت يا نارضايي آنها نسبت به حكومت خويش پي برده و رضايت به اين معنا، آزادي را به شيوه مقبولي محدود و تبديل به اطاعت و التزام مي‌كند.

6) قانون و قانونگرايي: قانون اساسي به عنوان مجموعه اي از اصول و قواعد بنيادي و كلي، چارچوبي براي سازمان دادن به روابط قدرت در حكومت است. لازمه دموكراسي امكان تغيير مستمر قانون اساسي به وسيله مردم مي‌باشد. اگر قانون اساسي به قانون تغييرناپذير و كلي تبديل شود خصلتي غير دموكرتيك مي‌يابد.

7) حاكميت مردم: حاكميت مردم يكي از اصول اساسي دموكراسي است، مفهوم حاكميت مردم اين است كه حكومت‌ها قدرت و اقتدار خود را از منبع ديگري جز خواست و اجماع و رضايت عامه مردم، به دست نمي‌آورد و مردم مي‌توانند حكومت را تغيير دهند.

 

انواع دموكراسي: 1

) دموكراسي مستقيم و غيرمستقيم: دموكراسي به معني حكومت مردم، در مقابل دموكراسي به معني حكومت نمايندگان مردم، دموكراسي مستقيم يا نيرومند خوانده شده است. در دموكراسي به معناي حكومت نمايندگان مردم حاكميت مردم در غالب قانون اساسي به نمايندگان منتخب مردم واگذار مي‌شود كه عملاً حكومت و اداره امور جامعه را به دست مي‌گيرند و در مقابل مردم مسئول به شمار مي‌روند.

در آتن در قرن پنجم بيش از ميلاد، كل شهروندان هر هفت يا ده روز در مجلسي جمع مي‌شدند و درباره امور مختلف تصميم‌گيري مي‌كردند. دموكراسي مستقيم كه فاسد مي‌شد و به حكومت لجام گسيخته و بي‌سازمان بدل مي‌گشت، اولكوكراسي يا حكومت اوباش خوانده مي‌شد.

2) دموكراسي اجتماعي: بر تامين رفاه اجتماعي و ايجاد دولت رفاهي و توزيع ثروت در جامعه به وسيله دولت تاكيد مي‌گذارد. به عبارت ديگر دموكراسي اجتماعي آن نوع دموكراسي است كه تا اندازه‌اي روح سوسياليسم در آن دميده باشد. و از اين رو از لحاظ سياست‌هاي اجتماعي واقتصادي در حد وسط ميان ليبراليسم و سوسياليسم قرار مي‌گيرد.

بسياري از نويسندگان ريشه اوليه دموكراسي اجتماعي را در افكار ادوارد برنشتاين، ماركسيست تجديد نظر طلب اوايل سده بيستم مي‌يابند كه خواهان كوشش براي تحقق آرمانهاي سوسياليستي نه از طريق انقلاب، بلكه به شيوه پارلماني و اصلاح‌طلبانه بود.

اين تعبير جديد از دموكراسي اجتماعي در اواخر قرن بيستم در قابل تعبير نئوليبرال دموكراسي در نزد كساني چون فريد ريش فون ‌هايك فيلسوف اتريشي عرضه شده است كه دخالت دولت در اقتصاد و عدالت توزيعي را مغاير با اصول ليبراليسم و بي‌حاصل مي‌داند.

3) دموكراسي صنعتي: اعمال دموكراسي بر شيوه كار و زندگي طبقه كارگر است. از اين ديدگاه دموكراسي تنها به زندگي سياسي محدود نمي‌شود، بلكه بر زندگي اقتصادي نيز قابل اعمال است و به ويژه بايد بر حيات اجتماعي و اقتصادي كارگران كه اكثريت مردم را تشكيل مي‌دهند، اعمال مي‌گردد.

دموكراسي صنعتي در ادبيات سياسي معمولاً با آنارشيسم و سنديكاليسم مرتبط بوده است. ليكن همه مكاتب سوسياليستي نيز به نحوي خواستار دموكراسي صنعتي بوده‌اند. از اين رو نويسندگان ريشه فكري دموكراسي صنعتي را به يك ميزان به پرودن، متفكر آنارشيت و به كارل ماركس باز مي‌گردانند.

4) دموكراسي مسيحي: احزاب دموكرات مسيحي فلسفه سياسي و مباني اعتقادي خود به دموكراسي را از اصول مسيحيت استخراج مي‌كنند. جنبش دموكراسي مسيحي شامل احزاب، اتحاديه ها، سازمان‌ها و گروه‌هاي سياسي مختلف به ويژه دركشورهاي كاتوليك مذهب اروپا بوده است. ريشه دموكراسي مسيحي به واكنش كليساي كاتوليك به مسائل جهان نو و مواضع ليبراليسم، ناسيوناليسم و سوسياليسم باز مي‌گردد. ليبرال‌ها، سوسياليست‌ها و اصلاح‌طلبان اروپايي از اواخر قرن نوزدهم كليساي كاتوليك را مانع توسعه اجتماعي و وحدت ملي مي‌دانستند. در نتيجه كليساي كاتوليك از وضعي تدافعي به نظريه‌پردازي درباره مواضع اجتماعي و سياسي خود برخاست.

 

5) دموكراسي‌هاي مبتني بر اصل نمايندگي منافع و گروه‌ها:

برخي از هواداران دموكراسي به جاي گزينش نمايندگان از حوزه‌هاي انتخابيه جغرافيايي از گزينش نمايندگان گروه‌ها و تشكلات اجتماعي دفاع كرده‌اند.

الف) دموكراسي چندقومي: نظامي سياسي است كه در آن چند گروه قومي مذهبي- فرهنگي در قدرت سياسي سهيم هستند و در تصميم‌یگيريهاي سياسي مشاركت دارند. چهار ويژگي اصلي براي اين نوع دموكراسي ها ذكر مي‌شود: 1) مشاركت نمايندگان گروه‌هاي حقوقي عمده در فرايند تصميم‌گيري 2) برخورداري آن گروه‌ها ازميزان بالايي از خودمختاري 3) توزيع قدرت به تناسب اهميت گروه ها 4) قدرت وتو براي گروه‌هاي اقليت.

در نظام رياستي لبنان، مناصب عاليه از جمله رياست جمهوري ميان گروه‌هاي قومي مذهبي مختلف توزيع شده است به اين شكل كه رياست جمهوري براي مسيحيان، نخست وزيري براي مسلمان سني مذهب، رياست پارلمان براي شعيان در نظر گرفته شده است.

ب) دموكراسي صنفي:

دموكراسي صنفي آن نوع دموكراسي است كه در آن انجمن‌هاي نماينده مجموعه معيني از منافع و گروه‌هاي عمده جامعه به طور رسمي مورد شناسايي دولت قرار گرفته و در مراحل مشورتي، سياست‌گذاري و اجراي سياست‌ها دخيل باشند. در اين دموكراسي‌ها، انجمن‌هاي اصلي مانند اتحاديه‌هاي كارفرمايي، حرفه‌اي، كارگري و غيره موقعيت مهمي در روند سياستگذاري دولتي پيدا مي‌كنند و در مقابل، حمايت اعضاي خود از آن سياست‌ها به طور غيرمستقيم از دولت را تضمين مي‌نمايند.

 

مدل‌‌هاي دموكراسي

 

نظريه ماركسيستي: ماركسيستها با تحليل طبقاتي خود، ريشه دولت را در نابرابريهاي اقتصادي و طبقات مختلف مي‌دانند به نحوي كه دولت بازتاب قدرت اقتصادي و تصاحب نابرابر توانايي توليدي است. به همين دليل هم، ايشان ضمن نقد دموكراسي پلوراليستي، معتقدند قدرت نمي‌تواند در اجتماع پراكنده شود، زيرا قدرت طبقه نابرابرانه توزيع شده است. الگوي مورد نظر ايشان نهايتاً دموكراسي تك جزيي است. در برداشت ماركسيستي لينيستي «نظام دموكراسي نمايندگي بايد با دستگاهي جداگانه اما تا حدي مشابه در سطح حزب كمونيست تكميل شود. چرا كه گذار به سوسياليسم و كمونيسم به رهبري حرفه‌اي كادر تربيت شده‌اي از انقلابيون نيازمند است و تنها اين حزب است كه مي تواند چارچوب لازم را براي اين گذار به وجود آورد.

نظريه نئوماركسيستها:

ماركسيستهاي جديد كمتر علاقه دارند كه انتخابات را صرفاً امري دروغين بدانند، چنان كه كمونيستهاي اروپايي به جاي انقلاب، انديشه‌اي صلح‌آميز و دموكراتيك را به عنوان «جاده‌اي به سوي سوسياليسم» برگزيده‌اند. نئوماركسيستهاي چون هابرماس و كلاوس اوفه نيز به تناقضها و بي‌ثباتيهاي ذاتي دموكراسي سرمايه‌داري توجه نشان داده و به نقد آن پرداخته‌اند. هابرماس از مدل ديگري به نام دموكرايي مشورتي يا دموكراسي گفتماني دفاع مي‌كند و آن را در برابر دموكراسي قراردادي ليبرالي كه مبتني بر اكثريت قانوني و برآمده از اجتماع مدني است قرار مي‌دهد، چرا كه وجوه تكثرگرا، چندقومي و جهاني وطني مدرن نوع ديگري از دموكراسي مبتني بر عمل گفتماني را مي‌طلبد كه در آن، تغييرات مي‌تواند از طريق كنش گفتماني انجام شود.

3) نظريه اليتبستي:

اليتيستهاي چون پاره‌تو، موسكا، ميخلز دموكراس را چيزي جز پنداره بيهوده مي‌دانند، چون قدرت سياسي به دست اقليتي صاحب امتياز يعني نخبه اعمال مي‌شود. لذا توصيف آنها از مدل دموكراسي حاكم، نظام سياسي اليتيستي است كه در آن قدرت در آن گروهي از نخبگان قدرت را در دست دارند.

نخبه‌گرايان كلاسيك معتقد بودند دموكراسي همواره افسانه‌اي پيش نبوده است، اما نظريه پردازان جديد نخبه‌گرا، به دور بودن نظامهاي سياسي خاص، از ايده‌ال دموكراسي توجه‌كرده اند. سي رايت ميلز از اليت قدرت شامل بنگاههاي بزرگ، ارتش و محافل سياسي در امريكا ياد مي‌كند كه رئيس‌جمهور را احاطه كرده است. شومپيتر هم اعتقاد دارد كه انتخاب كنندگان تنها مي‌توانند تصميم بگيرند كه كدام گروه نخبه حاكم شود، ولي نمي‌توانند اين واقعيت را تغيير دهند كه قدرت را همواره گروههاي نخبگان اعمال مي‌كنند.

بنابراين، نظريات التيستي، در توصيف واقع‌گرايانه دموكراسي آن را چرخش قدرت ميان نخبگان و اليتهاي حاكم مي‌داند و در آراي متاخر ايشان، نوعي دموكراسي رقابتي حزبي كه در آن نخبه‌گرايي رقابتي حاكم است، قائل هستند كه بايد آن را مشكلي ضعيف از دموكراسي محسوب كرد.

نظريه كورپوراتيسم:

طرفداران اين نظريه معتقدند كورپوراتيسم، كه در آن سازمانهاي تعيين كننده مقامهاي دولتي، گروههاي استخدام كننده و اتحاديه‌ها دولت را هدايت مي‌كنند. بروز شكلي از حكومت مايندگي كاركردي را ميسير مي‌كند كه در آن ديدگاهها و منافع افراد نه با مكانيسمهاي انتخابات رقابتي، بلكه از سوي گروههاي كه با آن تعلق دارند، مطرح مي‌شود. به همين دليل، بين گروهها و منافع عمده اجتماع، براي شكل دهي سياست حكومت، رقابت شكل مي‌گيرد. درمقابل، بيشتر مفسران، كورپوراتيسم را ؟؟؟ براي دموكراسي مي‌دانند. زيرا در اين شكل از حكومت، تنها گروههاي درون حكومت امكان نفوذ سياسي دارند و گروههاي بيروني اين امكان را ندارند. از سوي ديگر، اين شكل حكومت بيشتر دنبال منافع دولت است تا ديگران.

بر اين اساس اين نظريه هم، مي‌توان نوعي دموكراسي نمايندگي قائل شد كه البته به دليل ماهيت دولتي آن، به طور اساسي مورد خدشه است.

 

5- نظريه كاركردگرايانه:

كاركردگرايان با طرح نظامهاي سياسي باز، الگوي موثري رادر دموكراسي مطرح مي‌كنند. پارسونز با الهام از وبر، ضمن تاكيد بر پاي‌بندي خود به دموكراسي، از خطرهاي تهديدكننده‌ آن انتقاد و بر اهميت پديده شهروندي براي حفظ نظام دموكراتيك تاكيد مي‌كند. او از حق راي، نامزدي نظامهاي انتخابي حق شركت در احزاب و مشاركت سياسي به عنوان حقوق شهروندي دفاع مي‌كند، در الگوي كاركردگرايانه از دموكراس، بر نظام سرمايه‌داري بازار آزاد نيز تاكيد مي‌شود.

6- نظريه پلوراليستي:

مبناي نظريه پلوراليستي در الگوي دموكمراسي به رسميت شناختن تكثر گروههاي سياسي است. يكي از الگوهاي مطرح در اين نظريه، الگوي مديسوني است كه در آن نظام حكومت تقسيم شده بر اساس تفكيك قوا پيشنهاد شده كه گروههاي مختلف با هم رقابت مي‌كنند.

رارت دال با به كار بردن تعبير پلي‌ارشي آن را به معني حكومت تعداد زيادي از گروهها مي‌دانست كه با اعمال حكومت تمام شهروندان فرق مي‌كند. خصوصيت نظام، پيوند قابل اعتمادي است كه بين حكومت شوندگان و حكومت كنندگان به وجود مي‌آورد. احزاب هم درزمان انتخابات رقابت كرده و گروههاي فشار يا ذينفع، آزادانه نظرهاي خود را بيان مي‌كنند. پلوراليسم، نظام انتخابات، رقابت حزبي، فرايند گروههاي ذي‌نفع و رسانه‌هاي گروهي متكثر را به رسميت مي‌شناسد.

7- نظريه راست‌نو:

اين نظريه بيشتر در تحليل سياستهاي اقتصادي دولتها شكل گرفته است. نظريه‌پردازان راست‌نو در توصيف خويش از نظام دموكراتيك، بسيار طرفدار بازار آزاد هستند و بر خطرات كورپوراتيسم تاكيد مي‌كنند. چرا كه به سلطه گروههاي ذي‌نفع بر دولت و افزايش دخالت دولت در اقتصاد و افول اقتصادي مي‌انجامد.

راست‌نو كه تركيبي از محافظه‌كاري نو و ليبراليسم نو استب، از ارزشهايي چون آزادي، حقوق بشر و انتخابات آزاد دفاع مي‌كند و در دموكراسي مورد نظر خود، به دولت حداقل معتقد است كه مكانيسمهاي دموكراتيك را اعمال مي‌كند.

8- نظريه دولت حداقل:

نظريه دولت حداقل و تبيين آن به عنوان الگوي دولت دموكراتيك، گرايش مسلط نظريه‌‌هاي مردم محور مختلفي چون راست‌نو، محافظ‌كاري، نئوليبراليسم و نوآنارشيم است. دولت حداقلي، دولتي است كه كمترين دخالت را در حوزه‌هاي اقتصادي و سپس ديگر حوزه‌ها اعمال مي‌كند. چنين دولتي حدود امتيازش به مواردي همچون اعاده نظم، پاسداري از امنيت ملي، نظارت بر قراردادها، ممانعت از تجاوز به حقوق افراد، حفظ آزادي شهروندان، تضمين امنيت اقصتادي و حفاطظت از دارايي ها خصوصي محدود شده است.

با تحديد دخالتهاي دولت در اقتصاد و افزايشكاركردهاي جامعه، نظام سياسي به سمت دموكراتيزه شدن بيشتر، پيش مي‌رود. در چنين شرايطي، نقش دولت در دموكراسي بيشتر نقش حمايتي است.

مدل دموكراسي نيمه مستقيم الوين تا فلر:

الف) دموكراسي نيمه مستقيم: به جاي آنكه به نمايندگان، هر فرد نماينده خودش خواهدبود و با استفاده از نهادهاي تازه و فناوريهاي جديد، خود افراد به وضع قوانين دست زده و در تصميم‌گيري براي خود مشاركت مي‌كنند.

ب) قدرت اقليت: در الگوي تافلر، حكومت اكثريت كه در موج دوم صنعتي اصل مهم تلقي مي‌شد، اعتبار خود را از دست مي‌دهد و به جاي آن، اقليتها هستند كه اهميت مي‌يابند. لذا بايد كل نظام سياسي به گونه‌اي بازسازي شود كه نقش اقليتهاي پراكنده را تقويت نماي و به آنها اجازه داده شود كه دست به ايجاد اكثريت بزنند. دولت هم موظف است با استفاده از فناوريهاي نوين ارتباطي، از خواستهاي اقليت مطلع شود.

پ) توزيع تصميم‌گيري: تافلر اصل سوم الگوي مورد نظر خويش را از بين بردن تمركز شديد مراكز تصميم‌گيري و واگذاري آنها به خود مردم مي‌داند. به نحوي كه گروههاي بيشتري در تصميم‌گيريها دخيل باشند. در بعد فراملي، تافلر معتقد به ايجاد نهادهايي تازه براي تصميمات فرامليتي است كه قوانيني را نيز براي نظارت بر شركتهاي چندمليتي تدوين كنند.

الگوي دموكراسي خودمختاري مستقيم ديويد هلد:

از نظر هلد، براي نيل به دموكراسي در سطح ملي، لازم است همه افراد در تعيين شرايط زندگي خويش آزاد و برابر باشند تا حدي كه به آزادي ديگران لطمه نزند. در مدل مورد نظر او، اصل خودمختاري در قانون اساسي، اعلاميه حقوق، ساختار مجلس، نظام قضايي، نظام حزبي رقابتي وخدمات اداري مركزي و محلي مبتني بر تقاضاي افراد، بايد مورد توجه قرار گيرد. طبيعي است توجه به اين اصل و ويژگيها مستلزم وجود جامعه مدني، منابع اطلاعاتي، نهادهاي فرهنگي، گروههاي مصرفي، اجتماعي و آموزشي و منوط به كاهش دخالت مراكز قدرت غيرمسئول در زندگي عمومي و خصوصي افراد است.

دموكراسي الكترونيكي يا دموكراسي ديجيتال: يكي از مدلهاي جديد دموكراسي كه امروزه با توجه به توسعه گسترده فناوريهاي ارتباطي مطرح شده، الگوي دموكراسي الكترونيكي يا ديجيتال است. اين مدل كه مالاً مبتني بر ايجاد دموكراسي مستقيم است، بر اساس گفتگوي دموكراتيك و بحث و مشاركت فعال با حمايت شبكه‌هاي رايانه‌اي است. اينترنت با گردش اطلاعات خود، امكان ايجاد چالشها در سلسله مراتب سياسي را ايجاد كرده و همچنين به شهروندان فرصت بيان مستقيم ديدگاههاي خود را مي‌دهد علاوه بر اين، مردم اطلاعات را به راحتي آزادانه و بدون كنترل دولتها، مبادله مي‌كنند.

 

زاد

 

پيشتازان انديشه دموكراسي

به طور كلي دموكراسي به عنوان نظام حكومتي، پيش از قرون جديد در نظر همه فلاسفه و انديشمندان سياسي نامطلوب و تباه به شمار مي‌رفت. افلاطون كه خود مدافع حكومت فيلسوفان و فرزانگان بود، دموكراسي را حكومت مردم نادان و بي خبر از حقايق مطلق مي‌دانست.

ارسطو نيز با آن كه فوايدي براي انواع حكومت قائل بود، دموكراسي را حكومت، تهيدستان مي‌دانست كه همچون توانگران از فضيلت ميانه روي و اعتدال بر كناراند. حكومت مطلوب ارسطو حكومت طبقه متوسط بود كه به نظر او معتدل و ميانه‌رو‌اند.

ديگر متفكران عهد باستان و قرون ميانه، حداكثر دموكراسي را به عنوان يكي از اجزاء نظام‌هاي سياسي مختلفي مي‌پذيرفتند كه در تركيب با عناصر حكومت شاهي و اشرافي، موجب تعادل و توازن نظام سياسي مي‌شد.

بر عكس در عصر مدرن از قرون جديد به بعد، دموكراسي به نحو فزاينده‌اي به عنوان بهترين شيوه سازماندهي به زندگي سياسي عنوان شد. مطلوبيت دموكراسي در جهان مدرن تا بدان پايه پيش رفته است كه حتي غير دموكراتيك‌ترين حكومت ها نيز خود را دموكراتيك مي‌نامند.

 

 

1- آلكسي دوتركويل (1859- 1805)

توكويل، مورخ و انديشمند سياسي فرانسوي از خانواده‌اي اشرافي بود و به رغم آن كه خانواده‌اش از جريان انقلاب فرانسه زيان بسيار ديد، بر آن بود كه انديشه اساسي دموكراسي، يعني آزادي چنان مشروعيتي پيدا كرده كه در مقابل آن نمي‌توان مقاومتي كرد. مهم‌ترين اثر او در زمينه دموكراسي كتاب دو جلدي دموكراسي در امريكا بود. استدلال اصلي توكويل در اين كتاب، آن است كه جهان مدرن، جهاني دموكراتيك است و ديگر امكان تاسيس اقتدار شروع بر مبنايي غير از دموكراسي از ميان رفته است. به سخن ديگر خواست برابري، مهم‌ترين ويژگي جهان مدرن و سياست جديد است. هرچند ممكمن است نظام‌هاي مبتني بر انديشه برابري انسان‌ها به بهروزي يا تباهي زندگي سياسي بينجامد.

استبداد اكثريت به نظر توكويل موجب تضعيف و تخريب نهادها وانجمن‌هاي جامعه مدني به عنوان تكيه‌گاه اصلي مقاومت در تقابل اقتدار دولت مي‌گردد و اين نيز خود مغاير با روح دموكراسي است. دموكراسي نيازمند پيوندهاي مدني و انجمن‌هاي اجتماعي واسط ميان فرد و حكومت است. در غياب جامعه مدني و انجمن‌هاي اجتماعي، وضعي مستقر مي‌گردد كه توكويل آن را  تفرد مي‌نامد.

ژوزف شومپيتر: وي در كتاب معروف خود يعني «سرمايه‌داري، سوسياليسم و دموكراسي» به بحث از دموكراسي به عنوان روشي براي گزينش رهبران سياسي پرداخت. شومپيتر تحت تاثير مطالعات اقتصادي خود، سياست را به بازار رقابتي تشبه مي‌كرد. كه در آن مردم به دنبال منافع خويشند و بازيگران سياسي براي كسب راي مردم با هم رقابت مي‌كنند. بعلاوه وي يكي از مفروضات اصلي نظريه‌هاي قديمي دموكراسي يعني رفتار عقلاني انسان در حوزه سياست را رد مي‌كند و بر آن است كه شهروندان بهطور كلي تحت تاثير انگيزه‌هاي غيرعقلاني در سياست نيز قرار مي‌گيرند.

به نظر شومپيتر دموكراسي روشي براي گزينش سياستمداران و يا به سخن دقيق‌تر شيوه‌اي براي تصميم‌گيري به وسيله رهبراني است كه قدرت خود را از طريق رقابت براي آراي مردم بهدست مي‌آورند.

آنتوني داونز: داونز نويسنده كتاب نظريه اقتصادي دموكراسي (1957) نقش عمده‌اي در توسعه نظريه‌پردازي در باب دموكراسي. به ويژه نظريه انتخاب عمومي داشته است. به نظر او سياستمداران و احزاب سياسي در انتخابات به طور عمده‌ به فكر انتخاب شدن هستند و در نتيجه سياست‌هايي عرضه مي‌دارند. كه منطبق با خواست و توقعات راي دهندگان باشد. وي در آن كتاب الگوي ساده اي درباره رقابت احزاب سياسي به دست مي‌دهد. به موجب اين الگو، احزاب رقيب بر خلاف نظريات و تصورات پيشين، انگيزه نيرومندي براي عرضه سياست‌ها و وعده‌هاي يكسان و مشابهي دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط مهدی کریمی  | 

توتالیتاریسم (م.جلیلی)

توتاليتاريسم

توتالتياريسم ريشة لاتين دارد و از واژةtotalitario   گرفته شده است كه موسوليني اولين بار آن را در سال 1925 در تهديد مخالفان سياسي خود آن را به كار برد توتالتياريسم يا نظام توتاليتري درصد احاطة كامل و مطلق بر تمام شئون زندگي افراد جامعه است. داراي دو شاخة عمدة راست و چپ است فاشيسم، نازيسم و كمونيسم.

فاشيسم چيست؟

فاشيسم از واژة فاشيو به معني اتحاديه يا صنف است و در اصطلاح به عصاي امپراتوران روم كه هم سنبل قدرت بوده و هم نماد يگانگي اطلاق مي شود. فاشيسم بر اساس افكار موسوليني كه بر طيف وسيعي از انديشه ها قرار دارد به وجود آمد و خاستگاه اولية آن ايتالياست آلمان هيتلري دوم در رديف رژيم فاشيستي قرار مي گيرد گر چه عنوان نازيسم را دارد اما در عمل تفاوت زيادي بين آن ها ديده نمي شود و رژيم هاي فاشيستي كه بعدها به وجود آمدند در تقليد از آن ها شكل گرفتند به عنوان مثال در اروپا مجارستان جنبش صليب به رهبري سالاري، روماني كودريانو، اسپانيا فالانژيسم فرانكو، كرواسي اوستاثي، در آسيا ژاپن، در آفريقا آفريقاي جنوبي و در ساير كشورهاي جهان سوم گر چه نسخه كاملاً كپي شدة آن ها نيستند.

دلايل ظهور فاشيسم

1- عدم كارايي دمكراسي و ليبراليسم از يك سو و رشد كمونيسم از سوي ديگر.

2- احساس بي فايدگي و بيهودگي طبقات متوسط، صاحبان مشاغل كوچك و خرده بورژواها در نظام توليدي جامعه.

3- عدم تجانس و آشفتگي رواني ناشي از صنعتي شدن و ترس از آن و تلاش براي احياي شيوة زندگي قبلي و ماقبل عصر صنعت مدرن.

4- وفاداري به گروه خودي و نفرت از بيگانه.

5- به دست آوردن امنيت در ازاي از دست دادن همه چيز و از جمله آزادي.

6- وجود يك جامعة نيمه سنتي و نيمه مدرن.

7- تجربة دمكراتيك و نه لزوماً خود دمكراسي داشتن كشور.

8- زمينة بسيج دائمي داشتن و توانايي ايجاد خصلت هاي پويوليستي.

پايگاه اجتماعي فاشيسم

طيف وسيعي از صاحبان صنايع كوچك، طبقات متوسط، ارتش، كليسا و ديوانسالاري را در بر مي گيرد. در عين حال فاشيسم توانست همزمان طبقات بالاي سنتي و طبقه متوسط را كه خصلت محافظه كارانه داشتند و خرده بورژواها و دهقانان را كه تا حدودي تمايلات راديكال داشتند با هم تركيب كند.

منابع فاشيسم

آراء نژاد پرستانه گوبينو و چميرلين، قهرمان پرستي كارلايل، شدت عمل و قاطعيت و استفاده از اعتصابات عمومي رژژسورل، ابرمرد نيچه، فريب توده ها و بي خردي آن ها گوستاولوبون، رهبري كاريز ماتيك و فر ايزدي وبر، نظامي گري ترايشكه، تنازع بقا داروين، حكومت نخبگان پاره تو.

اصول و ويژگي هاي فاشيسم

1- عقل گريزي و تأكيد بر احساسات و عواطف

2- انكار برابري زن و مرد و معتقد به سلطة مردانه در جامعه

3- ناسيوناليسم افراطي ناشي از اغراق در عظمت و افتخار ملت يا نژاد سرزمين خود در مقايسه با ساير كشورها

4- ضديت با مذهب

5- مخالفت با حكومت پارلماني، دمكراسي، ليبراليسم، سرمايه داري، كمونيسم، مدرنيسم و آنارشيسم

6- پذيرش حكومت تك حزبي براساس اين استدلال كه رقابت حزبي و انتخاباتي بيهوده و منشأ فساد

7- تأكيد بر گذشته مطلوب و آرماني

8- تأكيد بر اطاعت پذيري، انضباط، سلسله مراتب و اقتدار كامل

9- تأكيد بر وحدت طبقاتي و عدم تضاد طبقاتي در جامعه

10- تأكيد بر برتري نژادي در نازيسم و تقسيم بندي نژادها و برتري ملت در فاشيسم

11- انكار صلح به عنوان نماد ترسويي و بزدلي و تمايل به خشونت و جنگ طلبي

12- ايجاد پليس سياسي و برقراري ارعاب و خشونت و ترور

13- عدم تساهل نسبت به مخالفان و از بين بردن كوچكترين حق انتقاد و مخالفت

14- ايدئولوژي كه با تبليغات و سخنراني هاي مهيج و محرك جذاب مي شود

15- توانايي و قدرت بسيج كنندگي افراد جامعه

16- تأكيد بر انجام رسالت تاريخي كه بر عهده شان است با هر وسيلة ممكن

17- تأكيد همزمان بر واقع گرايي  و عملگرايي

شعار موسوليني: همه چيز در دولت، هيچ چيز بيرون از دولت   باور كن، اطاعت كن و جنگ كن

عمده ترين تفاوت هاي نازيسم و فاشيسم:

الف) برتري ملت در فاشيسم و برتري نژاد در نازيسم

ب) خصلت محافظه كارانه فاشيسم در مقابل افراطي عمل كردن نازيسم

ج) تأكيد فاشيسم بر كمونيسم ستيزي و نازيسم بر يهودي ستيزي

كمونيسم استاليني يا استالينيسم

اصطلاح استالينيسم از ديد موافقان در ابتدا براي نشان دادن تمايز ميان تفكرات تروتسكي و استالين به كار مي رفت و بعدها به شاخه اي از كمونيسم كه جنبة وطني داشت اطلاق مي شد در حالي كه از نگاه مخالفان مفهومي منفي دارد كه شامل كيش شخصيت، ديكتاتوري تام و خشونت آميز همراه با تمركز قدرت در دست يك نفر است. در زمان استالين پليس مخفي زمان لنين چكا گسترش مي يابد، روند صنعتي كردن شوروي با سرعت آغاز مي‌شود، محاكمات مسكو صورت مي گيرد و تصفيه رهبران انقلاب و ترورهاي پي در پي و نيز سركوب مخالفان سياسي – ايدئولوژيك و نيز ارائه تزسوسياليسم در يك كشور

ويژگي تفكر استاليني

1- احاطة كامل بر زندگي سياسي، نظامي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي

2- ساخت سياسي ديوانسالارانه خشن و سلسله مراتبي

3- نظام اقتصادي دولتي و كاملاً متمركز

4- غلبه جنبه تقليل گرايانه ماركسيسم زيربنا – روبنا

5- تأكيد بر تئوري رخنه

6- عدم تحمل هر گونه انتقاد و مخالفت

7- اجراي گسترده سياست سركوب و ترور

تفاوت نظام هاي توتاليتري و استبدادي

نظام هاي توتاليتري بسيار تماميت خواه و اقتدارگرا هستند و تمام ابعاد و جوانب زندگي خصوصي اجتماعي، اقتصاد و سياسي افراد را احاطه و كنترل مي كنند در حالي كه رژيمهاي استبدادي گر چه مطلقه و مستبد هستند اما اين اقتدار محدود است و همة جوانب را در بر نمي گيرد. در نظام هاي توتاليتري رأي و شركت مردم به صورت تجهيزي و كنترل شده وجود دارد و تظاهري در اين زمينه وجود دارد اما در نظام استبدادي به همين امر هم توجه نمي شود.

ديدگاه انديشمندان

هاناآرنت

از نظر او رژيم هيتلر نازي در آلمان بين سال هاي 45-1935 و رژيم كمونيستي در شوروي و اروپاي شرقي به ويژه در زمان استالين در رديف نظام هاي توتاليتري قرار مي گيرند و ضمن كم اهميت نمودن تفاوت هاي بين رژيم راست گراي نازي و چپ گراي كمونيستي مي گويد كه در عمل تفاوت چنداني بين اين حكومت هاي توتاليتري كه توده ها را به نام نژاد يا طبقه سازماندهي مي كنند وجود ندارد. در كتاب ريشه هاي توتاليتاريسم منشأ جنبش‌ها و رژيم هاي توتاليتر را در شرايط جامعة توده اي جستجو مي كند بدين معني كه از آغاز انقلاب صنعتي و فروپاشي ساخت اجتماعي قديم فرد در جامعه مدرن دچار تنهايي و جدا افتادگي مي شود حاصل اين امر اينست كه جنبش توده اي راهي براي رهايي توده ها از اين تنهايي عميق است. ايدئولوژي دولت در پي احيا و اعادة همبستگي و زندگي معنوي از دست رفته است و با ترور و ايدئولوژي جامعه مدني را از بين مي برد و شرايط جامعة توده‌اي را تحكيم مي بخشد به همسان سازي توده ها دست مي زند و تنوع و چند گونگي را از بين مي برد و در نهايت به بسيج دست مي زند. وي در ادامه تصريح مي كند كه جنبش توتاليتر به شدت مايل است هم فرد و هم گروه را در خود حل كند و هدف جنبش هاي توتاليتر سازمان دادن به توده هاست نه به طبقات.

بنابراين مقولاتي چون ملت و نژاد مطرح مي شود. سازمان هايي مثل سازمان جوانان شبه نظاميان يا همان ميليشا در همين راستا به وجود مي آيند و بر پيوند بين نخبگان و اوباش تأكيد مي ورزد و به تفاوت آن ها با توده ها اشاره مي كند كه اوباش كساني هستند كه خودبخود مستعد جذب نظام هاي توتاليتري هستند در حالي كه توده ها را بايد با تبليغات جذب كرد.

فريدريش و برژينسكي:

6 مشخصه مشترك بين شاخه هاي چپ و راست نظام هاي توتاليتري ذكر مي كنند كه عبارتند از:

1) ايدئولوژي

2) حزب واحد و فراگير

3) پليس سياسي يا مخفي با تكيه بر ارعاب و ترور

4) انحصار وسايل ارتباط جمعي

5) انحصار سلاح و ابزارهاي نظامي

6) اقتصاد متمركز و هدايت شده

در عين حال بر اين نكته تأكيد دارند كه رژيم هاي توتاليتر كمونيستي و فاشيستي شبيه هم‌اند اما به هيچ وجه كاملاً شبيه هم نيستند زيرا به هر صورت از حيث خاستگاه ها، نهادهاي سياسي و اهداف اعلام شده متفاوت مي باشند به عنوان مثال چند مورد را به طور خلاصه بيان مي كنيم:

 

1) از لحاظ ايدئولوژي با هم طبيعتاً متفاوتند كمونيسم با آرمان هاي انقلابي بين المللي كه داعية جهان شدن دارد و جاذبة جامعة بي‌طبقه و فاشيسم با عدم صدور خود به ساير مناطق و تأكيد بر برتري يك نژاد يا ملت خاص گر چه در اواسط دهة 1930 موسوليني اعلام كرد كه فاشيسم كالاي صادراتي است اما تمايل به گسترش به آن شدتي كه در كمونيسم مشاهده مي شود بسيار كمتر است.

2) حزب نقش حزب در رژيم هاي كمونيستي بسيار مهم و زياد است به طوري كه با كمي تساهل مي توان گفت كه تمام ابعاد و جوانب مختلف جامعه تحت نفوذ حزب است و حتي حزب در مواردي از دولت پيشي مي گيرد اما در رژيم هاي فاشيستي حزب داراي نقش اجرايي نسبتاً محدودي است و قدرتش با قدرت دولت برابر مي شود.

3) هر چند دو رژيم بر اقتصاد كنترل و هدايت شده تأكيد دارند اما در رژيم كمونيستي اقتصاد دولتي و اشتراكي است اما آرمان اقتصادي فاشيسم نظام سرمايه داري كوچك و صنفي است. تأكيد براي اتحاديه هاي كوچك و منفي كار و سرمايه كه تحت كنترل دولت باشد و دولت داور نهايي ميان كار و سرمايه مي باشد.

4) كمونيسم برابري زن و مرد را رد نمي كند در حالي كه فاشيسم مخالف برابري زن و مرد است و اين كه جاي زن در آشپزخانه، بچه داري و كليسا است. زن تا جايي مطرح است كه وفادار به رهبر و حزب باشد.

5) كمونيسم به دمكراسي هاي غربي مي تازد كه دروغين اند و دمكراسي واقعي در كمونيسم محقق مي شود در حالي كه در فاشيسم اصولاً تظاهر به دمكراسي صورت نمي‌گيرد و حتي تباه كننده و فاسد تلقي مي شود.

اريش فروم:

در كتاب گريز آزادي متذكر مي شود كه در قرون وسطا انسان از امنيت برخوردار بود ولي آزادي نداشت اما با وقوع رنسانس و ليبراليسم جستجوي قدرت، ثروت و رقابت جاي زندگي امن گذشته را گرفت احساس تنهايي، حقارت، سرگشتگي و عدم امنيت موجب پناه بردن به قدرت و اقتدار مي شود.

جنبش هاي توده اي مثل فاشيسم با سلب آزادي امنيت كاذب به فرد مي بخشد فشارهاي رواني مدرنيسم و سرمايه داري عامل رواني طبقه متوسط كه خواهان شخصيت اقتدار طلب و با گرايشات ساديستي - مازوخيستي مي شود را فراهم مي كند ترس از گذشته و فرا رسيدن آينده و جهان نو از ديگر زمينه هاي بروز فاشيسم است.

راينهارد كونل:

فاشيسم مفر جامعه سرمايه داري از بحران بود يعني زماني كه هيأت حاكمه متشكل از سرمايه داري و نيروهاي حامي آن ناتوان از حفظ خود بود و سياست هاي چپ هم موفقيت آميز به نظر نمي رسيد فاشيسم با ضديت اساسي با سرمايه داري و پيش كشيدن ايدئولوژي خود و ناسيوناليسم سعي كرد چهره اي دمكراتيك به خود بدهد و به كتمان تضاد طبقاتي بپردازد فاشيسم نتيجه ظهور قشرهاي متوسطي بود كه همزمان با سرمايه داري و سوسياليسم مخالف بودند.

ارنست نولته:

فاشيسم يك معضل اروپايي و قرن بيستمي و پديدة بين دو جنگ بود او معتقد است ضعف‌هاي ليبراليسم، بحران هاي اقتصادي سياسي پس از جنگ جهاني اول و همچنين انقلاب روسيه باعث ظهور فاشيسم به عنوان چارة مشكلات شد گر چه خود را به عنوان نجات دهندة نظام ليبرال بورژوازي از كمونيسم روسي معرفي مي كند پس از به دست آوردن به تنها جنبش هاي سوسياليستي، كمونيستي و تا حدودي مذهبي را سركوب كرد حتي خود نظام ليبرال دمكراسي را نيز به عنوان افيون بي‌نظمي از ميان برداشت.

آينده نظام  هاي توتاليتري

در مورد كمونيسم كه در 1991 دچار سقوط شد كمونيسم ديگر به آن معنا و به ويژه در معناي استاليني آن وجود ندارد و كشورها سعي مي كنند از سياست هاي سوسياليستي كه جنبه ملايم تري دارند پيروي كنند. در مورد فاشيسم و نازيسم هم گر چه در 1945 از بين رفتند اما خود آرمان هاي فاشيستي و نازيستي به طور كامل از بين نرفت و همان طور كه قبلاً اشاره شد از سوي بسياري از كشورها مورد تقليد قرار گرفتند. از اواخر نيمه دوم قرن بيستم به ويژه از دهة 1980 به بعد گروه ك هاي نوفاشيستي و نونازيستي در بسياري از كشورها كه از جمله در اروپاي غربي (آلمان، فرانسه، ايتاليا متمركزند) و آمريكا و آمريكاي لاتين رشد كردند هر چند از قدرت و بسيج و كسب حمايت آن چناني برخوردار نيستند.

به طور كلي بايد گفت كه با وقوع بسياري از تغييرات فرهنگي، روانشناختي آموزشي اقتصادي كه به ويژه در اروپا صورت گرفته ظهور نظام هاي نازيستي و فاشيستي به ويژه به صورت مادر و اوليه كاهش يافته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط مهدی کریمی  | 

جهانی شدن ابعاد و رویکردها (ز.صادقی)

جهاني شدن؛ ابعاد و رويکردها
 
 
دكتر شهرام نيا؛ استاديار گروه علوم سياسي وروابط بين الملل دانشگاه اصفهان
                                                                                                   
زهرا صادقي مربوط به درس: سمينار انديشه هاي سياسي در غرب 2
 
 
با توجه به اهميت و گسترش دامنه جهاني شدن، در ادبيات سياسي ـ اجتماعي، چگونه ميتوان آن‌را مفهوم‌سازي كرد؟ و ابعاد و زمينه‌هايي كه جهانيشدن در آن تحقق يافته يا خواهد يافت كدامند؟ و اين پديده چه پيامدهايي براي ملل و جوامع بشري خواهد داشت؟
تاريخچه جهاني شدن
واژه جهاني شدن نخستين بار براي طرح تحولاتي كه در عرصه اقتصادي پديد آمد، به كار گرفته شد. پس از آن و بر سياق مباحث اقتصادي، در موضوعات ديگري كه دامن‌گير ملل متعددي بود، مثل قاچاق مواد  مخدر و تروريسم به كار رفت. متعاقب تحولات شگرفي كه در عرصه فناوري و تكنولوژي رخ داد، جرياني ايجاد شد كه پيدايش بازار جهاني (Global Market) نخستين پيامد آن بود. در سال‌هاي پاياني دهه۱۹۶۰ ميلادي تحت تاثير انقلاب ارتباطات و تقسيم كار جهاني، دامنة جهاني شدن به كليه عرصه‌ها و حوزه‌هاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي و ديگر شئون زندگي ملل سرايت نمود و تمام اين حوزه‌ها را متاثر از خود ساخت. در خصوص تاريخچه پيدايش جهاني شدن نيز همچون تعريف آن ميان صاحب‌نظران اختلاف‌نظر وجود دارد. برخي آن‌را پديده‌اي قديمي مي دانند كه ريشه در نظام سرمايه‌داري دارد و برخي ديگر نيز آن را پديده‌اي جديد و محصول مدرنيته به‌شمار مي آوردند.گروه نخست عقيده دارند كه در بررسي تاريخچه جهاني شدن بايد دريافت كه اين پديده از كجا و چه هنگام رخ نموده است؟ در پاسخ به اين سوال، گفته مي شود نظام اقتصادي بازار آزاد، قديمي ترين گونه اقتصاد در جامعه بشري است. گرچه سوسياليسم تاثيراتي در نظام اقتصادي جهان بر جاي گذاشته و سرمايه‌داري را به چالش كشانده است، اما با فروپاشي بلوك شرق، آمريكائيان توفيق يافتند تا به دو نتيجه بسيار مهم يعني، خلاء نظام فكري سياسي و خلاء قدرت در جهان دست يابند. كارگزاران آمريكايي در برخورد با خلاء نظام فكري و سياسي چنين وانمود كردند كه اصل و ريشه سرمايه‌داري ماندگار و پيروز خواهد شد. آنان با استناد به فروپاشي شوروي، آن را نشانه حقانيت نظام سرمايه‌داري دانسته و از اين طريق تمايل و اشتياق تازه‌اي را براي جهاني شدن برانگيختند؛ به شكلي كه جهاني شدن از آغاز دهه ۱۹۹۰. م تحرك و دامنه گسترده‌تري پيدا كرد. به علاوه خلاء قدرت سياسي به آمريكا فرصت داد تا اين‌گونه القا كند كه نظام درقطبي جهاني شكست خورده و خلاء قدرت بر جهان سايه انداخته است و بايد اين خلاء را با نظام تك قطبي پر نمود. از آن زمان به بعد بود كه موضوع ايجاد ساختار جديد سياسي در جهان كه در درون آن ساختار، آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت در راس آن جاي مي گرفت مطرح و بدين ترتيب مقوله جهاني شدن وارد عرصه سياسي گرديد و درنتيجه، جهان با دو موضوع مواجه شد: يكي حركت ژئوپلتيكي براي تغيير در ساختار سياسي جهان و ايجاد نظام جديد تك قطبي و دوم، گسترش دامنه اقتصاد آزاد كه عملا به تقويت تغيير نخست كمك زيادي كرد. به‌نظر اين گروه، جهاني شدن موضوعي قديمي و كهن است كه ريشه در پيدايش نظام جديد سرمايه‌داري در قرن شانزدهم ميلادي دارد که امروزه به اوج خود رسيده و ابعاد، آثار و نتايج تازه‌اي را به بار آورده و وارد حوزه‌هاي فناوري ارتباطات، فرهنگ و سياست گرديده است. والرشتاين و رابرتسون و معتقدين به تئوري نظام جهاني نيز از ديگر پيروان نظريه قديم بودن پديده جهاني شدن مي باشند. مطابق اين ديدگاه، در پايان جنگ دوم جهاني به منظور ثبات در اقتصاد جهاني و كنترل اوضاع پس از جنگ، دو ارگان مالي يعني صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني كه درواقع نخستين طراحان جهاني شدن به مفهوم اخير بودند، تاسيس شدند.نقطه مقابل اين نظريه، ديدگاهي است كه جهاني شدن را مقوله‌اي جديد و متاخر مي داند كه از درون مدرنيته زاده شده است. از نظر اين افراد، مدرنيته ماهيت و ذاتي جهاني دارد. گيدنز، اسكلير، اولريش بك و جوزف ناي در زمره طرفداران اين نظريه محسوب مي شوند.اين گروه عقيده دارند كه جهاني شدن نه موازي مدرنيته، بلكه نتيجه و تداوم عصر مدرن و مجموعه التزامات آن است كه از خصيصه عام جامعه باز (Open Soceity) محسوب مي شود. به همين دليل آنها جهاني شدن را نه صرفا به عنوان عامل گسترش و اعتلاي سرمايه‌داري، بلكه پديده‌اي مي دانند كه موجب عموميت يافتن آزادي‌هاي بشري، جامعه مدني و حقوق بشر خواهد شد.
ابعاد جهاني شدن
جهاني شدن داراي ابعاد و لايه‌هاي متعددي است كه از ميان آنها، پنج بعد داراي ماهيت متفاوت و اهميت ويژه‌اي است كه به تشريح آنها ميپردازيم:
1-بعد اقتصادي
در تعريف جهاني شدن پيش از هر چيز، مفهوم و جنبه اقتصادي آن غلبه دارد، تا ابعاد سياسي، علمي، فرهنگي و اجتماعي آن. دليل آن ناشي از تكامل يافتگي بيشتر بعد اقتصادي جهاني شدن بر ساير ابعاد و جنبه‌هاي آن و تقدم زماني وقوع آن مي باشد. به همين دليل به مقولة جهاني شدن بيشتر با نگاه اقتصادي نگريسته مي شود. جهاني شدن از بعد اقتصادي از تبديل جهان به جهاني بدون مرزهاي اقتصادي و نظام‌هاي اقتصادي در حال ادغام خبر ميدهد كه در آن بنيان‌هاي جهاني مشترك و شركت‌هاي بين‌المللي صاحب نفوذ در تمام اقتصادهاي داخلي، بدون دخالت و رهبري دولت‌ها، هدايت مي شوند. درواقع بخش‌هاي اقتصادي متاثر از جهاني شدن به مرحله‌اي مي‌رسد كه خود را از دولت‌هاي ملي مستقل مي‌داند. از مهم‌ترين عوامل پيشرفت جهاني شدن اقتصاد، نقش روزافزون شركت‌هاي چندمليتي و مجموعه‌اي از شركت‌هاي صنعتي، خدماتي و اطلاع‌رساني با فعاليت‌هاي متنوع است كه فارغ از محدوده‌هاي جغرافيايي شكل گرفت و بدون تبعيت از مردم يا منطقه جغرافيايي خاص و يا سياست‌هاي دولت‌ها فعاليت مي كنند. تمام اين موارد حكايت از كاهش ميزان دخالت دولت‌ها در جهت‌گيري‌هاي تجاري، مالي و اقتصادي جهان در شرايط فعلي و به شكل شديدتر آن در آينده دارد.به عنوان مثال، سازمان تجارت جهاني (W.T.O) يكي از سازمان‌هايي است كه بيانگر جهاني شدن اقتصاد در شرايط حاضر مي باشد. اين سازمان از جهاني شدن بازارهاي مالي و گسترش آنها و قراردادهاي الزام‌آور براي كشورها، جهاني شدن اقتصاد و تجارت آزاد و حركت گسترده كالا در ميان مرزها، به وجود آمده است.بدين ترتيب، در بعد اقتصادي مي‌توان گفت جهاني شدن نوعي نظام بازار آزاد اقتصاد است كه حتي به صورت تحميلي در برخي وجوه روي مي‌دهد. يكي از اهداف بنيادي جهاني شدن در عرصه اقتصاد، از ميان رفتن مرزهاي اقتصادي و حذف موانع حقوقي ـ قانوني در كشورهاست، به گونه‌اي كه سرمايه‌ها به صورت آزاد در گردش درآيند. نكته دوم در بعد اقتصادي جهاني شدن، حذف موانع و مرزهاي گمركي و جهاني شدن رقابت‌هاست. در اين بعد، واحد تحليل جهاني شدن «اقتصاد جهاني» است. اين رهيافت بيشتر بر فرايند جهاني شدن اقتصاد تاكيد دارد و مبتني بر نظريه نظام جهاني و يا سرمايه‌داري جهاني، گسترش سرمايه‌داري بازار آزاد به تمام نقاط جهان، ادغام بازارها، دولت‌هاي ملي و فناوري ها و فراهم ساختن زمينه دستيابي سريع‌تر و ارزان‌تر ملت‌ها، دولت‌ها و شركت‌ها به همه نقاط جهان است. ازجمله نمايندگان و طرفداران اين بعد از جهاني شدن، فوكوياما و هانتينگتون هستند كه جهاني شدن را فرايندي مي‌دانند كه موجب تكامل و عموميت يافتن سرمايه‌داري مدرن مي‌شود. زيرا پيروزي اقتصاد باز موجب گسترش اطلاعات و امكانات ارتباطي بيشتر و درنتيجه، رها شدن انسان از رنج‌هاي جامعه سنتي و ورود به جامعه دمكراتيك خواهد شد. درمجموع، مي توان نتيجه‌گيري كرد كه بعد اقتصادي جهاني شدن از ديگر ابعاد آن پيچيده‌تر است، به علاوه نسبت به ساير ابعاد جهاني شدن قدمت بيشتري دارد. به بيان ديگر، نخستين بعد از جهاني شدن كه به لحاظ نظري و عملياتي مطرح شد، بعد اقتصادي آن بود. درواقع بعد از بعد اقتصادي جهاني شدن بود به اين پديده در ساير ابعاد مطرح و مورد تئوري‌پردازي قرار گرفت.
2-بعد فرهنگي
يكي ديگر از ابعاد جهاني شدن، بعد فرهنگي و تاثيرات آن بر ساختار سياسي، اجتماعي و اقتصادي ملت‌ها و كشورهاست. بسياري از روشنفكران و تحليل‌گران، پديده جهاني شدن را بيشتر با توجه به بعد فرهنگي و اثرات اجتماعي آن مورد توجه قرار داده‌اند. از بعد فرهنگي، جهاني شدن بيشتر ناظر بر فشردگي زمان و مكان و پيدايش شرايط جديد براي جامعه جهاني و جهاني شدن فرهنگ است .اين بعد از جهاني شدن، بر اقتصاد و سياست تفوق دارد و عمده توجه آن بر روي مشكلاتي تمركز دارد كه فرهنگ جهاني با بهره‌گيري از رسانه‌هاي جمعي براي هويت‌هاي ملي و محلي به وجود مي آورد. مبناي تحليل طرفداران فرهنگ جهاني، بر اين اصل مبتني است كه رشد فزايندة فناوري وسايل ارتباط جمعي، اينترنت و ماهواره، موجب فشردگي زمان- مكان و نزديكي فرهنگي كشورها شده و از اين طريق يك فرهنگ مسلط در سطح جهاني تشكيل داده است . مقوله‌اي كه پيشتر مك لوهان از آن به عنوان دهكده جهاني ياد كرده است. بنابراين از اين بعد يكي از شاخص‌هاي عمده فرايند جهانيشدن شكل‌گيري فرهنگ جهاني است كه ماهيت آن مبتني بر فرهنگ مسلط آمريكايي، غرب و زبان انگليسي مي باشد.بعد فرهنگي جهاني شدن آن قدر عميق و با اهميت است كه برخي جهاني شدن را فرايند گسترش فزاينده ارتباطات در يك مقياس جهاني به همراه حصول آگاهي از اين فرايند تعريف نموده‌اند. ازجمله پيامدها و يا تاثيرات جهاني شدن فرهنگ، گسترش اجتناب‌ناپذير ارتباطات و به تبع آن، كاهش روزافزون فاصله‌ها، جهاني شدن چالش‌ها و فرصت‌هاي موجود و الگوهاي رفتاري در عرصه‌هاي مختلف، گسترش جهاني سطح ارتباطات، مقوله‌هاي هويتي و تاثيرپذيري و تاثيرگذاري آنها در گستره جهاني، پيدايش منابع هويت‌ساز جهاني، جهاني شدن افق ذهن و ديد بشر را مي‌توان برشمرد.
3-بعد اجتماعي ـ سياسي
اين بعد از جهاني شدن موجب مي‌شود كه افراد و گروه‌ها قدرتمند شده و بتوانند به عنوان گروه‌هاي ذي‌نفوذ بر روي دولت‌ها تاثير بگذارند و آنها را تحت تاثير تصميمات، برنامه‌ها و خواسته‌هاي خود قرار دهند. در اين بعد از جهاني شدن، پرسش از نقش دولت و حكومت در فرايند جهاني شدن است. در پديده جهاني شدن جايگاه دولت‌ها بسيار مهم است. بدين معني كه اگر قدرت جامعه و گروه‌ها افزايش يابد، بر سر دولت چه خواهد آمد؟ اين پرسش مهمي است كه در بررسي بعد سياسي، اجتماعي جهاني شدن بايد به آن پاسخ داده شود.از منظر سياسي، جهاني شدن تاثيرات شگرفي در فرهنگ و مناسبات سياسي در سطح جهاني از خود برجاي خواهد گذاشت. ترويج انديشه جهان وطني (Cosmopolitism) در سطح روابط ميان ملل و اقوام، ارتقاء دمكراسي و رشد فرهنگ سياسي در سطح جهان، تبديل اقتدار سنتي جوامع به قدرت نظام‌مند و رقابتي، رشد و گسترش حقوق شهروندي (Citizenship)، تقويت و رشد آگاهي در قالب جامعه مدني، تحول در بينش‌هاي سياسي، تغيير شيوه نگرش به حيات سياسي، شكل‌گيري ايستارهاي (Attitude) تكثرگرا و ضداقتدارگرا در روابط ملت‌ها و دولت‌ها، تبادل اطلاعات، عقايد، افكار و ارزش‌هاي سياسي در سطح كلان و بين‌المللي و نهادمند شدن تكثر و آزادي انتخاب در قالب مدل‌هاي توسعه سياسي و جامعه مدني، بخش قابل توجهي از تاثيرات جهاني شدن در عرصة سياسي در سطح جهاني مي باشد.جهاني شدن در عرصه سياسي موجب ارتقاء دمكراسي و رشد فرهنگ سياسي و نگرش‌هاي مدني خواهد شد. به علاوه تغيير در شيوه‌هاي سنتي و ايستاي (Static) نگرش‌هاي سياسي، ساختار متمركز قدرت و بينش معطوف به اقتدار يك‌سويه و جايگزين شدن تفكر و آزادي انتخاب در قالب مدل توسعه سياسي و جامعه مدني، موجب استقرار قدرت و بينش چند سويه، جهاني شدن فرهنگ سياسي مبتني بر آزادي‌خواهي، انتخاب محور، توسعه‌گرا و تجويزات عقلايي از ديگر دستاوردهاي جهاني شدن، در بعد سياسي محسوب مي شود.جهاني شدن در بعد سياسي، به دنبال افزايش روابط اقتصادي بين اقتصادهاي جهاني و توسعه روابط فرهنگي بين فرهنگ‌هاي جهاني، وقايع فراواني را موجب مي شود كه تاكنون در روابط سياسي بين كشورها سابقه نداشته است. جهاني شدن سياسي مجموعه‌اي از نيروهاي جهاني و منطقه‌اي جديد را در خلال دهه ۱۹۹۰ .م به منصه ظهور رساند و دولت‌ها را به رقابت در ميدان قانون‌گرايي و توجه به انتخابات وادار كرد. برخي در تمجيد از جهاني شدن سياسي آن قدر جلو رفته‌اند كه بازار مشترك اروپا را كه طي چهار سال گذشته به يك واحد پولي مشترك به نام «يورو» رسيده است را عاملي مي دانند كه مي تواند وحدت اقتصادي اروپا را به وحدت سياسي سوق دهد و با تشكيل ايالات متحده اروپا به صورت يك مجموعه با سياست خارجي و دفاعي واحد، به عنوان رقيبي در مقابل ايالات متحده آمريكا عمل كند. كوچك شدن دولت‌ها، فشرده شدن زمان و مكان، ظهور بازيگران فراملي و تاثيرگذاري آنها، عمل به ارزش‌ها و فرم‌هاي مشابه، نفوذ رسانه‌هاي جهاني، ظهور هويت‌هاي جديد و جهاني همراه با طرح مجدد هويت‌هاي بومي و قومي، نفي جنگ و افزايش صلح‌طلبي بشر، ظهور سازمان‌هاي بشردوستانه همچون حقوق بشر و محيط زيست، خروج سياست از حوزه دولت سرزميني و جايگزين شدن بعد فراملي و فراسرزميني، گسستن مرزها و نزديكي بيشتر گفتمان‌ها به يكديگر از ديگر آموزه‌هاي جهاني شدن در بعد سياسي به حساب مي آيد.
4-بعد علمي و فناوري
يكي ديگر از ابعاد مهم جهاني شدن بعد علمي و ارتباطاتي آن است. زماني كه واژه جهاني شدن مطرح مي شود، براي بسياري از افراد مساله فناوري و انقلاب ارتباطات را تداعي ميكند. به عبارت ديگر براي بسياري، جهاني شدن بيانگر تحولات و پيشرفت‌هايي است كه در عرصه فناوري ارتباطات به وقوع پيوسته است. مسائلي از قبيل پيشرفت در توليد انواع رايانه و نرم‌افزارها، عموميت يافتن و ارزان شدن آنها و توسعه ارتباطات جمعي به مرحله‌اي رسيده است كه مي توان نتيجه گرفت كه در فرايند جهاني شدن قرار گرفته‌ايم. به علاوه انقلاب و توسعه ارتباطات موجب شده است كه ارتباط ميان مردم و جوامع مختلف به سادگي امكان‌پذير گردد.
از اين منظر، جهاني شدن با انقلاب علمي و دانسته‌هاي جديد مرتبط است. انقلاب علمي، دانش فني، اطلاعات، ارتباطات و نيروي انساني نه تنها محركه اصلي جهاني شدن هستند، بلكه جهاني شدن و انقلاب علمي و جهش دانش فني، دو روي جدايي‌ناپذير يك سكه محسوب ميشوند. جهاني شدن به واسطه انقلاب علمي و اطلاعات راه را براي رسيدن به خدمات اطلاع‌رساني سريع به همه مناطق جهان از طريق تجارت و مبادله آزاد اطلاعات و آموزش همراه ساخته است، شكوفايي روزافزون علم و گسترش و انتشار آن در خلال فرايند جهاني شدن، به طور كمي و كيفي به سطوح بالاتر ارتقاء خواهد يافت تا به مرحله‌اي كه به نام «شناخت غيرمتناهي» خوانده شده، برسد. در اين دوره، به واسطه پيشرفت‌هاي علمي و فناوري، سرعت اختراعات و اكتشافات جديد افزايش مي يابد و علم و انقلاب علمي به قوايي متمركز تبديل خواهد شد كه به كمك آن بتوان آينده و تغييرات و اولويت‌هاي كشورها و جوامع را تبيين كرد. كشورها و جوامعي كه بتوانند به اين نيرو دست يابند، قادر خواهند شد كه علاوه بر سازماندهي و بازسازي خود، بر سرنوشت و كيفيت اداره امور و تاثيرگذاري بر ديگران و اداره امور سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و نظامي خود و جهان نيز موفق شوند.
جهاني شدن؛ فرصت يا چالش
در مورد اين پرسش كه آيا پديده جهاني شدن ـ كه امروزه در شرف تحقق و تكوين است ـ براي جوامع بشري، به ويژه جهان سوم، به عنوان تهديد يا فرصت محسوب ميشود، ديدگاه‌هاي متفاوتي وجود دارد. از مجموعه ديدگاه‌هاي مطرح شده، دو ديدگاه برجستگي بيشتري دارد. يكي رويكرد آسيب‌شناسانه است كه مدعي تشديد ناامني ها، محو هويت‌هاي ملي و محلي و سلطه فرهنگ غرب و آمريكا بر فرهنگ جهاني در ابعاد مختلف از طريق فرايند جهاني شدن ميباشد. ديدگاه دوم، جهاني شدن را مثبت و آن را عامل همگرايي و نزديكي واحدهاي سياسي به يكديگر، رشد دمكراسي و آزادي‌هاي مدني و توسعه سياسي ـ اقتصادي و گسترش ارتباطات مي‌داند. اكنون اين دو رويكرد را قدري واكاوي نموده و ديدگاه‌هاي هر دو گروه را مورد بررسي و تحليل قرار مي دهيم:
الف) رويكرد آسيب‌شناسانه: اين رويكرد معتقد است كه جهاني شدن پيامدهاي آشكار و پنهان متعددي دارد؛ به گونه‌اي كه ميتواند معضلات بنياديني ايجاد كند كه هر يك به تنهايي قادرند نظام بين‌المللي را تضعيف و كشورها را دچار بحران سازند.اگر بخواهيم دسته‌بندي عام‌تري از رويكرد آسيب‌شناسانه جهاني شدن به دست دهيم، مي توان تهديدات ناشي از آن را در قالب چند محور دسته‌بندي و به شرح زير ارائه كرد:
تهديدات امنيتي
مخالفين جهاني شدن معتقدند از بعد آسيب‌شناختي، تحقق فرايند جهاني شدن موجب وقوع تحولات شگرفي در سطح جهاني شده است؛ به گونه‌اي که نه تنها موجب پيدايش جهاني تازه با شرايط جديد شده، بلكه تمام ملل جهان را همچون افراد يك واحد سياسي به هم مرتبط خواهد ساخت. در اين شرايط جديد، تامين امنيت به عنوان مهمترين و در عين حال حياتي‌ترين نياز بشر در قرن بيست ويكم، تنها در سايه همكاري بيشتر و نزديك‌تر ملت‌ها امكان‌پذير خواهد بود. زيرا با گسترش پديده جهاني شدن، نقش دولت‌هاي ملي به شدت كاهش يافته و كاركردهاي امنيت ساز آنها تحت‌الشعاع قرار گرفته است. جهاني شدن هم چنانكه فرصت‌هاي امنيتي تازه‌اي براي انسان به ارمغان مي‌آورد، اما در عين حال تهديدهاي نويني را نيز توليد مي كند و هستي بسياري از جوامع سياسي را هدف قرار مي دهد. به عبارت ديگر جهاني شدن فقط مفهوم ِ«امنيت جهاني» (Global Security) را به ما نمي دهد، بلكه ناامني جهاني نيز از درون آن زاده مي شود. در باب تاثير جهاني شدن بر امنيت كشورها، معتقد است كه جهاني شدن از طريق درهم شكستن چارچوب‌هاي امنيتي سنتي و جايگزين كردن طرح‌هاي تازه از امنيت، موجب بي اعتبارسازي الگوي «دولت ـ ملت» و تاسيس جامعه‌اي به هم پيوسته به بزرگي جهان مي گردد، كه از آن به «جامعه جهاني» (Global Society) و از اعضاي آن به «شهروندان جهاني» (Global Citizens) ياد مي‌شود. اين طرح جديد، علاوه بر مشكلات ماهيتي و حقوقي، پيامدهاي امنيتي زيادي از طريق تهديد و به مبارزه طلبيدن چارچوب‌هاي ملي كه نيازمند ثبات و استقرار هستند، به دنبال خواهد داشت و همين بي ثباتي، بيانگر موج فزاينده‌اي از ناامني براي اين قبيل جوامع خواهد شد.از اين منظر، پديده جهاني شدن ساختارهاي جديد فراملي و شبكه‌اي به روي انسان‌ها گشوده است كه ورود و انطباق انسان‌ها با اين ساختارها امري بس دشوار خواهد بود و به ناامني دامن مي زند. جهاني شدن از طريق سرعت بخشيدن به روند تغييرات با چشم‌اندازها و دامنه‌هاي جهاني و بين‌المللي، فشار خود را در گستره جهاني اعمال مي كند. سرعت تحولات جهاني در عصر حاضر به گونه‌اي است كه با هيچ دوره‌اي قابل مقايسه نيست. اين تحولات سريع، موجب به وجود آمدن شرايط عدم اطمينان در سطح جهان نسبت به شرايط اميدبخش براي شهروندان جهاني نسبت به آينده شده است. اين عدم اطمينان موجب سست شدن بنيان‌هاي امنيتي در سطوح ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي از يك سو و آرامش و امنيت دروني  و رواني فردي از  سوي ديگر خواهد شد. 
تهديدات عمومي
گفته شد اولين دسته از آسيب‌هاي ناشي از جهاني شدن، تهديدهاي عامي است كه وجوه مختلف و حوزه‌هاي عمومي زندگي بشري را به مخاطره خواهد انداخت. افرادي كه از بعد آسيب‌شناختي به پديده جهاني شدن نگاه مي كنند، اين پديده را يكي از چالش‌هاي جدي فراروي جامعه بشري دانسته و با ديد بدبينانه به آن مي نگرند. اين گروه چنين استدلال ميكند كه جهاني شدن بيشتر در خدمت اهداف و منويات سرمايه‌داري و تحكيم و استيلاي آن نظام عمل مي كند. به همين علت، اساسا ماهيت استثمارگرانه و ضدانساني دارد. به علاوه اين گروه معتقدند جهاني شدن از معضلات بزرگ و چالش‌هاي مهمي است كه حتي خود غرب نيز با آن دست به گريبان مي باشد، به گونه‌اي كه غرب براي بيرون رفت از چالش‌هاي معرفتي و سياسي پست مدرنيزم و تضادهاي ذاتي نظام سرمايه‌داري، آن را مطرح ساخته است.گروه ديگري كه از مخالفين جهاني شدن مي باشند، آن را مهمترين چالش فكري تاريخ بشري دانسته و وقوع آن را حتمي و اجتناب‌ناپذير ميدانند. سرژ لاتوش و هارولد شومان معتقدند جهاني شدن عامل اعتلا و تعميم سرمايه‌داري و در راس آن، فرهنگ و اقتصاد ايالات متحده آمريكا خواهد شد كه به نابرابري در همگرايي جهان به نفع سوداگران جهاني و نظام سرمايه‌داري دامن مي زند. بنابراين انتقادي كه از جانب منتقدين جهاني شدن مطرح مي شود، گسترش دامنه نابرابري و تبعيض حاصل از جهاني شدن است. اين گروه عقيده دارند جهاني شدن پديده‌اي است كه ماهيتا مبتني بر نابرابري و تبعيض جهاني است كه كل حيات بشري را احاطه خواهد كرد. فانتوچرو (Fantu Cheru) از زمره معتقدين به جهاني شدن است. وي عقيده دارد جهاني شدن موجب شكل‌گيري نظام تبعيض‌آميز نويني شده است كه در آن بخش عظيمي از جهان تحت سلطه تعداد اندكي از كشورها قرار دارند. استناد او به وضعيت اسفبار قاره آفريقاست كه به گفته وي، در آستانه عصر جهاني شدن به حال خود رها شده و در معرض نابودي قرار گرفته است.سرژ لاتوش مدرس دانشكده حقوق پاريس نيز ضمن انتقاد شديد از جهاني شدن، اين فرايند را به لحاظ اقتصادي و فرهنگي، نوعي «غربي سازي» جهاني تعبير مي كند. وي معتقد است هر چند غرب رهايي بخش است و آدميان را از هزار قيد و بند جامعه سنتي آزاد مي‌كند و امكانات بي نهايتي مي گشايد، اما اين آزادي و اين امكانات فقط براي اقليتي اندك وجود دارد و در عوض، همبستگي و امنيت براي همگان از بين مي رود. او تاكيد مي كند كه بدون برابري واقعي، برادري واقعي نيست و بدون يكسان بودن شرايط و تعادل اوضاع، برابري نيست و درنتيجه جهان به يك «جهان شكل» متمايل مي شود. عدم تمايز انسان‌ها در سطح جهاني تحقق روياهاي قديمي غرب است. منطبق ساختن موجودات انساني با شيوه زندگي آمريكايي، بخشي از روياهاي تئودور روزولت مبني بر آمريكايي سازي جهان و هم چنين بخشي از روياهاي امپرياليسم را محقق مي  سازد. بديهي است اين اتحاد جهان و غربي سازي، به پيروزي غرب ختم خواهد شد. لذا آن چه به خوبي احساس مي شود، هدف اين توسعه سلطه‌جو تحقق يك برادري عالم‌گير و مساله پيروزي بشريت و عدالت گستري نيست، بلكه هدف پيروزي بر بشريت است.
تهديدات هويتي
دسته سوم از انتقاداتي كه متوجه جهاني شدن ميباشد، تهديدات و آسيب‌هايي است كه از ناحيه اين فرايند متوجه هويت‌هاي ملي و هويت‌هاي خرد و قومي مي گردد. يكي از منتقدين جهاني شدن كه اين پديده را از باب تهديدات هويتي مورد انتقاد قرار داده است، ميشل فوكو ميباشد. فوكو معتقد است جهاني شدن با تمسك به «حال» و انقطاع از «گذشته» نوعي بيگانگي از گذشته را در افراد ايجاد مي‌كند كه به كاهش مشروعيت «حال» دامن خواهد زد:
 زيرا بشر وارد دوره جديدي ميشود كه استمرار گذشته نبوده و ازآن منقطع شده است. در اين عرصه جديد و تازه- كه هيچ‌گونه پشتوانه تاريخي و گذشته‌اي ندارد- ناامني اولين و مهمترين احساسي است كه به انسان معاصر دست داده وآن را دچار بيگانگي مي سازد. حاصل اين فراگرد دروني و از خود بيگانگي، نوعي بي هويتي و بحران هويت مي باشد.
سرژلاتوش كه از منظر فرهنگي جهاني شدن را نقد كرده است، عقيده دارد امروزه غرب يك مفهوم ايدئولوژيك محسوب ميشود تا يك مفهوم جغرافيايي. غربي سازي به نحوي بارز، فقط روكش فرهنگي صنعتي سازي است و غربيسازي جهان سوم نيز ييش از هر چيز فرهنگ‌زدايي است. يعني تخريب بيقيد و شرط ساختارهاي اجتماعي و بينش‌هاي سنتي اين جوامع به نحوي كه در نهايت تل عظيمي از آهن پارة زنگار گرفته جايگزين آن گردد. چيزي كه به مردمان جهان سوم براي جايگزيني هويت فرهنگي گمشدگان پيشنهاد شده، بر يك هويت ملي پوچ و يك تعلق فريبنده به يك دهكده جهاني مبتني است .لاتوش معتقد است تصاوير، كلمات، ارزش‌هاي اخلاقي، ضوابط قضايي، قوانين سياسي و ملاك‌هاي صلاحيت ازجمله مقوله‌هاي هويتي هستند كه از واحدهاي آفريننده، يعني غرب به سوي جهان سوم به كمك رسانه‌ها سرازير مي شوند. درواقع توليد اصلي جهاني نشانه‌ها در شمال و در آزمايشگاه‌هاي تحت نظارت آنها متمركز بوده و يا براساس هنجارها و شيوه‌هاي مورد نظر آنها ساخته و به ساير كشورها صادر مي شود. حاصل اين فرايند بحران هويت در جهان سوم خواهد بود. انتقاد ديگري كه بر جهاني شدن وارد شده، چالش‌هاي فرهنگي حاصل از جهاني شدن و انتشار آن به سراسر عالم مي باشد. منتقدين جهاني شدن معتقدند، هر چند اين پديده قبلا در نظريه‌هاي افرادي مثل ماركس، دوركيم و ماكس وبر مطرح شده است، اما آن چه امروزه از پديده جهاني شدن حاصل مي‌شود، همان مقوله همسان سازي و يكسان سازي فرهنگي در قالب تفكر نظام سرمايه‌داري است و غرب به دنبال آن است كه به پديده جهاني شدن بعد فرهنگي ببخشد. از سوي ديگر آن چه امروزه به نام جهاني شدن در غرب دامن زده ميشود، مبناي انسان‌گرايي غيرديني دارد و از آن جا كه اين نگاه اومانيستي به ناديده انگاشتن معنويات ختم مي شود، محكوم به نسبيت و هيچ‌انگاري است. بديهي است اين نوع جهاني شدن به نوعي فقط در كوتاه مدت مفري براي فرار از بن بست‌هاي موجود در غرب خواهد بود. اگر جهاني شدن را امتداد پست مدرنيزم تلقي كنيم، پست مدرنيزم دلالت ذاتي مدرنيزم محسوب مي شود.
 هيچ‌انگاري به معناي نفي اصول و بنيان‌ها و فراروايت‌ها و حاکميت نسبي گرا ونسببت محض است كه نهايتا ـ همچون نهيليسم ـ مقدمه فاشيسم و بحران‌هاي فرهنگي- اجتماعي خواهد شد.
 به علاوه، هرچند فرايند جهاني شدن تحميلي است و تمام كشورها محكوم به پذيرش آن هستند، اما درعين حال موجب برانگيخته شدن و مقاومت ملت‌ها در كشورهاي مستقلي خواهد شد كه ارزش‌ها، روش‌ها، الگوهاي فرهنگي و هويتي خود را قبول دارند و خواهان حفظ و صيانت از آنها مي باشند. از اين حيث جهاني شدن نيز منجر به چالش‌هاي هويتي خواهد شد.
 ب) رويكرد همگرايانه
نقطه مقابل رويكرد آسيب‌شناسانه، رويكرد همگرايانه است. اين رويكرد به پديده جهاني شدن با ديدي مثبت مي نگرد و براي آن كاركردهايي قائل است. طرفداران اين رويكرد معتقدند جهاني شدن مي تواند از طريق تقويت همگرايي و نزديك‌سازي واحدهاي سياسي و كشورها به يكديگر و ايجاد دنياي كوچك و به هم پيوسته، عامل «امنيتي (Security) مثبتي براي جهان معاصر محسوب شود. تا جايي كه اكثر انديشمندان دهه ۱۹۸۰. م ضمن پذيرش اين ايده، جهاني شدن را بهترين راه براي تحقق «جهاني امن (Secure World) مي دانند. اين عده تاكيد ميكنند كه مي توان از طريق مديريت و برنامه‌ريزي هاي مناسب و بسيج كليه امكانات و توان‌مندي هاي پراكنده، ملل مختلف در قالب تحقق جهاني شدن، بر حل و فصل مسائل و مشكلات فراروي جوامع بشري فائق آمد.والرشتاين، واضع نظريه نظام جهاني، تلاش نموده است كه در اين نظريه به تبيين الگوهاي جهاني شدن بپردازد. وي عقيده دارد از قرن شانزدهم به بعد يك نظام جهاني پديدار شده است كه حاصل آن گسترش ارتباطات سياسي، اقتصادي در سراسر جهان است كه مبتني بر توسعه اقتصاد جهاني سرمايه‌داري مي باشد. جهان سوم در حال حاضر يك نظام جهاني فراگير را تشكيل مي دهند كه ايالات متحده و ژاپن بر هسته آن مسلط هستند
موافقين جهاني شدن عقيده دارند بشر امروز بايد مسائلي را حل كند كه به تنهايي از عهده حل و رفع آنها بر نمي آيد. مسائل جهاني راه حل جهاني را مي‌طلبد و دنياي ما نيازمند يافتن راه‌هاي جديد و پاسخگويي به سوالاتي است كه آينده بشريت را به چالش مي كشد. با توجه به جريان‌هاي فراملي كه در جهان در حوزه‌هاي فرهنگ، سياست و اقتصاد رخ مي دهد، بايد به نگرش ديگري از فرهنگ رو آورد تا بتوان در كنار حضور دولت- ملت‌ها، به فهم كوشش‌ها و حركت‌هايي كه فراسوي مرزها به صورت مستقل از ساختارهاي محلي عمل مي‌كنند، دست يافت. فرايندهاي خاص فرهنگي كه امروز به صورت فراملي جلوه‌گر شده و عمل ميكنند، درواقع نگاهدارنده و حافظ جريان تبادل و گردش اطلاعات، دانش، كالا، تصويرها، معناها و نهادهايي هستند كه منجر به ايجاد شبكه ارتباطات در سطح جهاني مي شوند و قادرند اين كوشش‌هاي فراملي را درك و تبيين نمايد.
جهاني شدن تاكنون تاثير زيادي بر حوزه علمي و فكري گذاشته است. اين تاثيرات در حوزه علوم اجتماعي عميق‌تر بوده و با تغيير در مفاهيم، روش‌ها و نظريه‌ها همراه بوده است. گفته مي شود قبل از جهاني شدن، به خاطر تسلط گفتمان دولت ـ ملت بر تمام عرصه‌ها، اين حوزه‌ها با مرزبندي و محدوديت‌هايي مواجه بوده است، به گونه‌اي که در عرصه قدرت ـ كه عمده‌ترين آن در چهارچوب سياست معنا مي داد- بر تمام آنها و جنبه‌هاي هستي چنگ انداخته و مفاهيم و نظريه‌ها را شكل مي داد. اين دوره نيز مانند دوره‌هاي گذشته، دوران سلطه گفتمان‌هاست كه مطابق با آن، قدرت معني و مفهوم جديدي مي يافت. دوران ِ«پيشاجهاني» شدن را عصر سلطه گفتماني ذكركرده‌اند. زيرا به علت سلطه گفتمان قدرت بر علوم اجتماعي، اين علوم شکل تجويزي به خود گرفته و موجب ايجاد مرزبندي‌ها و محدوديت‌ها شده است. قدرت در اين عصر در چهارچوب دولت ـ ملت معني مي داد و سياست به معني دولتي آن امكان‌پذير بود. روش اثبات‌گرايي روش غالب در علوم اجتماعي بود و هر چه در قالب اين روش نميگنجيد غيرعلمي محسوب مي شد.با گسترش جهاني شدن علوم اجتماعي با روايت‌هاي كلان، قطعيت و عينيت‌گرا تغيير ماهيت داد و عرصه‌هاي جديدي به روي آن گشوده شد.
جمع‌بندي و نتيجه‌گيري
در پاسخ به اين سوال كه جهاني شدن چيست، رابرتسون عقيده دارد رويکرد به جهان به عنوان يک «كل» (Total) و يك واحد به هم پيوسته تا به حال به نام‌هاي مختلفي مطرح شده است. برخي آن را نظام جهاني ناميده‌اند و برخي ديگر نيز از آن به عنوان جامعه جهاني ياد ميكنند و گروهي ديگر آن را مجمع جهاني مي دانند. مهم اين است كه كوششي در جريان است كه مي خواهد جهان را همچون يك واحد و يك مجموعه به هم پيوسته درك كرده و بفهمد. مجموعه اين تعاريف و مفاهيمي كه براي مقوله جهاني شدن بكار رفته، مويد آن است كه در خصوص مفهوم سازي و ارائه تعريفي جامع و مانع از جهاني شدن ميان صاحبنظران اجماع نظري وجود ندارد. برخي از منظر صرفا اقتصادي به آن نگريسته، برخي ديگر از منظر سياسي و گروهي نيز از منظر فرهنگي و جهان ارتباطات آن را تعريف و تبيين نموده‌اند. شايد بتوان تعريف «اولريش بك» از جهاني شدن و شاخص‌هايي را كه وي براي آن ارايه داده است، تعريف قابل قبولي از جهاني شدن دانست. گسترش جغرافيايي و چگالي تجارت جهاني، توسعه شبكه‌هاي جهاني بازارهاي پولي، رشد روزافزون قدرت شركت‌هاي فراملي. تحقق انقلاب در فن‌آوري اطلاعات و ارتباطات، تقاضاي جهاني حقوق بشر و اصول دمكراسي، به راه افتادن جريان عمومي ذهني توسط صنايع فرهنگ‌ساز جهاني، فقر جهاني، نابودي محيط زيست، تعارض ميان فرهنگ‌ها، فراملي و چندمركزي شدن سياست جهاني، افزايش قدرت بازيگران فراملي، شرکت‌هاي چندمليتي، بازيگران غيردولتي و سازمان ملل و در مقابل كاهش قدرت دولت- ملت‌ها، به وجود آمدن نسل جديد رايانه‌ها كه امكان مبادله آزاد كالا، خدمات و انديشه‌ها را فراهم ساخته‌اند. ازجمله شاخص‌هايي هستند كه مي توان از طريق آنها جهاني شدن و تحقق وضعيت جهاني را شناسايي نمود.به همان ميزاني كه مبان صاحب‌نظران در تعريف جهاني شدن تفاوت راي وجود دارد، درخصوص تاريخچه پيدايش آن نيز اين تفاوت آراء مشاهده مي شود. برخي جهاني شدن را پديده‌اي جديد و تداوم مدرنيسم مي دانند، به گونه‌اي كه در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم مطرح و به شدت طي مدت زمان كوتاهي اوج گرفت و بخش‌هاي مختلف حيات بشري را متاثر از خود ساخت. گروهي ديگر جهاني شدن را پديده‌اي قديم ميدانند. اين عده آغاز پديده جهاني شدن را با آغاز نظام سرمايه‌داري در قرن شانزدهم ميلادي و شروع استعمار، هم زمان ميدانند : معتقدند كه پديده جهاني شدن ابتدا در حوزه اقتصاد اتفاق افتاد و اقتصاد جهاني را در هم ادغام ساخت. در دهه ۱۹۷۰. م شركت هاي چندمليتي وارد اقتصاد جهاني شدند و همچون موتور حرکت جهاني شدن در حوزة اقتصاد عمل كردند. اما، پيشرفت وسايل حمل و نقل، گسترش حجم مبادلات تجاري، انقلاب اطلاعات و تحولات در زمينه ارتباطات زمينه‌اي را فراهم كرد تا جهاني شدن در صدر توجهات محافل دانشگاهي و علمي قرار گيرد و زمينه سرعت بخشيدن به جهاني شدن اقتصاد مهيا گردد. از سوي ديگر، فروپاشي اردوگاه سوسياليسم به رهبري اتحاد جماهير شوروي سابق به فراگير شدن جهاني شدن اقتصاد، شتاب و سرعت بخشيد و انقلاب ارتباطات و ماهواره و اينترنت و رشد آگاهيهاي عمومي، جهاني شدن را وارد عرصه‌هاي ديگر حيات بشري، يعني عرصه‌هاي سياسي، فرهنگي، اجتماعي و علمي نمود.جهاني شدن داراي ابعاد و زواياي پيدا و پنهان متعددي است كه همه شئون حيات بشري اعم از علمي، سياسي، فرهنگي، تجاري، اقنصادي و تكنولوژيك را در بر گرفته و تحت تاثير خود قرار داده است. به قول ِ«اپودوراي» جهاني شدن از ابعاد متمايزي برخوردار است كه عبارتند از:
 الف) بعد قومي كه عبارت است از جريان جابجايي انسان‌ها شامل، مهاجران، قوميت‌ها، آوارگان، پناهندگان و كارگران مهمان.
 ب) بعد تكنولوژييک، كه به جريان ماشين محوري كه به وسيله شركت‌هاي چندمليتي و ملي و سازمان‌هاي دولتي به وجود آمده، مربوط است.
 ج) بعد پولي كه شامل جريان‌هاي سريع پولي در بازارهاي ارز و تبادلات بورس مي گردد.
 د) بعد رسانه‌اي كه عبارتست از جريان توليد تصاوير و اطلاعاتي كه در قالب روزنامه‌ها، تلويزيون و فيلم‌ها انتشار مي يابد.
 هـ) بعد فلسفي جهاني شدن كه مربوط به انگاره‌هاي وابسته به ايدئولوژي‌هاي دولتي يا ضددولتي مانند دمكراسي، آزادي، رفاه، حقوق بشر مي گردد
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:14  توسط مهدی کریمی  | 

چرائی تداوم لیبرالیسم (م.کریمی)

به نام خدا

موضوع : بررسی علت تداوم تاریخی  لیبرالیسم در اندیشه غرب

دکتر امیر مسعود شهرام نیا

مهدی کریمی

لیبرالیسم به عنوان اندیشه مسلط در غرب توانسته در طول تاریخ با وجود بحرانهای پیش روی خود  همچنان به حیات خود ادامه دهد و در عصر جهانی نیز به عنوان ارزشی جهانی مورد توجه قرار گیرد .

در بیان علل تداوم تاریخی وآن دلایل زیر را می توان  ذکر کرد :

1 – انطباق و انعطاف لیبرالیسم در ممواجهه با شرایط جدید و یا بحرانها و در نتیجه توانائی اطلاح خود

2 – رد جزم اندیشی و تاریخ گرائی

3 – بیان ارزشهای والای انسانی همچون آزادی ، برابری و …

در فرهنگ لاتین لیبرال به معنای آزاد مرد و سخاوتمند است و اولیت بار در سال 1823 توسط کلود بواست وارد واژگان سیاسی شد . اولین حزب لیبرالیست نیز در قرن 19 در کشور اسپانیا در مقابل قدرت مطلقه پادشاه  شکل گرفت .

لیبرالیسم بیش از هر چیز میراث خوار رنسانس ، اومانیسم ، حقوق طبیعی ، عقل گرایی و پروتستانیزم است . اصل اخلاقی لیبرالیسم بر ارزش مطلق کرامت شخصیت انسان استوار است و به عبارت دیگر هر انسانی به واسطه برخورداری از عقل خود هدفی فی نفسه است و در تنیجه همه آنسانها با هم برابرند .

به اعتقاد لیبرالیسم جامعه می تواند به طور مطمئن بر این  قدرت هدایت گر شخصیت فرد استوار باشد و در به این اعتبار همه حق دارند از آزادی مدنی  و رهایی از هر آنچه باعث محدودیت انسان می شود برخوردار باشند .

اصول لیبرالیسم :

1 – آزادی (بر اساس افکار آیزیا برلین):

لیبرالیسم واکنشی در برابر همه منابع اقتداری هستند که بر انسان بدون رضایت اعمال اقتدار می کنند  بنابراین پروتستانیزم اندیشه ای در برابر اقتدار دینی و اندیشه قرارداد اجتماعی در برابر اقتدار حکومتها طرح گردیدند .

برلین کار خود را از نقد اندیشه غرب در بررسی سرشت انسان (از افلاطون تا مارکس)آغاز می کند . به اعتقاد او تمامی اندیشمندان تا کنون با تکیهخ بر عقل گرایی و عینیت گرائی به درک نادرستی از انسان دست یافته اند . آنها با غایتمند کردن تاریخ ، غایت تاریخ و سرنوشت انسان را یکی دانسته و تلاش نموده اند تا شیوه زندگی بشر را با رجوع به هدف تاریخ و جهان تعیین کنند . (آنها ابتدا به کشف قوانین تاریخ پرداخته  بعد راه زندگی انسان را تعیین کرده اند .

برلین ضمن رد معنا برای تاریخ ، اصولاً معنا را مقوله ای ذهنی دانسته که هر کس می تواند آنرا به وجود آورد . عینیات متضمن معنا  نیستند و تلاش فلاسفه برای رسیدن به وحدت معنا در جهان بیهوده است . جهان پدیده ای متکثر و چند وجهی است که هر وجه آن موضوع دانشی خاص است .

مهمترین ویژگی فرد خود مختاری و توانائی تصمیم گیری او درباره زندگی خویش است ، آزادی خصلت اصلی بشر است و انسان همواره در حال تصمیم گیری و انتخاب است (انسان محکوم به آزادی است ) که به کمال برسد . شاید انسان بی تجربه به دنیا بیاید اما خطاکار نیست . این تجربیات بشر است که او را به پیشرفت نائل می کند .

برای انسان هیج هدف برینی وجود ندارد چرا که خود هدفی فی نفسه است و هر مصلحتی او تشخیص دهد والاترین مصلحت است . اصول و ارزشها محصول عمل آزاد فرد است که با توجه به اهمیتی که فرد برای آنها قائل است دارای ارزش شده اند .

او در تعریف آزادی آنرا به دو نوع مثبت و منفی تقسیم می کند . نمودهایآزادی مثبت عبارتند از :

1 – خودمختاری فردی

2 – عمل بر حسب مقتضیات عقل

3 – حق مشارکت در قدرت عمومی

بواسطه آزادی مثبت که به توانائیهای فرد توجه دارد ، هر فرد تلاش دارد تا ارزشهای خود را به به دیگران تعمیم دهد و با توجه به قدرت هر فرد در عرصه اجتماعی انسانها به دو گروه فرادست و فرودست تقسیم می شوند . از نگاه  همه فلاسفه (تا زمان برلین) آزادی یعنی عمل بر اساس مقتضیات عقل . عقل و مقتضیات آنرا شرایط محیطی تعیین می کنند و شرایط محیطی نیز به معنای قواعد عینی دنیا است پس از نگاه آنها باید طبق قواعد عینی جهان عمل کرد در نتیجه ارزشها در یک کل واحد یکی می شوند . این در حالی است که از نگاه برلین عمل آزاد ربطی به انتخاب عقلانی ندارد .

آزادی منفی به معنای حق مشارکت در امور سیاسی نیست بلکه به معنای خود مختاری فرد از دخالت دیگران و رهایی از سلطه و ارعاب است .

2 - مالکیت خصوصی :

مالکیت خصوصی در اندیشه لیبرالیستهای متقدم طرح شده است و از حقوق طبیعی فرد محسوب می شود . لازمه ضمانت حفظ مالکیت خصوصی محدود شدن  دولتها به حفظ صلح و امنیت مالکیت خصوصی است بر این اساس دولتها حق ورود به زندگی فرد و تنظیم زندگی او را ندارند . حریم خصوصی هر فر میزان آزادی و اختیار او را در انجام عمل سیاسی تعیین می کند .

3 - تساهل و مدارا ( بررسی آرا و اندیشه های هانا آرنت):

خلق اندیشه های متفاوت و ایجاد جهانی متکثر تنها بواسطه تساهل و مدارا امکانپذیر است . . .

4 – دولت محدود بر اساس قرارداد اجتماعی : . . .

عدالت در اندیشه لیبرالیسم (بررسی آرای راولز)

به نظر راولز مقصود ازعدالت آنست که نهادهای اجتماعی  ارزشهای خود را عادلانه توزیع کنند . عدالت محدودیتی است که افراد بر خود تحمیل می کنند تا همکاری دیکران را جلب نمایند . عدالت از دوو منظر قابل بررسی است :

1 – کسب مافع متقابل بر اساس قرارداد

2 – بی طرفی : بدون توجه به منافع خود بتوانیم از رفتار خود دفاع کنیم . عدالت در مفهوم بی طرفی عمل مطابق اصوی است که فرد عقلاً آنرا می پذیرد نه با توجه به منافع خود . این نوع عدالت به دنبال نقطه مشترکی است که مورد تواق همه نظرها باشد . عدالت به معنای رسیدن به وضع ایده آلی است که با پرده ای از جهل به منافع فردی پوشانیده شده است .

عدالت ازز نگاه راولز وضعیتی است بی طرفانه که در آن اصول عدالت گزینش می شود . این وضعیت شرایطی است که افراد هیچ اصلی را درست و از پیش تعیین شده نمی دانند و هدف افراد این است که با توجه به وضعیت کلی انسان اصولی را مه ار هم عقلانی تر است برگزینند . برگزیدن اصول عدالت در وضعیت بی طرفانه تنها در پرده ای از جهل امکان پذیر است .

اصول اخلاقی عدالت در لیبرال دموکراسی :

1 – حق مساوی ئآزادی برای همه

2 – بابرابریهایی که ساختارهای اجتماعی حفظ می کنند باید به نفع همگان باشد  و به گونه ای تنظیم شوند که به نفع محروم ترین افراد تا حد ممکن تمام شود .

بنابراین نا برابریها تنها با دو شرط توجیه پذیر است :

 1 – نا برابریها با ید به سود  همگان باشد

2 – متعلق به مناصب و مقامهایی باشد که راه رسیدن به آنها برای همه  باز است .

به صورت کلی لیبرالیسم به دنبال برابری در فرصتهاست .

نا برابریهای اقتصادی برای پیشرفت افتصادی ضروری است و نهایتا باعث بهبود وضعیت طبقات فقیر نیز خواهد شد .

نظم اجتماعی و لیبرالیسم (بررسی آرای هایک) :

هایک کار خود را با نقد عقل دکارتی در شناخت جهان آغاز می کند . به اعتقاد او انسان از درک قواعد حاکم بر اندیشه آگاهانه خود عاجز است و نظم موجود در جهان  نتیجه خلاقیت ذهن اوست نه واقعیتی عینی و خارجی . به اعتقاد هایک هیج موضع استعلایی و برینی بای دستیابی به معرفت وجود ندارد  و در جامعه نیز نمی توان از موضعی که قادر اشراف کامل بر آن باشد سخن گفت . برای همین برنامه ریزی اجتماعی غیر ممکن است چرا که بسیاری از جنبه های زندگی از دسترس قواعد علمی خارج است . . جامعه نیز حاصل طرحی عقلانی نیست بلکه خودجوش است .

نهادهای اجتماعی هر چند ساخته بشرند اما نتیجه طرح و نقشه آگاهانه فرد نیست . دستی پنهان در تکوین این نهادها وجود دارد که همان انتخاب طبیعی است . در نتیجه هدفمند و معلوم نیست و به این اعتبار برنامه ریزی اجتماعی غیر ممکن است . نظام اقتصادی نیز تابع اصل انتخاب طبیعی  و تکامل خودجوش است که به واسطه بازار و عمل آزادانه افراد به وجود آمده و به پیش می رود . نطام اقتصادی به واسطه توانائیها و شناخت پراکنده افراد بدون دخالت اجبارآمیز و خودسرانه قدرت فعالیتها با یکدیگر هماهنگ می شوند .

کاتالاکسی :

نوعی خاص از نظم خود جوش است ، نظمی که به واسطه هماهنگی و همه پذیری متقابل و شرایط انتخاب طبیعی به وجود آمده .

فرآیند بازار نه عادلانه است و نه غیر عادلانه چون نتایج آن قابل پیش بینی نیست . و ناشی از شرایطی است که هیچکس آنرا در کلیتش نمی شناسد .

هر چند در نظام بازار بی عدالتی  و نابرابری وجود دارد اما این ها در نظام بازار نهفته و برای پیشبرد تمدن ضروری است . تکامل فرهنگ محصول تنازغ میان نهادها و سنتهای مختلف و انتخاب طبیعی آنهاست . انسان کاملاً عقلانی نیست و بسیاری از جنبه های زندگی او در حوزه فرا آگاهی قرار دارد و درنیافتنی است . برای همین برای جامعه نمی توان برنامه مدونی در نظر گرفت .

پوپر و تکامل تدریجی و رد تاریخگرائی :

فلیفه سیاسی پوپر ارتباط نزدیکی با فلسفه علم او دارد . نظریه رادیکاگرائی او که تاکید آن بر ابطال نظریات برای پیشبرد علم است به حوزه سیاسی نیز تسری می یابد . پوپر علت گرایش به توتالیتاریسم را گسیختگی بر اثر فشار تمدن می داند که فرد را وا می دارد تا به امنیت پناه ببرد . توتالیتاریسم و اصالت تاریخ ریشه در افکار افلاطون و ارسطو دارد که تا زمان مارکس تداوم یافته است . از نگاه پوپر فلسفه مارکس علمی هست اما ابطال پذیر نیست . مارکس می خواست به کمک قوانین علمی جهان را توضیح دهد و تاریخ را پیش بینی کند  در حالیکه تاریخ محصول کوشش بشر برای حل مسائل و رفع مشکلات است . تاریخ فاقد غایت ، محصول و تمایل است و تکامل تاریخ محصول تکامل دانش ماست و همانطور که هیچ قانون علمی قطعی و کامل وجود ندارد ، تاریخ نیز قابل پیش بینی نیست .

پوپر راه توسعه و تکامل جامعه را در مهندسی تدریجی می بیندچرا که با این روش امکان نقد و اصلاح برنامه ها وجود دارد . و ایم امکان پذیر نیست مگر با ایجاد فضای باز سیاسی . چرا که از طریق نقد به حذف خطاها پرداخته و در نتیجه دانش رشد و جامعه به پیشرفت نائل می شود .

عمل سیاسی همواره نتایج ناخواسته ای به بار می آورد و تنها از طریق نقد برنامه ها و حکومت است که کاستیها مشخص و برنامه ها اصلاح می شود .

چونن ایدئولوژیها در پی ایجاد جهانی نو و بی بدیل هستند که فقط آنرا در خیال خویش ساخته اند هیچ پشتوانه علمی و تجربه تاریخی ندارد و بنابراین ایجاد مدینه فاضله غیر ممکن است . ایجاد جامعه ای کاملا جدید مستلزم نابودی جامعه فعلی است که ما خود جزئی از آن هستیم و دانش ما محصول تکامل تاریخی این جامعه است . در نتیجه امکان ایجاد جامعه ای جدید ممکن نیست و تنها راه تغییر اصلاح گام به گام و تدریجی جامعه است .

دموکراسی از نگاه پوپر :

حکومت بر اساس رضایت و رای اکثریت نیست بلکه فضائی است که در آن برنامه ها و عمل سیاسی مورد نقد و محک توسط همه قرار گرفته و از این طریق جامعه به سوی پیشرفت و تکامل گام بر می دارد . از نگاه پوپر وظیفه دولت ایجاد حد اکثر شادی برای بیشترین افراد نیست بلکه کاهش درد و رنج است و به جای تاسیس آرمانشهر بهتر است نارسائیهای موجود را رفع نمود . شیوه ایجاد بهشت زمینی معلوم نیست اما روشهای از بین بردن نواقص و مصائب اجتماعی نسبتاً معلوم است .

پوپر از دخالت دولت در اقتصاد برای جلوگیری از انحصارات که مانعی برای رقابت هستند دفاع می کند و معتقد است هدف دولت ار دخالت در اقتصاد باید در جهت ایجاد فضای آزاد برای فعالیت اقتصادی باشد .

نقد لیبرالیسم :

لیبرالیسم هر چند طرفدار مدارا و تکثر است اما نمی پذیرد که راههای دیگری نیز برای تامین رفاه و خرسندی شهروندان وجود دارد .

2 – یکی از اصول لیبرالیسم عقل گرائی است که با سوژه محوری عجین گشته و همین مسئله باعث شده تا تا انسان از طبیعت و جامعه جدا شده و گرفتار تنهائی شود .

3 – نقد فمینیستها : فمینیستها معتقدند لیبرالیسم با طرح موضوع حریم خصوصی زن را به حریم خصوصی رانده و مانع از حضور او در حوزه عمومی شده چرا که او را به عنوان وسیله ای که در اختیار مردان است و جزء مالکیت اوست قلمداد نموده است و در نتیجه امکان حضور زن را در عرصه اجتماعی از او گرفته است .

4 – اندیشه لیبرالیسم درباره عدالت و بیان برابری فرصتها نتیجتاً به نخبه گرائی منجر می شود چرا که تنها این افراد توانا هستند که از این فرصتها بهره لازم برای موفقیت را می برند .

5 – غیریت سازی : تعریف لیبرالیسم از نسان به عنوان موجودی عقل گرا ، خود اندیش و ترقی خواه باعث شده تاکشانی که در این دایره قرار نمی گیرند از شمول انسانیت خارج شوند ، در حالیکه علم گرائی و تجربه گرائی تنها یکی از انواع معرفت بوده است .

نتیجه :

تاریخ محصول عمل انسانها و انتخاب آزادانه آنها در برگزیدن راه خود برای زندگی است . فقدان فرجام برای تاریخ و ندادن نسخه ای مطلق برای زندگی از عوامل مهم در پویایی و تداوم اندیشه لیبرال بوده است . بعلاوه از زمان طرح لیبرالیسم در اندیشه سیاسی اصول سیاسی آن تغییری نداشته بلکه بیشتر بحرانهای اقتصادی بوده که عامل تغیی در اصول اقتصادی آن شده است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:54  توسط مهدی کریمی  | 

جامعه سیاسی اسرائیل (س.خراسانی)

به نام خدا

                                                                باسمه تعالی

                                                         

« جامعه سیاسی اسرائیل »                                                       سمیه خراسانی

                                                                                                               

صهیونیسم:

صهیونیسم به عنوان یک جنبش سیاسی –یهودی با هدف بازگشت ملت یهود به سرزمین مقدس قدس آغاز شد.این واژه برگرفته از صهیون است به نام کوهی در جنوب غربی بیت المقدس که زادگاه وآرامگاه داوود پیامبر وجایگاه سلیمان است.در متون دینی صهیون به آرمان وآرزوهای ملت یهود ی برای بازگشت به سرزمین موعود وتجدید دولت یهود اشاره دارد.

یکی ازدلایل  نامگذاری مکتب سیاسی یهود برمبنای تپه صهیون ،اعتقاد به ظهور منجی آخرالزمان بر بلندای کوه صهیون وتشکیل حکومت جهانی توسط اوست.

اندیشه صهیونیستی وجه عملگرایانه دارد که معطوف به ،ایجاد یک دولت است از اینجا صبغه سیاسی این ایده آشکار می گردد.در واقع وجه غالب در اندیشه  صهونیسم نه موعودگرایی ، که ناسیونالیسم است. چنانکه هرتزل در کنگره 1897 می گوید ،تشکیل حکومت یهود بیش از آنکه مسئله ای مذهبی یا اجتماعی باشد ،ملی است.

چرا صهیونیسم شکل گرفت؟

زمینه های متعددی برای این امر وجود داشت .از جمله:

1- وعده الهی: یهوه خود صهیون را برگزید تا جایگاه ومسکن او باشد(سفر خروج-6)

2- ریشه های تاریخی خوارشمردن قوم یهود در طول تاریخ وبه مذلت کشاندن آنها.

3- منافع ملل استعمار گر وهمسویی با یهودیان زراندوز،هرتزل می گوید ،بازگشت به سرزمین پدرانمان  از بزرگترین مسایل سیاسی مورد علاقه ،قدرتهایی است که در آسیا چیزی می جویند.

 مشکلات درونی جامعه اسراییل:

مشکل اساسی اسراییل نداشتن ملت است. حال اگر که بنا به گفته «بن گوریون»در کتاب «اسراییل :سالهای مبارزه»نسبت به توده نامنسجم یهودی در فلسطین با دیدی خوش بینانه نظر کنیم ،همچنانکه می گوید :ما اگرچه به صورت بالفعل ملتی به نام اسراییل نداریم لیکن چنین ملتی به صورت بالقوه وجود دارد  ودر حال شکل گیری است . باید گفت این توده نامنسجم نه دارای یک نژاد واحد، نه زبانی مشترک ،نه میراثی فرهنگی واحد ونه حتی تاریخی مشترکی است  تا بر پایه آن چنان ملیتی از قوه به فعل در آید.لا جرم سیاستمداران صهیونیستی بر آن شدند تا به صورت تصنعی وتحمیلی هم که شده چنین هویت  وماهیتی را در خارج پدید آورند.از جمله مهمترین این راه حل ها معرفی یهودی  به عنوان شخصی است که قربانی سیاستهای خصمانه ضد یهودی گردیده است،بود.

در نتیجه حاکمیت این رویکرد، افراد اظهار می دارند:من اگر چه ممکن است به طور دقیق ندانم یهودی بودن چیست  وچه کسانی را شامل می شود لیکن همینکه بر من تبعیضاتی وارد می شود کفایت می کند تا بدانم یهودی ام . با تاسیس دولت اسراییل این معیار در سطح ملی به کار گرفته شد ومبارزات فلسطین  به گونه ای ترسیم شد که گویی هدف آنها محو یهودیان  می باشد . واین گونه بود که قربانیان تبعیض تحت لوای واحدی گرد می آیند .به عبارت ساده  هویت جامعه یهودی – اسراییلی بر پایه یک اصل مشترک قرار دارد وآن داشتن دشمن مشترک است.

جدا از این سیاست عملی که تا حدودی توانسته نوعی ماهیت ملی واحد در اسراییل را شکل دهد ،دیگر تلاشها ی علمی سردمداران صهیونیستی عمدتاً با شکست رو به رو گردید  وامکان تاسیس ماهیت ملی تا حدود زیادی منتفی گشته است.چنانچه ژوزف ریناخ  از جمله یهودیان سر شناس در روزنامه دی بیتس صراحتا به شکست صهیونیسم اشاره کرده می نویسد: پس چون نه نژاد یهودی وجود دارد نه ملت یهود و چون تنها دین وجود دارد پس صهیونیسم سراپا نادانی وبی منطقی است .خطایی سه گانه: خطای تاریخی، خطای باستانشناسی، خطای نژاد شناسی.

که باید گفت به این مجموعه باید سه خطای  دیگر اضافه شود: فرهنگی،حقوقی ومذهبی.

ماهیت اجتماعی: اسراییل از یک سو دولتی است صددرصد غربی- وابسته به عناصر فرهنگی و سیاسی غرب – از سوی دیگر از نظر جغرافیایی ریشه در شرق مدیترانه دارد.

حقوق: در کشور اسراییل به دلیل نفی  یک قانون اساسی مکتوب ،برتری نژاد یهود در مقابل نژاد عربی و نزاع میان اعراب و نظامیان حقوق بشر چندان ارج و قیمتی ندارد و به دلیل افزایش تعداد مهاجران و سرکوب مخالفان (با تشکیل دولت اسراییل موضوعات امنیتی مطرح می شود) شاهد اقتدار بیش از حد هستیم وبه دنبال آن مباحث مربوط به حقوق مدنی در درجه دوم قرار می گیرد.

از لحاظ  حقوق اقلیتها که فعالیتهای سیاسی اعراب هیچ وقت در مسیر واقعی خود نبوده و همواره از معادلات سیاسی حذف می شوند.البته در 1976 تلاشی برای همگرایی اعراب صورت گرفت ولی ثمربخش نبود.حتی یهودیان عرب نیز درجه دوم محسوب می شوند ،همچنین میان یهودیان اشکنازی و سفاریها هم تمایز وجود دارد . سفاردیها: یهودیانی که منشا آفریقایی – آسیایی و اروپای شرقی دارند( سنتی ،غیر متمدن وسنتی اند) و در مقابل اشکنازیها که از اروپای غربی و آمریکا به اسرائیل آمده اند(متمدن ومدرنند) قرار دارند. 

مذهب: مذهب و رابطه آن با حکومت همیشه مد نظر بنیانگذاران جامعه اسرائیل را به خود معطوف داشته است. از یک سو عملاً مذهب در امر سامان دهی سیاسی جامعه بخصوص فرآیند دولت سازی نقش داشته و از سوی دیگر حکومت این کشور بعد از ایجاد سکولاریستی عمل کرده است.

زبان: دسته ای از محققان که به ضعف بنیانهای تاریخی،جغرافیایی و... اسرائیل واقفند از زبان برای شکل دهی  به هویت سیاسی یهودیان بهره می جویند و سعی می کنند تا با ملی کردن این زبان زمینه شکل گیری هویت واحدی را فراهم آورند. البته جامعه اسرائیل قانوناً دو زبان عبری و عربی را به رسمیت شناخته ولی با تبعیضاتی که بوجود می آورد امکان بروز مخاصماتی وجود دارد . باید گفت که این در حالی است که ماهیت زبان عبری ،مذهبی است و در حوزهای دیگر چندان کاربردی ندارد و حتی یهودیان از زبان جامعه ایی که در آن بوده اند برای انتقال افکارشان استفاده می کرده اند.

به طور کلی 4 شکاف انسجام و وحدت ملی اسرائیل را تهدید می کند:

1-گسست میان عرب-یهود

2-گسست قومی –طبقاتی

3-گسست میان مذهبیون وسکولارها

4-گسست میان چپ و راست. 

پست صهیونیسم:

 همانطور که مطرح شد صهیونیسم از مذهب در راستای ایجاد یک هویت واحد در اسرائیل بهره برده است و این استدلال خود را عمدتاً بر آیاتی از کتاب مقدس استوار می کند. از جمله آیات : «این زمین را به ذریه تو می بخشیم   . به فرزندان اسرائیل ».

استخدام مذهب برای اغراض سیاسی صهیونیست موجی از مخالفت ها را به دنبال داشته که عبارتند از:1- هاآم: رستگاری اسرائیل از طریق انبیا حاصل می شود و نه از طریق دیپلماتها .« یهودیان و خون دو چیز متضادتر از این وجود ندارد.» 2- هرمان آلر: در 1878 میان ملیت سیاسی و هویت دینی تمایز قائل شد که این تمایز راه را برای اغراض سیاسی صهیونیسم مسدود می کند.چنانچه در قطعنامه 1885 کنگره یهودیان آمده است:

ما یهودیان خود را به عنوان ملت نمی دانیم ،بلکه فقط قومی دینی هستیم ،پس به بازگشت به فلسطین نظری نداریم .

3-موشه منوهین :انبیا اولین منتقدان صهیونیسم سیاسی اند. صهیونیسم انحرافی است که از یهودیت نبوی به یهودیت دنیوی گام می نهد. 4-در ارتباط با وعده های داده شده به بنی اسرائیل باید گفت:1- منظور از نوید در 4000 سال قبل ،بشارتی است که به فرزندان نسل ابراهیم(ع) داده شده و هم اعراب و یهودیان که هردو از نسل اسماعیل(ع) و اسحاقند را شامل می شود .2-زمان نزول وعده الهی اسحاق هنوز متولد نشده و حضرت ابراهیم تنها اسماعیل را داشته پس اعراب به پادشاهی بر فلسطین مستحق ترند تا یهودیان.

** جنبش پست صهیونیسم از سال 1978 از محافل آکادمیک آغاز شد و هم اکنون در صحنه عمل سیاسی اسرائیل نمایان شده است. این واژه دو گروه را در بر می گیرد:1.مورخین جدید 2.جامعه شناسان منتقد.

یکی از تئوریهای بنیادین صهیونیستهای سیاسی این بود که«یهودیان ملتی بدون سرزمین هستند و فلسطین نیز سرزمینی بدون ملت است»که مورخین جدید اسرائیلی با استناد به آرشیوهای موجود اثبات می کنند تئوری بدون ملت واهی است. همچنین تاریخ نگاران صهیونیست می گفتند که معدود فلسطینی های موجود بطور دلخواهانه و به درخواست سران عرب آنجا را ترک کرده اند . پاپ مورخ پست صهیونیست می گوید اگر فلسطینی ها خود از سرزمینهایشان دارطلبانه بیرون رفتند،پس قهرمانان یهودی چه کسانی هستند و با چه کسانی می جنگیدند؟

همچنین جامعه شناسان پست صهیونیست می گویند آیا یک دولت می تواند هم یهودی باشد و هم دموکراتیک؟

و..............

احزاب نوین اسرائیل و تقسیم‌بندی آنها 

  با توجه به عواملی چون مسائل مربوط به مناطق اشغالی، طرح صلح با اعراب، مقوله ارتباط دین و نهادهای دینی با دولت و... می‌توان احزاب اسرائیل را در یک تقسیم‌بندی کلی در سه گروه عمده جای داد:

1ــ جناح چپ: دارای ویژگیهایی از قبیل: اعتقاد به اصول سوسیالیستی، پیروی از نظام لائیک و غیردینی، معتقد به صلح با فلسطینیها در قبال عقب‌نشینی از مناطق اشغالی.

 2ــ جناح راست: معتقد به اصول سرمایه‌داری، نگرش به اصول جهان غرب ،دارابودن گرایشات دینی قوی‌تر نسبت به جناح چپ، مخالف عقب‌نشینی از مناطق اشغالی و عدم تمایل به صلح.

 3ــ جناح دینی: اعضای این جناح گرایشات شدید دینی دارند و به دو گروه معتقد به مکتب صهیونیسم و مخالف صهیونیسم تقسیم می‌شوند. احزاب دینی اصولا اعتقادی به روند صلح ندارند.

  در کنار سه گروه فوق، گروه چهارمی نیز وجود دارد که به احزاب عربی معروف هستند. فلسفه وجودی این احزاب بیشتر برای حضور اعراب در صحنه انتخابات و کانونی برای گردآوری اعراب اسرائیل می‌باشد (اعراب ساکن در مناطق اشغالی 1948) تا بدین‌طریق رژیم صهیونیستی از خود وجهه‌ای دموکراتیک در جهان به نمایش گذارد. 

جناح چپ این نظام شامل:

حزب‌های: کارگر،مپای، مپام، میرتس، راتس، شینوی؛

 جناح راست شامل حزب‌های: لیکود، هتحیا، تسومت، یعود، کاخ، مولیدت، و اردوگاه مذهب‌گرایان شامل حزب‌های: مفدال، یهدوت هتوراه، اگودات، دیگل هتوراه و شاس می‌باشد.

 

 الف‌ــ احزاب جریان کارگری و جناح چپ 

احزاب جناح چپ هرچند همگی، در یک طیف قرار دارند اما به‌لحاظ نحوه عملکرد یکسان نیستند بلکه برخی میانه‌رو‌تر و برخی در مقایسه با سایرین، تندروتر هستند. اما معمولا همگی در لیستهای واحد انتخاباتی حضور دارند و در مقاطع انتخابات، کمیته‌هایی برای ایجاد هماهنگی میان آنها فعالیت می‌کند.

  1ــ حزب کارگر

  در سال 1920 کلیه احزاب کارگری اسرائیل تحت عنوان «مبای» گرد هم آمدند و یک حزب قدرتمند را تشکیل دادند.  حزب مپای توسط بن گوریون رهبری می‌شد که شدیدا خواستار تشکیل یک دولت یهودی در فلسطین بود.

 در سال 1948، مپای با ترکیب چند حزب کوچکتر (مانند حزب پاسدار جوان و حزب متحد کارگران)، حزب «مبام» را تشکیل داد. در سال 1954، حزب مپام بر اثر بروز پاره‌ای اختلافات عقیدتی و تشکیلاتی دستخوش انشعاب گردید.

 این حزب اصلی‌ترین حزب کارگری و سوسیالیستی درون اسرائیل است که با نام معراخ یا تجمع کارگری در صحنه سیاسی و حزبی اسرائیل فعالیت می‌کند. حزب معراخ که پس از تاسیس اسرائیل حرکت رسمی خود را آغاز کرد. این حزب نه عقب‌نشینی و امتیازدهی کامل به طرف مقابل و نه عکس آن، یعنی ندادن هیچ حق و امتیاز به اعراب را می‌پذیرد. به‌عنوان‌مثال این حزب در سال 1991 برنامه‌های کلی خود را چنین اعلام کرد: «ما آماده مذاکره با فلسطینیهایی که اسرائیل را به‌رسمیت می‌شناسند، مخالف تروریسم و موافق قطعنامه‌های 242 و 338 سازمان ملل متحد می‌باشند، هستیم.» اعتراف حزب به وجود حقوق ــ حداقلی ــ برای فلسطینیها، تحقق صلح در مراحل زمانی متعدد و به آرامی ــ دخالت‌دادن اردن، لبنان و سوریه در مساله صلح ــ کند‌کردن روند شهرک‌سازی در اسرائیل، کاهش نیروهای نظامی در جولان و مرزهای لبنان از جمله برنامه‌های ارائه‌شده حزب بودند. حزب کارگر هرچند به تمامی سیاستها و برنامه‌های فوق پایبند نیست و حتی در مواردی عکس آن عمل نموده است، اما درکل در چارچوب سیاستهای کلان فوق حرکت می‌کند.

 از جنبه اقتصادی و اجتماعی، حزب کارگر به یک اقتصاد ترکیبی متشکل از بخشهای خصوصی، دولتی اعتقاد دارد . از واگذاری طرحهای اقتصادی به بخش خصوصی و تداوم خدمات اجتماعی از سوی دولت پشتیبانی می‌کند. در مواردی هم تعدادی از اعضا و رهبران علنا با برنامه‌ها و سیاستهای حزب مخالفت می‌کردند که معمولا یکی از دو راه خروج از حزب یا باقی‌ماندن در درون تشکیلات حزب و مبارزه درون‌حزبی را انتخاب می‌کردند.

  از جالب‌ترین موضوعات درخصوص حزب کار، این است که اولا تمامی نخست‌وزیران اسرائیل تا سال 1977 همگی از این حزب بودند و ثانیا هر چهار جنگ اعراب و اسرائیل، یعنی جنگهای 1948، 1956، 1967، 1973، در دورانهای تصدی این حزب بر رژیم اسرائیل روی داده‌اند.

  2ــ حزب مپام؛ «حزب متحد کارگران»:
  یک حزب سوسیالیستی صهیونیستی است که در سال 1948 تشکیل شد.

  مپام اخیرا با تاکید بر مسائل اجتماعی و با اظهارنظر درخصوص مناطق اشغالی، شهرک‌سازی، حقوق فلسطینیان و نیز تاکید بر برابری اعراب و یهودیان در اسرائیل، تلاش می‌کند خطی تازه و متفاوت از حزب کارگر برای خود ترسیم کند.

 

  ب‌ــ احزاب دست‌راستی (ناسیونال ــ لیبرال) 

جناح راست، احزاب متعددی چون لیکود، هتحیا، تسومت، یعود، مولیدات و... را در بر می‌گیرد که وجه اشتراک آنها را چنین می‌توان برشمرد: 1ــ تشکیل اسرائیل بزرگ با استفاده از نیروهای نظامی 2ــ خارج‌نشدن از سرزمینهای اشغالی 3ــ توسعه شهرکهای یهودی‌نشین، مصادره اراضی فلسطینیها (به جای خرید اراضی) 4ــ مخالفت با تشکیل هرگونه حکومت فلسطینی 5ــ مخالفت با هرگونه صلحی که در آن اسرائیل مجبور گردد سرزمینهای اشغالی را به فلسطینیان بازگرداند. 

لیکود: 

  ائتلاف لیکود هرچند رسما در سال 1973 شکل گرفت و همانطور که ذکر شد شامل گروهها و احزاب کوچکتری مثل حیروت، آزادگان و... می‌باشد، اما ریشه تفکرات این ائتلاف و قدمت برخی احزاب تشکیل‌دهنده آن، به دوران قبل از تاسیس اسرائیل بازمی‌گردد.

  از برجسته‌ترین اعضای لیکود ــ که عضو حیروت بودند ــ می‌توان به اسحق شامیر، آتز، دیوید لوی، آریل شارون و نتانیاهو اشاره کرد. نتانیاهو مانند سایر راست‌گراهای اسرائیل، بیشتر بر قدرت نظامی تکیه داشت و به روند صلح علاقه‌ای نشان نمی‌داد؛ باراک،

شعارهای انتخاباتی لیکود در سال 1996 اشاره کرد: «حقوق ملت یهود در سرزمین اسرائیل ابدی و خدشه‌ناپذیر است؛ امنیت و صلح باید برای یهودیان تامین شود؛ اسرائیل حق مطالبه تمامی زمینهای کرانه باختری و نوار غزه را دارد؛ حفظ پیمان کمپ دیوید و عدم تشکیل دولت مستقل فلسطینی؛ تشکیلات خودگردان فلسطینی به مفهوم دولت نیست و دارای تمامیت ارضی نبوده و حق تعیین سرنوشت ندارد؛ حفظ نوار امنیتی برای امنیت اسرائیل در مرزهای این کشور ضروری است؛ قدس پایتخت ابدی اسرائیل است و قابل تجزیه نیست؛ سیطره اسرائیل بر جولان طبق مصوبه پارلمان دهم؛ آغاز مجدد و گسترده شهرک‌سازی در کلیه سرزمینهای اسرائیل.»

  در زمینه اقتصادی، لیکود به واگذاری شرکتهای دولتی به بخش خصوصی قائل است. همچنین فروش سهام دولتی در بانکها به مردم و بخش خصوصی، از جمله برنامه‌های اقتصادی این حزب را تشکیل می‌دهد

 

  ج‌ــ اردوگاه مذهب‌گرایان 

  در اسرائیل، مذهب‌گرایان به دو بخش عمده تقسیم می‌شوند: مذهب‌گرایان صهیونیستی که در زبان (پرهیزکاران) گفته می‌شود. هر دو گروه، به جناح ارتدوکسی یهودیت وابسته‌ هستند. در صحنه سیاسی اسرائیل، حزب مفدال نماینده مذهب‌گرایان صهیونیستی است و احزاب اگودات اسرائیل، دیگل هتوراه و شاس، مذهب‌‌گرایان افراطی را نمایندگی می‌کنند. مذهب‌گرایان اصلاح‌طلب و محافظه‌کار که گروه اندکی هستند، فعالیت سازمان‌یافته‌ای در صحنه سیاسی ندارند.

 ــ حزب مفدال: 

  مفدال  یا حزب دینی ملی) یکی از احزاب مذهبی صهیونیستی است که در سال 1956 تشکیل شد. در تمامی کابینه‌های ائتلافی که به رهبری حزب مبای یا حزب کارگر تا سال 1977 تشکیل می‌شدند، شرکت داشت.

ــ‌ حزب اگودات اسرائیل: 

  اگودات اسرائیل (مجمع اسرائیل) یک حزب سیاسی ــ مذهبی مخالف صهیونیسم است که در سال 1912 تشکیل شد. این رهبران علیرغم وجود پاره‌ای اختلافات اساسی و غیراساسی در میان خودشان، در یک نکته اتفاق‌نظر داشتند و آن دشمنی با صهیونیسم و قرارگرفتن آن در جایگاه یک ایده جنبشی و یا یک برنامه سیاسی و اجتماعی است.
 ایده صهیونیسم از قوم یهود دعوت می‌کند برای پایان‌دادن به زیستن در شرایط تبعیدگونه در سراسر جهان، به فلسطین مهاجرت کنند و به دولت و جامعه امروز اسرائیل که براساس اصول تازه‌ای استوار است کمک‌کنند. اما این ایده از نظر حزب اگودات اسرائیل، کفر، خروج از دین، مایه تخریب مبانی روحی و مادی زندگی فرقه‌های گوناگون یهودی در سراسر دنیا و نافرمانی در برابر مشیت الهی به حساب می‌آید. درواقع این حزب با تمسک‌ به تورات و احکام دین یهود، دین را یگانه تنظیم‌کننده زندگی و رفتار فردی و گروهی یهودیان می‌داند. همچنین این حزب برای ارزشها و شیوه‌های مرسوم زندگی و رفتاری یهودیان در جوامعی که در میان آنها به‌سر می‌برند، احترام قائل بوده و آنها را ارزشمند و معتبر می‌شمارد. اگودات اسرائیل به شیوه خاص خود، به منجی آخرالزمان عقیده دارد. طبق عقیده آنان، نجات ملت یهود (بلکه سراسر عالم) و بازگشت آنان از «تبعیدگاه» به «سرزمین مقدس» و استقرار «پادشاهی پروردگار» روی زمین، جز با ظهور منجی آخرالزمان (هرگاه خدا اراده کند) امکان‌پذیر نخواهد بود و از دست جنبش صهیونیستی و یا هیچ‌کس دیگر، کاری ساخته نیست. اگودات با دریافت امتیازات و برخی معافیتها در جامعه اسرائیل مواضع خود را تعدیل کرد و امروزه با موضع دوگانه ای نسبت به اسکان در ارض اسرائیل ارائه داده است. از یک سو ایجاد یک دولت غیر مذهبی در ارض مقدس را رد می کند و روش و ارزشهای صهیونیست و زبان عبری را و از سوی دیگر اسرائیل را به عنوان زیست یهود و جایی برای حاکمیت یهودیان و متحد کردن دوباره یهودیان را پذیرفته است.
 
منابع:

-ابوحسنه،نافذ، دینداران و سکولارها در جامعه اسرائیل،ترجمه:سید حسین موسوی،مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه،تهران،1381.

-افتخاری،اصغر،جامعه شناسی سیاسی اسرائیل، مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه،1380.

-پورحسن،ناصر،«اسرائیل از نگاه پست صهیونیست ها» به نقل از:

http://www.armageddon.ir/modules.php?name=Content&pa=showpage&pid=10

-شاهاک ،اسرائیل ،دولت نژادپرست اسرائیل ،ترجمه:امان اله ترجمان،انتشارات پرشکوه، 1380.

-نقیب زاده،احمد،«شناخت سیاستهای داخلی و خارجی اسرائیل»،فصلنامه خاورمیانه،سال اول،شماره سوم.

-مهتدی،محمد علی،«احزاب سیاسی اسرائیل»، فصلنامه خاورمیانه،سال اول،شماره سوم.

-راکی،داود،««از کار» تا «لیکود» تاریخچه و تعریف احزاب فعال در رژیم صهیونیستی»،ماهنامه زمانه، مهر 85.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط مهدی کریمی  |